نان، املت و ديوارهاي خط خطي شهر
به بهانه انتشار طرحهاي بهزاد باشو «ديوارهاي شهر را خط خطي كردم»
روزنامه "اعتماد" - پنج شنبه 1 آبان 1382
عليرضا بندري
مگسك تفنگ نبود. چيزي شبيه مگسك بود. صداي گلوله ميآمد. ديوارهاي شهر تيرباران ميشدند. شعارها يكي يكي كشته ميشدند. مرسدس بنز كاهويي از كوچه پسكوچهها رد ميشد. مگسك تفنگ نبود. چيزي شبيه مگسك بود. كمكم غروب شد. «رفتم تماشاي آتشبازي. بارون اومد. باروتها نم برداشت» كمي بعدتر برو بچههاي محل «آرم» مرسدس بنز را كندند. گفته بودم كه مگسك تفنگ نبود. چيزي شبيه...
بهزاد باشو را از سالهاي سنگ و سكوت ميشناسم. غروب غم گرفته «يونان» بود و دستي كه دراز شد به نرمي و صدايي منتشر در فضا كه: بهزادم! نگاهش كردم.
چقدر شبيه «آدمها»يش بود. آدمهاي خستهيي كه سنگين و قوز كرده از كنار پنجرههاي سياه رد ميشدند.
زيبايي هميشه مرا غمگين ميكند. مثل آن روز كه فريدون براي هميشه از پيش ما رفت و قوزك پاي ما دو نفر ياري رفتن نداشت و سربالايي آجودانيه را ناتمام گذاشتيم. آن غروب را با هق هق و كافه گذرانديم و صبح فردا طرح بهزاد «تهران» را غافلگير كرد. آدم خسته و قوز كرده همان «فريدون» بود كه ملوديهاي خوشرنگ را روي سر شهر ميپاشيد.
مگسك تفنگ نبود. چيزي شبيه مگسك بود. هر چه كه بود ديوارهاي شهر يكي يكي زخمي ميشدند. ما به كافههاي دودآلود شهر پناه برديم. كبريت در هوا ميچرخيد. گاهي نقش مينشست و ما شرط «دلبخواه» را ميبرديم. دلبخواه ما چاي تلخ بود. چاي تلخ، رفيق تلخ، بعدازظهر تلخ.
ما خاكريز نداشتيم. ما بيگناه بوديم. وقتي «خرداد» هم توقيف شد به كافههاي تلخ پناهنده شديم. باران ميآمد و غروب را هاشور ميزد، من تازه به ايران برگشته بودم و چيز زيادي از حال و هواي روزنامهها نميدانستم. موهاي بلندش را از روي پيشاني كنار زد و گفت: داداش! باز هم بيكار شدم. بهتم برد. خداي من! مگر كسي ديوارهاي شهر را خط خطي مي كند، بيكار ميشود؟ گفتم: براي يكي از اين هفتهنامهها... حرفم را بريد. شرمنده شدم. نان و املت را روي روزنامه گذاشت و گفت: بزن داداش! روزنامهش كه ديگه خوندن نداره. املتش از دهن ميافته.
ما نان و املت ميخورديم و روزها و شبها همديگر را هل ميدادند. كمي بعدتر از «ايران» سردرآورديم و بعد «وقت» و بعد توقيف دوباره و تلفنهاي پياپي طلبكارها و باز هم كافه و باز سيگار تلخ و چاي تلخ و رفيق تلخ.
ما فرار ميكرديم. از آرم جلوي مرسدس بنز كه شبيه مگسك بود و همينطور به در و ديوار شهر شليك ميكرد و من و بهزاد بلد نبوديم شليك كنيم.
شكست خورده و غمگين به خانه ميرفتيم تا شايد با زمزمههاي تلخ فريدون فروغي خوابمان ببرد و رويا ببينيم.
حالا «بهزاد» ديوارهاي خط خطي شهر را پشت ويترين كتاب فروشيها گذاشته است. در جلسات نقد كتابش شركت ميكند. كم و بيش مصاحبه هم ميكند. جايزه ميگيرد.
اما هنوز تمامي غروبهايش در چاي و هقهق و سيگار ميگذرد.
مهتاب به خون نشسته است. من كنار خميازه در و بهت پنجره، روبروي فنجان چاي تلخ نشستهام و به روزهاي رفته فكر ميكنم. به آرم بنز ميانديشم كه چقدر شبيه «مگسك» تفنگ است. كبريت را در هوا به پرواز در ميآورم. «نقش» نمينشيند. سيگاري آتش ميزنم. تلخ است. مثل چاي، مثل رفيق، دستي ميآيد و روي شانهام مينشيند. عطر بهار نارنج را در فضاي دودآلود كافه ميپراكند: قربون داداش! نگاهش ميكنم. بهزاد باشو است. همان كه ديوارهاي شهر را خطخطي كرده است.
نظرات
سپيده :
از محشر هم اون طرفتره
سپيده - December 25, 2006 05:39 PM