گفت و گو با روزنامه "کارگزاران"
جلد کتاب ها را پاره می کنم
گفت و گو با روزنامه "کارگزاران" - یکشنبه 7 آبان 1385
*مهرداد فارسی
بهزاد باشو دیوارهای شهر را خط خطی کرده است. این را خودش گفته است؛ در کتابی با عنوان «دیوارهای شهر را خط خطی کردم» که دفتر اول از طرح ها و کاریکاتورهای مطبوعاتی اوست، اما باشو هم می داند که اساسا طرح و کاریکاتور در قالب کتاب، چندان خریداری نداشته است و ندارد:« مسئله کاملا بدیهی است. شما نگاه کنید اصلا کتاب در جامعه امروز ایرانی چقدر با اقبال مواجه می شود؟ در یک کشور 70میلیونی در سبد خانوار ایرانی کتاب به عنوان کالا چقدر سهم دارد؟ سهمی که برای فرهنگ جامعه باید در نظر گرفته می شد در مقطع های مختلف تاریخ این جامعه کاملا فراموش می شود. این فرهنگ با از سر گذارندن فرآیندی طولانی این چنین بیمار می شود و گریبان جامعه امروز را می گیرد.»
باشو نزدیک به 10 سال است که به شکل حرفه ای کار طراحی و کاریکاتور انجام داده، اما حالا در بخش کمی نومیدی و خستگی دیده می شود:« این جریانی است که برای بیرون رفت از از آن می بایست از منظر های مختلف به صورت ریشه ای بررسی اش کرد و قطعا وظیفه من و شما نیست، چون در نهایت این سهم فرهنگی را من و شما نمی نمی توانیم به جامعه بدهیم. ما فقط می توانیم در صورت درک آن به فراخور جایگاه فرهنگی خود یادآوری کنیم. شما ببینید جامعه ای که ادبیات در آن قدمتی چنین طولانی دارد چطور است که امروز نویسنده و شاعرش حرف از بحران مخاطب می زند و از آن طرف حرف از بحران در شعر و داستان».
او علاوه بر مدیریت هنری و طراحی گرافیک برای بیش از 40 نشریه، سردبیر و عضو شورای سردبیری چند نشریه تخصصی هم بوده است. در حوزۀ تصویرگری کتاب کودک هم به صورت حرفه ای کار کرده است. با این حال، نگاه تخصصی و حتی وسواس آمیز باشو به کارش، باعث نشده است که او کارش را از عامه مردم جدا بداند:« این جمله را که "هنر امروز ارتباط خودش را با مردم گم کرده و هنر خواص شده" را نمی فهمم. از کدام خواص می زنند؟ این که این خاص است و آن عام، معنی ندارد، وقتی که به هنر به زعم آن ها خاص هم نگاه می کنیم، هیچ اتفاقی را نمی بینیم؛ فرم را نمی شناسد، زبان هنرش را نمی شناسد، تقلید است چون تجربه نکرده، نخوانده، ندیده، نه تئوری ها و نظریه ها را می شناسد و نه کار خوب دیده...
باشو از اوضاع و احوال هنری که دوروبرش روی می دهد، گلایه مند است:« یک مثال ساده برای شما می زنم که حتما برای شما هم ملموس است. در کتابخانه ام چند جلد کتاب مختلف است که جلد ندارند. یعنی جلدهایشان را پاره کرده ام و بدون جلد در کتابخانه ام از آن ها نگهداری می کنم. چون آن قدر طراحی جلد این کتاب ها چشم چشم من را اذیت می کردند و از لحاظ بصری برایم عذاب آور بودند که مجبور به انجام این کار شدم».
باشو دست هایش را گره می کند و به آن ها خیره می شود تا بقیه حرفش را بزند:« تیراژ کتاب زیر دو هزار نسخه است. حالا نویسنده یا مترجم ایرانی اثرش را به دست ناشر می سپارد، منتشر می شود و مخاطب خریداری می کند؛ کتابی که با یک طراحی و گرافیک بد و ضعیف چاپ و خریداری می شود. یک نگاهی به این چرخه بیندازید، این که بگوییم طراحی جلد و متن کتاب برای هیچ کدام از این ها مهم نیست که حرف مفت است. چون مشخص است هر کدام تلاش خودش را کرده اند، اما مسئله این است که سطح نگاه و سلیقه بصری این ها همین است.
باشو معتقد است:« ما از اساس مشکل داریم. به هر کدام از آبراه های هنری و فرهنگی و محصولاتش سرک بکشیم همین است، چند جایش می لنگد؛ موسیقی، ادبیات، سینما، تجسمی یا مطبوعات. برای همین است که تا با یک اثری مواجه می شویم که توانسته خودش را به استانداردهای معمول جهانی نزدیک کند، فورا برایش غش و ضعف می رویم و هورا می کشیم. نزدیک شدن به استانداردها برای ما ایده آل است، یعنی چیزی که در جهان حداقل است برای ما اوجی است که رسیدن به آن در آثارمان دور از دسترس می نماید».
بخشی از فعالیت های گرافیکی باشو، با تکنولوژی پیوند خورده اند، مثل طراحی بیلبورد و پوستر های تبلیغاتی یا طراحی چندین سایت خبری و خصوصی، اما او معتقد است که ورود تکنولوژی هم گره از کار فروبسته هنرهای بصری ما نگشوده است:« خودمان را نباید گول بزنیم، باید بپذیریم که عقب مانده ایم. آثاری که هنرمند ایرانی خلق می کند، هنرمند جهان سومی خلق می کند با اثری که هنرمند اروپایی و غربی خلق می کند قابل مقایسه نیست. چه از لحاظ تکنیک که در هنرهای بصری به شدت متکی متاثر از پیشرفت تکنولوژی رشد می کند، چه از لحاظ محتوایی».
باشو دچار شدن به چنین وضعیتی را به این دلیا می داند:« آن قدر به تاریخ تکیه کردیم و با عبارت هایی مثل "هنر دست ایرانیان است و بس" روی ضعف هایمان را پوشاند ایم که دچار توهم شدیم. نظریه ها و تئوری های برآمده از رونق علم و فلسفه، هنر نوین آن ها را شکل داده که باعث می شود هنرمند و مخاطب امروزش به خلق و ارتباط با چنین محتوایی برسند. حتی مقایسه های راحت زمانی هم می تواند جواب توهم ما را بدهد. وقتی نویسندگانی مثل «وونگات» در حال تجدبه های قدرتمند فرم و روایت در قالب داستان بوده اندما تازه در حال استارت زدن داستان در شکل نوین و جدیدش بوده ایم و این تجربه ها و تئوری ها همیشه با تاخیرهای چند ده ساله به ما رسیده است». اما در گذر زمان ، چه اتفاقی افتاده است که آن ها پیش رفته اند و ما در جا زده ایم. باشو پاسخ می دهد:« آن چه من هم می دانم از تلاش های برخی اندیشمندان هم دورۀ خودمان است که به صورت مقالات و کتاب به این مسئله پرداخته اند. اما آن چه بدیهی است از این قرار است که هر مقطعی که قدرت سیاسی متمرکز در ایران داشته ایم، همه هنرها به طور موازی در کنار علم و فلسفه رشد می کرده اند. اما به سبب ایلغارها و تهاجمات اقوام بیابان گرد به دفعات اتفاق افتاده که آثار هنری و ادبی در ایران کاملا نابود می شده، ولی بررسی آثار به جا مانده ( که عمدتا در موزه های خارجی از آن ها نگهداری می شود) نشان می دهد رشد هنری ما تا قرن یازدهم شمسی بسیار قابل توجه بوده است».
او سکوتی می کند. بعد می گوید:« در نیمه دوم قرن یازدهم که همزمان است با تحولات بزرگ اجتماعی قرن هیجدهم میلادی در اروپا ( که مکتب های هنر نوین آن ها از همین زمان شروع به شکل گیری می کند) مراوده های سیاسی و بازرگانی ایران با کشورهای اروپا در زمان شاه عباس به بعد از یک طرف و رقابت دربار صفوی با دربار هنر پرور « جهانگیر» پادشاه مغولی هند از طرف دیگر باعث رواج نقاشی های اروپایی در ایران و آشنایی نقاشان ایرانی با نقاشان اروپایی می شود». باشو بحث را ادامه می دهد تا آن جا که پای تکنولوژی به میان می آید و ماجرا شکل دیگری به خود می گیرد:« اتفاقی که نقاشان هنرمند ایرانی چون "رضا عباسی" در آن مقطع برای نقاشی ایرانی رقم می زنند درست مثل تاثیری است که نقاشان بزرگ فرانسوی چون « فیلپیون» و « گویا» بر نقاشی غرب در قرن هجدهم گذاشتند. اما شتاب رشد تکنولوژی هرچه بیشتر شد به همان سرعت هم فاصله هنری بیشتر شد. خصوصا در هنرهای بصری که امروز این فاصله کاملا محسوس است یا در موسیقی، به هر حال تکنولوژی یکی از ابزارهای زبان امروز است. جالب است که الان به کسانی بر می خوریم که به جای شناخت ابزارهای زبان دهکده جهانی نسبت به آن موضع می گیرند و از آن جالب تر آن را رد می کنند؛ همین یکی دو ماه پیش در یکی از برنامه های تخصصی سینمایی در تلویزیون آقای منتقدی با قدرت تمام فیلم هایی مثل "ماتریکس" و "کنستانتین" را سینما نمی دانست و به شدت هم بر عقایدش پا فشاری می کرد!
باشو در هر سه رشته کاریکاتور، گرافیک و تصویر سازی کتاب فعالیت داشته است. به همین خاطر، ادامه بحث را به بررسی تعلیقی این سه رشته با دیگر رشته های تجسمی اختصاص می دهد:« رشدی که این سه رشته در ایران داشته اند بیشتر تکنیکی بوده است. در حقیقت شتاب این سه رشته برای رشد کردن را سایر رشته های تجسمی نداشته اند. همان طور که تفاوت چاپ گراورهای فلزی تا چاپ سنگی تأثیر زیادی بر فرم و تکنیک در اجرا گذاشت، این رشته ها همسو با رشد با شتاب تکنولوژیک دستگاه های چاپ و لیتوگرافی رشد کرده اند. همین طور ظهور کامپیوتر و افزایش کارکرد آن به عنوان ابزار پررنگی در این رشته ها و حضور رسانه ای به نام اینترنت که مقتضی این دوره است، در نهایت باعث شده فاصله ای که کاریکاتور، گرافیک و تصویرسازی ما با ایده آل های جهانی دارد به مراتب کمتر از فاصله نقاشی و مجسمه سازی باشد».
باشو امروز دبیر سرویس طرح و کاریکاتور روزنامه « سرمایه» است و بی تمایل نیست که به بررسی چند و چون اوضاع کاریکاتور در روزنامه ها بپردازد:« من یک کاریکاتوریست روزنامه نگارم، همان طور که یک داستان نویس و شاعر در یک سرویس روزنامه برای گذران زندگی روزمره کار می کند. از بدو شکل گیری مطبوعات در جهان، کاریکاتور جزئی لاینفک از روزنامه ها بوده است. آن وقت برای امثال من خیلی سخت است وقتی اربابان مطبوعات تصورشان از طرح و کاریکاتور چهار تا خط بیشتر نباشد، پس حقوقی که باید به چهار تا خط تعلق بگیرد هرچه باشد حتما زیاد است!»
او دل پری از این اوضاع و احوال دارد و حرفش را این گونه ادامه می دهد:« پانزده، شانزده سال پیش مصاحبه ای از آقای "دالوند" خواندم که گفته بودند: ما کیلومتری 2 ریال خط می کشیم. در جامعه ما که ضریب نقدپذیری آن روز به روز پایین تر می آید، جسارت کاریکاتور که بخش مهمی از کاریکاتور ژورنالیستی حرفه ای است، به قول "توکا نیستانی" عزیز، تنها از جان گذشتگی کاریکاتوریست را برای چاپ آن می طلبد. اصلا بی خیال بخش مادی قضیه، کاش مشکل ما تنها این بخش بود. در مطبوعات اکثرا با کسانی مجبور به کار هستیم که سواد بصری آن ها زیر صفر است. این که بخش عمده ای از جامعه ما در بیسوادی بصری به سر می برد امری بدیهی و مشکلی ریشه ای است، اما فاجعه این جاست که با کسانی کار می کنیم که نه تنها از درک عناصر بصری عاجز هستند بلکه حاضر به قبول تعبیرهای نادرستی که می کنند، نیستند. فقط معدودی هستند از نسل گردن کلفت های مطبوعات و شاگردانی که پرورش داده اند که حضور آن ها باعث شده کاریکاتور مطوعاتی هنوز نفس بکشد که عمرشان مستدام باد. باقی را بگذریم».