« راز نو | صفحه اول | فن آوری !! »

گرمابه ی ایرانی

من یک وسواس بسیار پر دردسری دارم اون هم اینه که باید هر روز دوش بگیرم. پر دردسر که میگم از این جهت که هرجایی که میرم اول باید این قضیه ی دوش رو حل کنم، یعنی همیشه با کلی خجالت (یه مشکل دیگه ی شخصیتی ام خجالت،خیلی دوست داشتم چند درصد از راحتی "ناصر" سریال ترش و شیرین رو داشتم!) با کلی من و من کردن باید از میزبان بپرسم که اون جا چطور میشه دوش گرفت. وای به اون روزایی که قراره شبی رو تو جنگل یا صحرا بگذرونم، تا خودم رو به یه دوش برسونم صد سال پیر میشم.
این ها رو برای این گفتم که چند روز پیش که بخشی از تعطیلات نوروزی رو در خانه ی پدری در گرگان می گذروندم، صبح که از خواب پاشدم مادرم اولین چیزی که گفت خرابیه آب گرم کن خونه بود، دست به دامن داداش کوچیکه شدم که زنگ بزن به دوستی، رفیقی، تا یه نفر رو پیدا کنن بیاد آب گرم کن رو درست کنه تا جون من درنیومده! خوب از اون جایی که شانسم مثل عضو شریف خواجه ی تاجدار عمل می کنه،هیچ تعمیرکاری رو تو روز تعطیل پیدا نکردیم، چاره ای نبود، تاکسی تلفنی،گرمابه ی عمومی، اونم گرمابه ای که از آخرین باری که دیده بودم اش هفده هجده سالی می گذشت، وسواس لعنتی ام که رفع شد اومدم نشستم پیش پیرمردی که صورت اش از آن همه سال سفید آب، تنها تلخی، همه ی خطوط چهره اش را چروک کرده، سخت بود و خطوط چهره اش تلخ، قرار نبود تنها به نیت دیالوگ برقرار کردن با کارکتری از نسلی که تا این همه با من فاصله دارد، که شکل گیری اش پیامد کلی فعل اجتماعی است نبود که سر حرف رو باهاش باز کردم، تنها می خواستم از مکانی که زمانی حضور پر رنگی در روزمره گی انسان شهری داشته، امروز بشنوم، امروز به ناخودآگاهم بسپارم، تا نمی دانم چه وقت شاید در مطلبی بروز کند.
اما چیزی که الان می خوام بگم اینه که رو کردم به پیرمرد و گفتم: پدرجان،روزا از کی گرمابه شروع به کار می کنه؟
گفت: از 6صبح تا 6بعدازظهر
گفتم: در روز چند نفر میان گرمابه؟
گفت: ای بابا، بیشتر روزا از صبح تا شب خودم و خودم، یکی دو نفر که غالبا سربازن
گفتم:اون وقت سرماه چیزی دست ات رو می گیره؟
گفت:چاره چیه؟ می گذرونیم، اگه کسر از مالیات چیزی بمونه
گفتم: مگه از شما مالیات می گیرند؟
گفت: ای آقا...
گفتم: در ازای مالیاتی که می گیرند چه امکانی رو برای شما مهیا می کنند؟
گفت: ای آقا...
گفتم:... فقط کلمات ک دار گفتم.
من گزارش نویس نیستم، یعنی انرژی ای مطلبد که من ندارم اش، اما دارم خواهش می کنم از کسانی که این کاره هستند و شاید تا به حال به این سوژه نگاهی هم در حد یک سوژه ی ژورنالیستی کرده اند، که بنویسید، ما به نسل بعد بدهکار خواهیم بود، این که گرمابه ای در کرمان ، کاشان و فلان شهر را به یادگار برای نسل بعد نگهداشته ایم تنها یک طرف قضیه است، ما برای مطالعه ی نسل بعدی درباره ی این مقطع باید بنویسیم که چه شد نتوانستیم حتی یک گرمابه را برای شما روشن نگه داریم.

دنبالك

دنبالك هاي اين مطلب
http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-tb.cgi/112

نظرات

فرهاد :

آخ جون! یک نفر رو پیدا کردم که با من همدرده! اگر تونستی بر این مشکل غلبه کنی راهشو به من هم بگو

 
 
 
 
 
 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007