« برای علی فرحبخش | صفحه اول | یک لیوان چای داغ »

باااااااراااان

دو روزه باران می بارد، "همه اینو می دونن که بارون همه چیز و کسمه..." نیست. به چی فکر می کنم که بعد چند ساعت خوابیدن به خاطر صدای باران بیدار می شوم. نگاه نمی کنم که الان ساعت 10 صبحه و من فقط نزدیک به 4 ساعته که خوابیدم، که چقدر هوا مطبوعه برای خوابیدن، باید بلند شوم تا به ریتمی که دانه های تگرگ به شیشه های خونه ام داده اند پاسخی دهم.
آخ، این ذهن لعنتیه عجیب غریب، که هر چیزی را می اندیشد الا خودش، حالا دارد به چی می اندیشد؟ این همه با هم که نمی شود، که چی؟ با تو هستم، اصلن ضمیر تو برای خطاب قرار دادن چیزی که نمی دانم چیست درست است؟ دیوانه، الااااغ چی؟ با چی خطاب قرار بدهم ات؟ صفت؟ اسم؟ ضمیر؟
لعنتی! من امروز بیدار شدم که فقط بارون بیاندیشم، فقط تگرگ، همین.
نه به این که منطقه ی جغرافیایی ایران به روایتی حساب شده در حال خروج از خشک سالیه جوی است که نمی دانم چند سالی در آن گرفتار بوده!
نه به این که صدای کبوتر هایی که این ساعت بالای پنجره ی اتاق من در حال برقرار کردن دیالوگ هستند، چه ملودی ای در سمفونی رگبار بهاری اجرا می کنند، من اصلن نمی خوام باران رو سمفونی بشنوم! نمی خوام ریتم های جاری در این سمفونی رو برام پیدا کنی!
الان این صدای "حسین پناهی" رو چرا کنار همه ی این ها باید روشن کنی که بگه«بیا زیر چتر من تا بارون خیس ات نکنه»!
باید همین حالا تمام کسانی رو که عاشق شون بودم رو ردیف کنی؟ چرا لعنتی؟ زیر باران راه رفتن با تک تک اونا رو! باید همین حالا از بین شون جدا کنی؟ با تمام توصیفات، با تمام جزییات بصری اش؟ با تمام خیابون ها و کوچه هایش؟ شاید من دوست ندارم الان با اون دختری که تو انتخاب اش کردی دوباره زیر باران راه برم! اصلن الان نمی خوام با این همه دختر در این شهری که هیچ کدام شون رو برام نگه نداشت راه برم، می فهمی؟ اصلا تو فعل فهمیدن رو چطور صرف می کنی؟
صدای "شاملو" رو بلند می کنی که بگه «آخ، اگه بارون بزنه...» بعد بره تمام دخترای ننه دریا رو از اول تا آخر روایت کنه؟
این همه چیز رو با هم داری جریان میدی بدون این که من بخوام، با پدرم چی کار داری؟ با مادرم؟ الان چرا باید صدای تلمبه ای که مادرم به اون بشکه ی نفت کوپنی 220 لیتری زیر باران کودکی من میزد بیاد؟ تا بخاری خونه بسوزد و گرم کند واین همه جریان، جریان پیدا کند کنار بقیه، حتی به دبستان.


لعنتی! من بیدار شدم تا فقط باران بیاندیشم، همین! من فقط می خوام آنچه که در تو باران نامیده می شود، می شناسی اش، می نامی اش را به روز کرده باشم. باران فقط همین.

دنبالك

دنبالك هاي اين مطلب
http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-tb.cgi/127

نظرات

azin :

چون دردوره ی سنی حساسی هستم ، مادرم جوان عینکی را مامور کرده دنبالم کند یعنی همیشه وهمه جا زیر نظرم بگیرد شما میگید چیکار کنم؟

 

AVA :

shayad khoda ham ba baridanash kamelan mara hes karde ke in che rozegarist oni ke dost dari dostat nadarad, oni ke to ra dost darad to dostash nadari, kasi ham ke dostash dari va ham dostad darad hich moghe be ham nemiresan va ba didane baran boghzeman beterekad boghze khatereha, yad ha, boghze tanhayiha, boghze bi ham bodan ha va dar nahayat boghze eshgh ke terekidane boghze eshgh va hamrahe baran gerye kardan dar zire baran che tamashayist vali yadat bashad agar ta akharin ghatreye baran bemani va taghat biyavari padashat ke didane zibayi ye rangin kaman ast ra khahi did...

 

Danial :

اوه خدای من تو داری از دست می ری پسر! می گی چیکارت کنم آشغال عوضی . تو رو می گم. اینو می فهمی یا تو هم مثه این لحظه لعنتی داری به این کلمه ها و به این حروف نیگا میکنی ."دین مارتین" داره میخونه و همین. و این بارون لعنتی هم قط شده . الان ساعت یک و پنج دقیقه نیمه شبه و و من از نوشتن دستم درد گرفته چون سیگارم تموم شده و چایی هم سرد. و من با این دیاف 2.8 که نای بلند شدن . بگذریم. بهروز تو پست مای فریندش گفته . خوندیش که. انقد نا ندارم که مای فریرند رو با تغییر فونت انگلیسی بنویسم. انگلیسی بنویسم مای فریندز. تو اینو می فهمی به قول اون بنده خدا من مجبورم می فهمی . مجبورم.

 

امير :

جالبه با شناخت كمي كه ازت دارم خودت و نوشتنت مثل همين. ولي دوستات كه برات كامنت گذاشتن ظاهرا خيلي به خودشون فشار آوردن.

 

آرتین شاهوران :

می دونی یاد چه روزی افتادم؟ اون روزی که با علیرضا اومدین استودیو آریا. اولین بار بود می دیدمت.فکر کنم سال 80 بود. یادش بخیر اون روزم بارونی بود...

 

آرتین :

سلام
با "چراغ قرمزهای لعنتی" به روزم. سر بزن

 

dokhtare azar :

va barani ke mibarad shokoohe kaghazi e andamat ra motelashi khahad kard,mohem nist..............

 

احسانه :

این یکی خیلی محشر بود باشو.. یه دنیا با همه نوشته های قبلیت فرق داشت.. حالی بهم داد که نگو.. یادت هستم.. تو یادمی هنوز؟؟؟

 
 
 
 
 
 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007