یک صندلی در ردیف جلو، برای شنیدن ترانه های جانی پیره
بیشتر آدما ثروت و شهرت می خوان
اونا که می مونن فقط می خوان ول بگردن
همه ی اون چه تو زندگی م خواسته ام
یه تلویزیون بوده، یه کامیون و یه همسر
و همین طور یه صندلی تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره.
تلویزیون و کامیونو با قرض و قوله خریدم
دختره رو هم با یه حلقه ی ارزون قیمتِ قدیمی به چنگ آوردم
کانون گرم خونواده تشکیل دادم
اما زندگی م یه چیزی کم داشت
یه صندلی تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره.
هی جان! تو طبق برنامه پیش می ری
یه بار دیگه «دیلیا» رو بخون.
وقتی «مزرعه های پنبه» رو می خونی
به من دلگرمی می دی.
یه روز فکر کردم، چطوره خودم ترتیب کارا رو بدم!
(این درست همون چیزیه که گفتم)
این بود که مزرعه و حلقه ی عروسی زنمو گرو گذاشتم
دندون طلامو فروختم
و پریدم تو وانت و رفتم جنوب
برا خاطر یه صندلی تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره.
در هوای سرد، خیس و گرسنه، به نشویل رسیدم
گفتم: "من اینجام، با اون کاری ندارم، بذار کارشو بکنه"
اما در اولدپیت گریل بهم گفتن
باید به اندرسن ویل برم
برا خاطر یه صندلی تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره.
خونه شو پیدا کردم، در زدم
یه دختر مو قهوه ای با یه بچه، که تازه دندون شیری ش در اومده بود، درو باز کرد
گفتم: "من تو رو انگار یه جایی دیده م
به من زل نزن و از جلوم برو کنار
من یه صندلی می خوام تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره"
گفت: "باید به اپرا برم"
و مرد گفت: " باید تا بهار منتظر بمونم"
گفت: " بلیت ها همه پیش فروش شده
و این دیوانه ی بیچاره
یه صندلی می خواد تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره"
چیزای دیگه م گفت و من گریه کردم
و اون خندید. بعد مشت هامو گره کردم
عصبانی شدم و دیوانه وار درا رو شکستم
از میان جمعیت خودمو تا جلو صحنه رسوندم
برا خاطر یه صندلی تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره.
محافظای کله پوک به طرفم شلیک کردن
منم شلیک کردم، یادمه که تیر خوردم
و افتادم زمین
مردی با صدای گرفته گفت:
"راه درازی در پیش داری
برا خاطر یه صندلی تو ردیف جلو و شنیدن ترانه های هر کسی."
فکر می کنم قاضی از موسیقی خوشش نمی اومد
پونزده سال برام حبس برید، امّا مهم نیست
چون دیروز تو حیاط زندون
[بچه ها] یه کنسرت اجرا کردنو حسابی کیف کردم
من رو یه صندلی تو ردیف جلو نشسته بودم، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره.
شل سیلور استاین
نظرات
:
چقدر آدم ها عجیبند و ناشناخته یا به نظر تو من هنوز نمی شناسم . زیبا می نویسی و دوست داشتنی
Anonymous - May 12, 2007 02:04 AM
رضا :
از خواب بيدار شدن در سپيده دم سخته،ولي حال ميده اگه اون لحظه كه داري چشماتو باز ميكني دونه دونه شعاعهاي نور رو كه مردمك چشمتو قلقلك ميده حس كني.و اون وقت روزتو شروع كني در حالي كه نمي دوني روزت چطور تموم ميشه.اصلا نمي دوني امروز تموم ميشه يا نه.ولي خيلي شيرينه تلاش واسه یه صندلی تو ردیف جلو، واسه ی شنیدن ترانه های جانی پیره.
رضا - May 12, 2007 09:54 AM
دختر آذر :
مهم نيست
چشمانت را ببند و فنجانت را سر بكش
من مدتهاست ته نشين شده ام...
دختر آذر - May 14, 2007 02:56 PM
اولدوز فضلعلی :
با سلام و آرزوی موفقيت. پايدار باشيد
اولدوز فضلعلی - May 16, 2007 05:18 PM