« دوم خرداد | صفحه اول | خورشيد را خواهم دزدید... »

زمین جای عجیبی است ...

1
جهان عجیب است، روابط نهفته و در جریان روی زمین عجیب و شگفت انگیزاند. بشر در تمام طول سفری که بر زمین دارد تنها می کوشد تا به تعریفی از بشر در تقسیم بندی های ذهنی خودش برسد.
تجربه می کند؛ اشکال، فرم ها، وضعیت ها، موقعیت های مختلف را تجربه می کند. تجربه ی زندگی و اشکال موجود در آن است که هنگام قرار گرفتن انسان در وضعیت های متشابه ناخودآگاه انسانی با توجه به غنایی که تا آن لحظه شکل گرفته، انسان را به صرف فعلی مناسب ( که مبنای مناسب بودن این فعل هم خود معلول شرایط رشد وغنای ذهن و ناخودآگاه فردی است) هدایت می کند. اما قطعیتی وجود ندارد...

2
دو هفته ی پیش، تازه بیدار شدم، ساعت 12ظهر، تلفن خونه ام زنگ می خورد، داداش کوچکترم اون ور خط میگه بابا صبح سکته کرده و بردیم اش بیمارستان، سکته، سکته ی مغزی، کما.داداش ام بغض اش می ترکه...
خیلی شنیدم که فلانی سکته ی مغزی کرده، فلانی رفته تو کما و ... ولی هیچ وقت این مسئله را نفهمیدم، لمس اش نکردم، چون در این وضعیت قرار نگرفته بودم، چون در طول زندگی برای ذهن من آشنا زدایی نشده بود، باور پذیری اش از طرف ذهن و ناخودآگاه من هم سخت بوده، نمی فهمیدم اش...
حالا در وضعیت جدید قرار گرفته ام، وضعیتی که نمی شناسم اش، به خاطر همین، واکنش های رفتاری ای که باید نشان بدهم هم نمی دونم، نمی دونم در این وضعیت چه افعالی را باید صرف کنم. می دونم که درک کامل این چنین مسئله ای از قدرت ذهن بشری من خارج است، من تنها می تونم به اندازه و سهم خودم این وضعیت را بفهمم.
سخته، خیلی سخته
پدرم روی تخت بیمارستان و در بخش مراقبت های ویژه در کما، یعنی بین دو جهان گیر کرده. انسان پیچیده است، زمین پیچیده است، هستی پیچیده است...
روز دوم پدرم بر می گردد، برای چند ساعتی بخشی از مغز که تکلم کردن را اداره می کند، شنوایی را اداره می کند و بخشی که خاطرات را در خودش نگه می دارد، کار می کند، اما خیلی محدود؛ اکثر اندام بدن از کار افتاده اند، حتی چشم ها که باز نمی شوند. متوجه حضور مادرم می شود، با دست راست اش دست مادرم را فشار می دهد، حرف زدن خیلی محدوده، خیلی سخت که حالا باید بشنود تا بفهمد که بهزاد هم همین دور و بر هست و بعد بفهماند که بهزاد پیش من باشه... که من حالا باید با دانسته های ناخودآگاهم بر روی واکنش هایی که در این وضعیت نشان می دهم تأمل کنم؟ گریه می تونم کنم؟ ...؟
سخته، چقدر کشف کردن این اشکال پیچیده ی در جهان سخته، سخت...

3
امروز، یک شنبه، 20 خرداد 1386
پدرم با برگ های بی درخت رفت
پدرم به درختان بی برگ پیوست
کسی به سن و سال من هم می تونه یتیم بشه؟
من هم یتیم شدم...

دنبالك

دنبالك هاي اين مطلب
http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-tb.cgi/136

نظرات

هادی حیدری :

بهزاد جان
خبر درگذشت پدر عیزت رو دیشب حدود ساعت 10 شنیدم. شنیدنش بسیار دردناک بود و متاثرم کرد.
از دست دادن کسی که همیشه پشتگرمی آدم به زندگیه خیلی سخته.
بهت تسلیت می گم و برات آرزوی صبر و سلامتی می کنم.
من رو هم در غمت شریک بدون.

 

توکا نیستانی :

بهزاد عزیزم، از شنیدن خبر درگذشت پدر غمگین شدم، تسلیت من را بپذیر

 

کیوان :

سلام
تسلیت مرا بپذیر
با ارادت:کیوان

 

مجید ادیبی :

دوست خوب هنرمند... ما را هم در غم خودت شريك بدان.
براي تو و خانواده داغدارت ارزوي صبر دارم.

 

حامد قدوسی :

بهزاد عزیز نوشته ات من را به گریه انداخت. تسلیت می گویم و آرزوی صبر دارم.

 

کریم ارغنده پور :

صمیمانه تسلیت می گویم و برایتان شکیبایی آرزو می کنم.

 

Homa :

بسیار متاسفم.

 

ميترا :

تسليت مي گم، هرچند كه تسلا پذير نيست

 

محبوبه :

تسليت!
اولين و دم دست ترين لغت كه به ذهن ناتوان من ميرسه.ولي نه كمه ناتمامه ناقصه اون حسي كه گلوتو فشار ميده وازچشات سرازيرميشه اون حسه فقدان كسي كه عزيزهم باشه و حالا نيست تادستهاشو...
هيچ لغتي نيست كه بتونه عمق اندوه بشر رو نشون بده
بشري كه ناتوانه
و ناتواني اين دستهاي سيماني...
در نهايت تسليت ميگم بهزاد.من هم اندوهگينم اگر نه به اندازه تو به اندازه خودم

 

AVA :

salam, vaghean moteasef va moteaser shodam man ro dar ghame bozorge khod va khanevadeat sharik bedon va ba cheshmani ashk bar tasliyat migoyam, bedon na tanha to va khanevadeat balke tamame dostanat dar ghame bozorgi foro raftand ghame pedar darde bozorgist va in dard ra nemitavan ba hich dardi moghayese kard chareyi nist joz taslim shodan dar barabare rezaye khoda va sabori kardan, to hamishe tonesti az marzhaye sakht begzari, omidvaram betoni az in marze delgir va ghamin va sakht har chand aram aram obor koni...

 

مريم افتخاري :

از دست دادن هر عزيزي سخت است اما از دست دادن پدر از آن هم سخت تر


 

سارا :

سلام.. تسلیت من رو از صمیم قلب پذیرا باشید. با وجود این همه جمله تکراری بازم آدم تو این جور مواقع نمی دونه چی باید بگه.فقط...صبر.صبر.صبر

 

محسن فرجي :

سلام بهزاد جان.تسليت عميق من را پذيرا باش.از صميم قلب

 

گلنسا :

سلام
از صمیم قلب تسلیت.
گلنسا

 

حریر :

سلام آقای باشو
تسلیت من را بپذیرید. سال گذشته من نیز در غم از دست دادن یکی از عزیزترینانم سوگوار بودم. یکی از جملاتی که شنیدم و انصافا من را آرام کرد این بود: "مرگ میوه درخت زندگی است. میوه را وقت رسیدنش باید چید." برای ایشان طلب رحمت الهی دارم و برای شما آرزوی شکیبایی.

 

مجيد :

آقاي باشو بهتون تسليت ميگم .

 

سحر :

به قول خودت، آدم نمی داند در چنین وضعیتی چه فعلی را باید صرف کند...
تنها می توانم بهت تسلیت بگویم و آرزو کنم که این غم، غم آخرت باشد
صبور باش

 

parizad :

بهزاد عزیز نمی خوام قصه بگم ولی بخون . من پدرخیلی عزیزمو 10 ماه پیش از دست دادم .خیلی دلم برش تنگشده . خیلی وقته دیگه حتی به خوابمم نمی اد ، نمیدونم چرا ،پیش خودم فکر کردم که چه جوری باهاش حرف بزنم ،برا همین تصمیم گرفتم اسمشو تو گوگل سرچ کنم(هادی) ورو اولین لینک کلیک کنم تا ببینم می تونم باهاش حرف بزنم یا نه . اولین چیزی که باز کردم یه پیام تسلیت بود به بهزاد باشو، فکر کنم بدونی چه حالی بهم دست داد. با اینکه میگن خاک سرده ولی اینجوری نیست روز به روز که میگذره سختتر میشه ، حرفایی که زدی حرفای دل منم بود مخصوصاً جایی که نوشتی« متوجه حضور مادرم می شود، با دست راست اش دست مادرم را فشار می دهد»اگه تو یه بار این صحنه رو دیدی من هزاران بار دیدم ،پدر من تومور مغزی داشت ، خیلی گریه کردم. برا شما آرزوی صبر و سلامتی وبیشتر برای پدرت دعای مغفرت و ریزش رحمت دارم امیدوارم جاش باغی از باغهای بهشت باشه ، براش دعا کن .
بعد مرگ پدرت تازه میفهمی اون خداحافظی که هرروز میگفتی ، تازه چه معنی داره؟خیلی خیلی سخته .
راستی دنیا دنیا به سن وسال تو یتیم شدن و می شن .

 

زراندوز :

باشو جان تسلیت ...

 

sima :

تسلیت می گم. این جور موقع ها آدم نمی دونه چی بگه. فقط می گم که امیدوارم بتونید این غم رو تحمل کنید.

 

نيک آهنگ کوثر :

بهزاد عزيز، تسليت می​گويم. اميدوارم هميشه شادی​های زندگی بر تو سايه افکند

 

نادر فتوره چی :

بهزاد عزیز
بی اندازه متاسفم
فقط امیدوارم زمان کمی تسکینت بده
همبن

 

عباس ناصری :

سلام جناب باشو
تسلیت صمیمانه مرا پذیرا باش
از صمیم قلب

 

:

آقای باشو تسلیت میگم.
امیدوارم آخرین غمت باشه.

 

شیدای کوچک :

تسلیت می گم
روحشون شاد
براشون آرزوی نیک فرجامی دارم

اشکمون که در اومد با این قلم زیباتون

هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دیگر

 

پیام برازجانی :

بهزاد جان برای تو صبر و برای پدرت علو درجات از خداوند آرزو دارم.
تسلیت و تاسف مرا برای این اتفاق بپذیر
به امید دیدار

 

رضا مرادی نژاد :

خوب مثلا تسلیت هم بگم؛که چی؟همه چیز آنقدر سریع می گذرد که هیچی نمیفهمیم.یک روز هم میبینیم خانواده ما برای ما سیاه پوشیدند و خودمون هنوز متوجه نشدیم.آره بهزادجان.وقتی یک دختر 15 ساله یا می تونه پدرش را از دست بده.وقتی یک دختر 15 ساله دیگه می تونه توی کمتر از 6 ماه اول مادر و بعد پدرش را اونم درست روز قبل از عید از دست بده.چرا تو نتونی.چرا من نتونم؟این دنیا ارزش نداره چون همه ی ما بازیچه ایم.فقط بازی چه ای هیچ جای فراری نداریم.فقط میشه توی بعضی لحظه های کوتاه که نویسنده س روزگار حواسش به ما نیست یک شیطونی هایی بکنیم.

 

ان شرلي :

كلي حرف ميشه گفت .اينكه تسليت مي گم .اينكه متاسفم.اينكه منم تو غمت شريكم .و.لي كدومش ارومت مي كنه .منم مثل تو تجربه كردم مرگ عزيزي كه بعد از چهار سال هنوز برام داغه و سنگين مادر قشنگم وقتي رفت من هم يتيم شدم.رفته بدون لالايي و قصه بذار بخوابه بي درد و غصه .

 

پژمان علی پور :

بهزاد جان با عرض تسلیت خدمت جنابعالی و خانواده محترمت ..مرا نیز در غم خود شریک بدان..به یاد سال 78 و شبی که در تبریز در مورد پدرانمان با هم صحبت کردیم و وجه اشتراکشان ...آره دوست عزیز تو سن وسال ما هم میشه یتیم شد و من 5 سال که یتیمم.

 

آرتین شاهوران :

بهزاد عزیز
دیروز از رسول یونان شنیدم که پدرت فوت کرده
بیش از اندازه ناراحت شدم
متاسفم

 

فرید ذاکری :

خوش به حال او
كه اندكي زودتر ز ما
بهشت را
آن بالا
دارد، تنها
تجربه مي كند.
خوش به حال او
پس نوبت من و تو و همه
كي مي شود؟

 

سیامک قاسمی :

من نمی دانم چه بگویم جز افسوس ! عمیقا متاسف شدم و برای تو و عزیزانت آرامش آرزو دارم !

 

احسان :

هرمرگی اشاره ایست به حیاتی دیگر.تسلیت عرض میکنم.

 

بزرگمهر حسین پور :

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد/
من نیز دل به باد دهم هر چه باداباد...

باشو جان دلت آرام باد...

 

مهرداد صدقی :

آقای باشو تسلیت عرض می کنم.

 

:

بهزاد عزیز، خیلی متأثر شدم. من را هم در غم ات شریک بدان.

 

احسانه :

شاید واژه تسلیت برای تو که واژه ها رو به تصویر در میاری تصویری درهم و نامفهوم باشه .. ولی فهم ما از غم تو به همین اندازه است که بتونیم به یه واژه خالی اکتفا کنیم.. تسلیت من رو هم پذیرا باش

 

مزدک علی :

سلام
ببخش که زنگ نزدم
راستش برام سخت بود
به هر حال شریک غمت هستم
قربانت
مزدک

 

یونان :

بهزاد عزیز
به گل هایی فکر کن که جای خالی پدرت را پر می کنندکمی صبور باش

 

:

سلام . میدونم تمام حرفایی که گویای تسلیت هستند شاید به اندازه ذره ای درد تو رو آروم کنن . شاید گفتن : بهزاد صبور باش برای منی که تا حدی میتونم داغ سنگین تو رو درک کنم آسون باشه . شاید به سختی بتونی جمله :بهزاد من رو هم در غم خودت شریک بدون ، رو قبول کنی . اما آقا بهزاد این قانون دنیاست یعنی در اصل مالک حقیقی پدر تو کسی دیگه ای بوده . کسی که مهربونی و صبر و فداکاری و خیلی چیزهای دیگه که پدرت داشته ، اون بهش داده . حالا اون میخواد پدرت رو پیش خودش برگردونه . و تنها کاری که میتونی برای پدرت انجام بدی اینه که کاری کنی این عزیز از دست رفته ات جلوی کسی که این همه لطف بهش داشته ، این همه دوستش داشته سرشکسته نشه . فقط براش دعا کن و قران بخون. باور کن این کارت خیلی بیشتر از غصه خوردن پدرت رو خوشحال میکنه

 

دانیال :

همه چیز گاه اگر تیره می نماید باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است . بارانی باید . تا که رنگین کمانی برآید
لین مک کارتی

 

ساهاک :

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

نمیدونم چرا وقتی این پست را خوندم یاد این شعر افتادم از رفیق تنهایی هایم ، شاملو عزیز .
آره . آدم ها و زمین بیش از اون چیزی که گفتی عجیب هستند به قول شازده کوچولو :
این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبن .

از این پس بسیار خواهم آمد .
راستی وقتی شد به خانه من هم بیا . شاد خواهم شد .

 

علی :

باشوی مهربان من :
سلام ، درغروب نابهنگام پدربزرگوارتان ، کلام کوچک من هرگز توان تسلای دل پردردت را نخواهد داشت . صمیمانه ترین احساسات خود را تقدیمتان می کنم و امیدوارم آرزوهای بلند خود را که نتوانستی همراه با پدر تحقق بخشی ، فدای قدمهای مادری کنی که ضربان قلبش ، صدای نفسهای توست . بااحترام مجدد اوغان - علی

 

بکتاش آبتین :

حرف هایم رادر گوش باد می گویم / زندگی / تختی کهنه / در مسافر خانه ای نمناک بود .

 

:

سلام ، خبر تاسف بار را شنیدم ، تصور احساس قلبی شما برایم سنگین است. تسلیت و همدردی مرا بپذیر .

 

سروش :

چیزی که در تمام مطالبت می بینم یک طنز تلخ گزنده است که بد جور با ذهن آدم درگیر میشه، که وقتی چنین مطلبی هم می نویسی از آن طنز تلخ بی بهره اش نمی گذاری چون در ادبیاتت جا خوش کرده.
پاراگراف آخر مطلبت یک طنز است، و این که آدم در نوشتن چنین مطلبی بتونه طنز خرج کنه از هر کسی بر نمیاد.
عمر شما و خانواده تان دراز باد.

 

ارسال نظر


 
 
 
 
 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007