« برای روح رنج کشیده ی پدر ... | صفحه اول | روزانه ها (یا دیشب اومدم خونه تون نبودی، راستش و بگو کجا رفته بودی؟) «7؟1» »

روزانه ها (یا اگه یادش بره که وعده با من داره، وای ، وای، وای) «4؟1»

سه شنبه 27 تیرِ/ آذرِ/ بهمنِ/ یک هزار و/ دویست و/ سیصد و / چهارصد و/ نمی دانم

باز هم همین حالا
دلم را در فاصله ی قدم های نگاهِ دخترکی جا گذاشتم/می ذارم
با/بی باور این که نگاه تو باشد
باید همین حالا حتما باور کنم که نگاه تو بوده و این بار تویی، خودتی!!
کجایی؟ چرا پشت نگاه این همه با هم/بی هم
چشم های تو نبود؟

چرا پشت این همه چشم
قهوه ای ، سبز ، آبی ، سیاه
تو نبودی؟

این آغوش این همه بغل باز نکرد، تا صبح
تا مسافر خانه ای، استراحت گاهی، متلی
چند شبه
یک تخته
برای این همه رنگی چشم با بغل های باز باشد
و هیچ کدام شان تو نباشی؟!

- کجا موندی باز؟ معلومه کدوم گوری هستی بچه ؟
- دارم به خیال هایی که در گلدانِ خاطره ای که همین حالا از دیوار همسایه گذشت آب می دادم، اومدم...
- الهی ذلیل شی! بیا دیگه دیر شد...

دنبالك

دنبالك هاي اين مطلب
http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-tb.cgi/140

نظرات

دختر آذر :

حسرت من
حسرت ماهي قرمزيست
كه در تنگش را بسته باشند و در اقيانوسي رهايش كرده باشند...

 

AVA :

Che kasi mitavanad begoyad baraye che yeki be digari del mibazad? ghaleban hich yek az do taraf dar in kar dakhil nist vaghte hal hast ke ghafel gire deli ra ke moraghebe khod nist taslime nakhostin mohabati ke bar sare rahe ost mikonad, hamahangiye eshgh kheyli zarif hast, tabiei hast ke anche emroz hast farda digar na bashad manande abi ke jari hast kasi ke dost tash darad bayad az peye an beravad ya an ke khod rodi bashad va an ra dar masire khod bebarad va dar har do halat bayad avaz shod. eshgh va dost dashtan ra ta emtehan nakoni nemitavani an ra be dorosti beshnasi...

 

ساهاک :

شاید تو راه مونده .
این روزا راه ها خیلی خطر ناک شدن .
بی تاب نباش پسر .
همین روز ها ازش خبر میاد . قول مید م بهت .

 

سمانه :

هنوز دلم بي پروا در انتظار روزيست كه همانند روز نخست اشنايي ييايد و بگويد..سلام بهانه ي من....مياد..خيلي زود..شك نكن كه اگه اهلش نباشي اخرش به يقين نمي رسي...

 

محبوبه :

بايد به ترك تو خو كرد
در روزهاي برفي آخر سال
وقتي پرنده هاي جوان ناگزير مي ميرند
هر قدر هم بيهوده
پرهاشان را پف كنند!
تو در استخوانهايم نيستي ديگر
بايد
به
ترك
تو
خو
گرفت
با چند بسته ترامادول
چند بسته سيگار
در روزهاي برفي آخر سال...

 

ساهاک :

به روز شدم .

 

دختر آذر :

به سختي نفس مي كشند
گاوهايي كه در سينه ام راه ميروند
با دماغ هايي فراخ و گوش هاي عرق كرده
و من زخمي از خيش ام
در بهاري كه ميگذرد
اي كاش كشاورزي در من بذري ميپاشيد
به هواي تابستاني كه در راه است
اي كاش
اي كاش در بهاري كه اين چنين بر من ميگذرد!

 
 
 
 
 
 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007