مدرسه در یاد من
... کلاس اول ...
کلاس اول می رفتم و مثل تمام بچه هایی که هیجان کشف و تجربه ی جدید، اون ها رو ذوق زده می کنه، پر از شور بودم. رشد فیزیکی مغز و ترقی ذهن
یک کودک 7 ساله، چقدر هیجان زده بودم از یاد گیری، از دیدن و شنیدن های جدید.
دبستان من یه چیزی تو مایه های دبستان های فیلم های عباس کیارستمی بود ، همون کلاس ها ، همون میز و نیمکت ها و همون تیپ و قیافه ها. از دنبال کردن برنامه ی تلویزیونی محله ی برو بیا و محله ی بهداشت لذت می برم و از اینکه بی نظارت پدر و مادر هم می شود با آدم هایی که هم سن من هستند دوست شد، هیجان زده بودم و البته یه سری چیزهای کلیشه ای که در خاطرات مدرسه ی خیلی های قبل تا نسل من وجود دارد؛ مثل گریه کردن یکی از شاگرد ها برای پدر و مادرش و یا دو قسمت شدن مساحت قاعده ی کلاس با خط شاش اون یکی که به پاچه ی شلوارش ختم میشه.
از اون جایی که یادم دچار کمی اختلال شده همه ی آنچه که در کلاس اول گذروندم و نمی تونم به تنهایی با اتکا به یادم مرور کنم، پر رنگ نیستند. اسم معلم کلاس اولم رو هم یادم نمی یاد. ولی یکی از تصویرهای پر رنگ کلاس اولم مربوط میشه به مشق W اولین مشق ها_ ، / ، \همین ها بود دیگه، و احتمالا باید هنوز هم این طوری باشه. خلاصه صبح روز شنبه ای از مسافرت برگشته بودیم که من تازه یادم افتاد مشق هایم رو ننوشتم، دِِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ بیا، هر چی گشتم مدادم و پیدا نکردم و هی داشت دیرتر می شد و به زنگ مدرسه نزدیک تر می شد، به ناچاررفتم سر جیب پدرم و یه خودکار برداشتم ، خودکارش هم یادمه فتح بود، اون موقع جامعه ی ما طبق معمولی که می گذرونیم در بحران به سر می برد، اوضاع هیچ کالایی درست و حسابی نبود، خودکار بیک و اساسا هر نوع کالای مرغوبی بحران زده بود. خودکار فتح در حقیقت خودکار تلاش شده ی داخلی بود که بسیار تخمی خودش رو نشون می داد، به شدت جوهر پس می داد و اگر حین نوشتن یه کم به نوک خودکار فشار می آوردی، لوله ی خودکار می زد و ما تحت خودش را می ترکوند.
خلاصه خودکار بابا رو برداشتم و مشق W را در دفتر مشق ثبت کردم و راهی مدرسه و کلاس شدم.
سر کلاس که می نشستیم آقا معلم همون ابتدای زنگ کلاس مشق ها رو با محبت آموزگارانه اش خط می زد، یعنی همه ی معلم ها همین فعل را صرف می کردند با تفاوت های بسیار کمی نسبت به هم، مثلا ما باید یکی یکی می رفتیم کنار میز آقا معلم و مشق های ما رو خط می زد. البته خیلی چند و چونش یادم نمیاد. به هر حال مشق مورد بحث را بردم خدمت ایشان و بعد نعره ای سر من کشید که سالها بعد در انیمیشنی از شرکت پیکسار به اسم "شرکت هیولاها" شبیه اش را دیدم. بعد قضیه به همین جا ختم نشد. آقای معلم مهربان کلاس اول من خودکاری از جیب محترم خود درآورد، دست راست منو گرفت و خودکار محترمشان را با ظرافت تمام بین انگشت های خطاکار من قرار داد و بعد دست بی عار من را روی میز البته محترم خود قرار داد و با تمام قدرتی که داشت فشار داد!
آقای معلم، اون انگشت ها میلگرد نبودن! اون دست معصوم قرار نیست قتل کند!
لای اونا خودکار میگذاری و فشار میدی؟
گناه داره بچه، صبح هم کلی بخاطر ننوشتن همین مشق ها از مادرش توی خونه پس گردنی خورده! حالا تو هم بخاطر با خودکار نوشتن، تنبیه اش می کنی و خودکار میگذاری لای انگشتاش؟
بابا جون اون طفلک نمی دونه چرا باید با مداد بنویسه و با خودکار ننویسه.
اون دست ها شاید در نمی دانم کدام مقطع سنی تو که باشی یا نباشی، زیبایی خلق کردند، اون ها رو با شلنگ نزن.
- دستت رو بگیر بالا، بگیر بالا، زود، میزنم تو سرت ها...
تو سر بچه چرا می زنی؟ سر بچه مگه دیوار خونه ته که برای تابلویی که نداری روش با چکش میخ بکوبی؟
کف دست بچه مگه کون الاغ باباته ( که به تو امر کرده کیسه های نمی دونم چی رو کجا ببری و حال نداری و شاکی و عصبی هستی ) که این جوری دستت رو 360 درجه ( هیچ ربطی به زاویه ی رئیس جمهور محترم ندارد) بالا می بری و شلنگ محترمت را بر دست اون بچه فرود میاری؟
اون بچه، بچه ی یک آدم آهنی نیست. بچه ی یک کرگدن نیست. رقیب عشقی ت نیست. شوهر جدید مادرت نیست. یکی از برج های دو قلوی تجارت جهانی نیست که می خوای با یک شیلنگ نقش بن لادن رو براش بازی کنی! اون فقط یه بچه است. همین.
نظرات
luiza :
yadame to hamishe shagerd zerang boodi
kheyliam mazloomo mehraboon
vaghean chetor deleshoon mioomad moalema?
nemitoonam befahmam chetor az cheshmaye mehraboone bacheha khejalat nemikeshidan!!!
luiza - September 25, 2007 05:20 PM
سمانه :
من تمام اتفاقاي روزمو مي نويسم...نه اتفاقاي بي بي صالح علا رو!
از عزيز!
آخه عزيز هميشه خونه ما نيست...!!
بايد بهش بگم زود به زود بياد خونمون
چقدر مي دوستيم ( من و ركسانا)
تصوير سازي بالا رو..ممنون...!!
سمانه - September 25, 2007 10:46 PM
میرا :
خوشحالم که بعد از پرشهای بسیار به وبلاگ من رسیدید و برعکس شما من همیشه به وبلاگ شما سر می زدم اما زیاد اهل گذاشتن جای پا از خودم نیستم .گاهی جدآ نمی شود برای بعضی نوشته ها کلمات به کا ربرد و گاهی باید خواند و شنید و حس کرد و رد شد اما من هم علاقمند دیالوگ داشتن هستم با خالق کاریکاتورهایی که می دیدم و همیشه دوست داشتم
میرا - September 28, 2007 10:43 PM
nargs :
salam.omidvaram ke heleton khob basheh. matalebetono khondam taghriban misheh goft tamomiye arshivetono.khili ghashang neveshteh bodi.khili estefadeh kardam. be omideh moafaghiyateh roz afzon u
nargs - September 29, 2007 06:21 PM
محبوبه :
تا جايي كه من در جريانم بهزاد زرنگ بود ولي مظلوم(اونم با حروف درشت و پر رنگ)در موردش صدق نمي كنه
تصور بهزاد در سن 7 سالگي تو فرم مدرسه در محضر محترم اموزگار جالبه!
محبوبه - September 30, 2007 01:40 PM
الهام :
سلام چی شده به خاطرات گذشته فکر میکنی اونم از اولین نقطه شروع اول دبستان؟
الهام - September 30, 2007 02:01 PM
luiza :
behzad vaghean pesare saketo mazloomi bood too oon seno sal
sheytanatesh male vaghtie ke bozorgtar shode bood..
bar axe man ..
vaghti man mese pesara dava rah mindakhtam yadame
behzad mese adam bozorga pa dar miooni mikard :P
pesare zerang axesho too roozname yadame
vaghti shagerd momtaz shode boodo
mamanam dasht oono be rokhe man mikeshid ke
yad begiram ;;)
luiza - October 1, 2007 02:18 AM
آن شرلي :
من هم دلم نيومد بدون نظر برم بهزاد باشوي مهربان.يادمه يك بار بد جوري تنبيه شدم.شاگرد درسخون كلاس بودم ولي در يك اقدام انتحاري و وقتي كه بغل دستي ام التماس كرد دفتر مشقمو بهش بدم با دفتر خالي رفتم پيش معلم :چرا مشق ننوشتي
-:وقت نكردم
-برو تو صف تنبلا
رفتم تو صف تا طبق عادت معلم دوتا خط كش بخوره روي مچ دستم.
اوليشو كه زد با اينكه دردداشت خنده ام گرفت بعد هم مثل ادمهاي رواني به بهونه اين كه مسخره اش كردم چند تاي ديگه زد به دست و پام .موقع برگشت به خونه اومد سراغم .گفت :مي دوني اگه معلم مامانمو مي خواست مدرسه بابام منو مي كشت .تو راه خونه كلي خوشحال بودم انگار كه يك ادمي رو از مرگ نجات داده باشم .وقتي به مادرم گفتم فردا بايد بياد مدرسه شوكه شد:چرا تو كه شاگرد اولي؟
آن شرلي - October 1, 2007 02:46 PM
داریوش :
لازم بود که همچنان همه مهر و مدرسه رو بیاد داشت.چه وبلاگ خوب و کاریکاتورهای خوبی داری
داریوش - October 4, 2007 09:31 PM
سمانه :
به روز كن..
به روز....
به روز كن...زود ..
به روز...
به..
روز..
لطفا...
كلافه ميشم ميام ميبينم ...نه..ميام..نميبينم...!
اينو كه تكراريه..كلافه ميشم..
ميام..نميام..
سمانه - October 6, 2007 12:12 AM