« اکبر رادی هم ... | صفحه اول | پرنده در قفس »

گندم بودن را دوست خواهي داشت...

Mehran-Ghasemi.jpg

برای برادرم "مهران قاسمی" که پرواز کرد. به همین سادگی!

شنيدم در بُعد ديگري از هستي چشم باز كرده اي كه چشم هاي من سه شنبه را خيس كرد.
حالا ديگر از آن سه شنبه ي خيس كه پيله ي زميني ات را شكافتي؛ از آن پنج شنبه ي لعنتي كه مثل شهر سپيد پوش ات كرد، ده - پانزده روز گذشته است تا من بتوانم به اين همه كلمه آرايشي در قالب اين متن بدهم. تا ثبت كنم در بخشي از حافظه اي كه قرارداد كرده ايم مجازي بخوانيم اش.

نزديك به ده سال از آن همه دقيقه لحظه ساختيم. يك روز، دو روز نبود. كه حالا ذهن من اين همه خاطره ي جاري از تو در خودش را با پوشه اي جدا به نام تو دسته بندي كرده است. كنار پوشه ي پدرم. ساز و كار ذهن اين چنيني است، چقدر سنگيني مي كند اين دسته بندي اش، چقدر سخت است، اين همه خاطره كه با خود مي كشد سنگين است. كجا بار اين همه خاطره را سبك كند وقتي كه هيچ ذهني براي دريافت، غير خودش وجود ندارد. اين همه ذهن، تنها. اين همه آدم، تنها. مي خواهم بروم از دل فيلم اعتراضِ مسعود كيميايي، تيغ ژيلت را از دست پولاد بگيرم كه بكشم به پيشاني ام تا اين همه هياهوي در ذهن ام كه كاسه ي سرم را سنگين كرده است بيرون بريزد...

پيشنهادت براي كارت عروسي ات ، يك طراحي يا كارتون از من بود؛ و اين را بهانه اي مي كردي تا در آخرين شب هاي دوران مجردي ات يكي از ضلع هاي مربع (من، رضا، ار‍‍ژنگ و تو) بماني. تا اين كه كلي حرف بزنيم و به اين نتيجه تن بدهي، كه به هزار و يك دليل بهتر است سراغ يكي از كارت فروشي ها بروي و قبول كني كه مي شود بين كارت هاي آن ها هم فرمي متفاوت پيدا كرد.
اون وقت فرداش زنگ زدي گفتي: داداش انتخاب كرديم، متفاوته، قاب داره، روي كارت ها هم يه خوشه ی گندم داره...
- مباركه!

قرار نبود بعد از گذراندن پنج-شش ماه ديگر از اين سال سراسر عجيب اين همه آدم باهم، بي هم، اين همه دوباره به من تسليت بگويند... روا نبود.

در خانه ام را كه باز كردم مي بينم چقدر عجيب است كه بعد از دو سال كارت عروسي ات هنوز بالاي كتابخانه ام دست نخورده است. قاب را باز كردم، قرار نبود آينه اي برابر آينه ات بگذارم، خوشه ي گندم، خوشه ي گندم روي كارت را كندم، تا دانه هاي جدا شده اش را در خاك بكارم، كه حالا ده - پانزده روزه اند. تا روز چندم كه بشوند باز چند دانه براي كاشتن تو بدهند.
گندم بودن را دوست خواهي داشت...

مرتبط:
مرثيه ام براي تو گريه مي كند / علی دهقان
خداحافظ سوسیالیست دوست داشتنی / رهام وزیری

دنبالك

دنبالك هاي اين مطلب
http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-tb.cgi/182

نظرات

نجمه :

سلام. تبریک میگم بهتون بخاطر قلم قشنگ و گیرایی که دارید. موفق باشید و پایدار.خوشحال میشم از نظراتتون استفاده کنم. منتظر حضورتون در شبهای آفتابی هستم.

 

امیر :

باشو جان می دانم روزهای سختی گذروندی، ولی قوی باش که زندگی این جهان بی زنده بودن ما هم ادامه دارد. پس تا هستیم ادامه میدهیم...

 

محمد صالح رزم حسینی :

تایتانیک....

 

سروش :

سال سختی را گذراندیم. امسال مهربان هایی را از دست دادیم، که دیگر هیچگاه، هیچ چیز، جایشان را پر نخواهد کرد. نه موهای سیاه و نه دندان های سفید ...

 

محمد غلا می پور :

این تراژدی شخصی ست نیست؟
.
.
.
.
نظر شما چیست؟منتظریم
(سلام استاد.خوبی؟دلمون برات تنگ شد هر چند فکر نکنم یادت باشه اونی که بادم نمی تونست موهاش رو بهم بزنه کی بود؟)

 

سمانه :

سلام
تسليت ميگم
اميدوارم كارات رو به راه شه.
از ته قلبم ميگم.
خوب شي
هميشه هم باشي

 

محمد صالح رزم حسینی :

اولین گام محکمترین گام.....

 

:

روزگار غریبی است نازنین ...

 

:

na bad
na baran
na aftab
.
.
.
hichyek
.
hichyek...
faqat
gandomha
tamectaikhe dos ra cheshidand.

 

ارسال نظر


 
 
 
 
 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007