رنجي كه از اين صبح هاي ِ لعنتي ِ آدميزادي مي بَرَم

زمان زيادي ست كه نظم ِ صبح بيدار شدن از ساعتِ ذهني ام حذف شده. يك بار دوستي توي ليدِ گفت و گويي كه براي روزنامه ي همشهري با من كرده بود نوشت ، فلاني كارهايش را از 12 شب تا 6 صبح انجام مي دهد و اگر كاري داريد تا 12 ظهر بهش زنگ نزنيد چون خواب است و نبايد عجيب باشد كه اين گفت وگوی تلفني ساعت 2 بعد از نيمه شب انجام شده باشد.
رنجي كه مي برم از اين كه ظهرها از خواب بيدار مي شوم نيست، به هر حال اون موقع صبح ِ من ِ. رنجي كه مي برم از همين بيدار شُدنَ ست. برام وحشتناكه، افسرده ام مي كند. اون قدر كه از رنجي كه فردا صبح در انتظارم است تمام شب هايم كابوس مي بينم. چشم هايَم كه باز مي شود، حتي اگر بگوييد صَدُم ثانيه اي صرف مي شود، به هر حال زماني صرف مي شود ( در ذهن هاي متفاوت زمان متفاوت) تا خودآگاهِ ذهن ات بالا بياد و بفهمي خوب من بهزاد هستم و اينجا خونه ي من ِ ، بعد بايد بفهمي كه چند ساعتَ ست كه فقط روي دوش ِ راست ات خوابيدي و واسه ي همين هم دست راست ات گِز گِز مي كند، بعد بايد بلند شوي، آن هم بعد ازخستگي ِ اين همه دويدن ها كه در كابوس هاي شب ات داشته اي، بايد پتو را كنار بزني و از تخت بياي پايين. اول play كردن موزيك به اين اميد كه در حين صرف افعال هر روزه ي صبحگاهي اين ذهن كابوس زده ريتمي منظم تر بيابد. مسواك، چاي و هر چيزي كه در كنارش واردِ معده اي كه چند ساعت چيزي واردش نشده و فعاليت قابل توجه اي نكرده است، بكنم. و بدترين قسمت، عذاب آورترين، تحقير آميز ترين فِعل صبحگاهي، اين جاست كه بزرگتريت ضعفي كه در خلقت فيزيكم وجود دارد به رُخم كشيده مي شود. رفتن به توالت، مستراح، WC ،مَبال يا هر اسم با معني و بي معني ِ ديگري كه دارد. كه بله، كه تو بدبختي، كه نوع جانوري ِ تو آن قدر متكامل و مترقي نيست كه بتواند براي بدست آوردن انرژي ِ لازم براي فيزيك اش در شكل ديگري تغذيه كند. ماشيني كه در اختيار تو هست، آنقدر مترقي نيست كه بتواند تفاله هاي سوختي كه مصرف كردي را دوباره تبديل به انرژي كند. و تو درست مانند تمام پستانداران ديگري كه روي كره ي زمين زندگي مي كنند غذا را به دندان مي كشي، مي جوي، قورت مي دهي و بايد تفاله هاي آن را هم از مخرج ِ كوفتي ات دفع اش كني. و تو به شكل بسيار تحقير آميزي ناچاري هر روز اين فعل ِ ناخوشايند را صرف كني. ديده ام آدم هايي كه در صرف اين فعل ماشاالله بسيار فعال هستند و هيچ رنجي هم اين چنين نمي برند؛ و فارغ كه مي شوند انگاري از فتح هند به همراه نادرشاه بازمي گردند وقتي كه با شادماني از حجم زيادي كه مخرج شان خرج كرده حرف مي زنند.
و بعد لباس هايم را مي پوشم كه اين هم بر من سخت مي گذرد، نه بخاطر وسواسي كه در انتخاب آن چه كه هر روز در تركيب بندي اش با فيزيكم به وجود مي آورم، دارم؛ رنجي كه از اين فعل صبحگاهي مي برم، بعد از طي كردن پله هاي آپارتمانم كه وارد كوچه مي شوم شروع مي شود، بعد از مواجه شدن با نگاه تمسخر آميز يكي از گربه هاي كوچه؛ يا يكي از چند كبوتري كه هر روز پشت پنجره ي اتاق ِ من نون مي خورد و حالا لبه ي پشت بام زل زده است به من. اصلا بايد هر روز با نگاه تمسخر آميزشان به روي ام بياورند كه براي پوشاندن ضعف هاي بصري فيزيك ام مجبور به پوشيدن لباس هستم. كاملا مي توانم از نگاهِ شان بخوانم كه چقدر به اين كه بعضي جاهاي بدن ام مو دارد و بعضي جاها ندارد مي خندند. و حتما در نگاه اونا از اين مضحك تر اين است كه بعضي جاهاش كه مو دارد را مي زنم، بعضي جاهاش را كوتاه مي كنم با بعضي جاها كاري ندارم. مثل گربه نيستم كه تمام بدن ام مو ي ِ يك دستِ خوش نقشي داشته باشد. يا مثل اون گنجشكِ روي درخت روبرو ي در، كه فيزيك ام كلاژي از پرهايي با كنتراست هاي متفاوت از يك دايره ي رنگي با مقداري مو از همان تركيب رنگ باشم. كاش اين فقط تنها ضعف بصري ِ اين فيزيك بود. آن قدر بُلد هستند كه نياكان ِ غارنشين ما با اون اندازه از تكامل مغز و ذهن بشري براي كمتر خجالت كشيدن جلوي بقيه ي جانوران ِ محل زندگي ِ شان لباس براي خودِشان درست كردند. يكي از اندام هاي اين فيزيك، عضو دوكاره اي است كه ابزار اصلي توليد مثل به شمار مي رود ، اما در هيچ جانوري به اين بي آبرويي كه در فيزيك ما قرار گرفته، نيست. براي همين هم هست كه مجبور نيستند شورت و شلوار به تن كنند چون خيلي با آبرو در ساختمان ِ اندام شان قرار گرفته است.
خوب بديهي ست كه اين همه ضعف در فيزيك غير انتخابي ام رنج هاي زيادي بر من مي بَرَد ، هر روز، قبل از اين كه مثل ِ اين همه نياكان ام پشت لباس هايم كه مي پوشم پنهان شوم، روي تخت هنوز دراز كشيده ام تازه كه بيدار شده ام، و همان طور كه خودآگاهم هر روز فعال مي شود ناخودآگاهم بايد هر چيزي كه در حافظه ي كوتاه مدتِ ذهن ِ من دريافت شده را اسكن كند باهم هر روز، آن هم بعد از دويدن در آن همه كابوس از شب قبل. اين هر روز بيدار شدن در صبح هاي لعنتي ِ آدميزادي رنج ِ زيادي بر من مي بَرَد.
ناگزير يك شب خودم را براي خوابي بي بيداري آماده خواهم كرد، تا ديگر نگران تاب نياوردن رنجي كه نمي دانم تا چه وقت انتظارم را مي كشد، نباشم. هراس من فقط از اينَ ست كه هيچ تضميني مبني بر پايان پذير بودن كابوس هايم وجود ندارد...
نظرات
آدم :
سلام عزیز دل برادر
میشه یه فکری هم به حال وبلاگ من بکنی؟
یک طرح برام بزنی؟
میخوام شاد باشه رنگش. البته اگه لطف کنی و زحمتش رو بکشی.
هرچی به حنیف میگم ، میگه به بهزاد بگو برات طرح بزنه.
آخه دوساله منو کاشته.
والا اگه سیب زمینی هم بودیم تا حالا محصول داده بودیم...
آدم - February 25, 2008 02:30 AM
R@H!L :
مثل هميشه عالي... سوژه جديد چه خبر؟
R@H!L - February 25, 2008 08:08 AM
خليل :
بخخدا آقا باشو منم همینطورم / اما دایی بزرگم که تو خارجه یه قرص برام فرستاده که موقع خواب خیلی آروم میشم / میخوای بگم داییم از خارج برات بفرسته؟؟؟
خليل - February 25, 2008 01:04 PM
ماهي :
متن بسيار خوبي بود.شما خيلي خوب چيزي كه در ذهنتان هست را به نثر تبديل مي كنيد. كاش بيشتر بنويسيد.
ماهي - February 25, 2008 06:11 PM
gelareh :
khak be saram
bache divane bood
divanetar shod
ina chieeeee??
ooooooooo
AAAAAAAAAAAAA
in hame fekr nakon behzad kholo chel mishi be khodaaa!!
be hame chi ke nabayad in hame fekr karddd!!!
az dast miri akhar...
mitarsooni mano ba in arfat
gelareh - February 25, 2008 08:09 PM
محمد صالح رزم حسینی :
کاریکاتور چهره مارکز......
www.abukoorosh.blogfa.com
محمد صالح رزم حسینی - February 27, 2008 09:28 AM
R@H!L :
بهزاد جون برو خدا رو شكر كن كه از همون جايي كه ميخوريم احتياجي نيست برينيم...
به اين نكات مثبتش فكر كن...
..............................................................................
باشو:
خوب بود. خندیدم.
R@H!L - February 27, 2008 03:20 PM
سروش :
پسر تو حالت خیلی بده، زیاد رنج می بری.
این طرحت هم حرف نداره، خیلی خوبه.
سروش - February 28, 2008 06:23 PM
مرتضی خسروی :
سلام دنیای خوبی داری من خط خطی میکنم دوست داشتی سر بزن کارهام رو نمیتونم تو بلاگ بزارم ... دوست داشتی کارامو هم بت نشون میدم.... پول ؟؟؟پول نمی خواهد خونتو بلدم..... خودم خاکش میکنم..؟؟.؟؟.؟
ا وا خل شدم ؟؟...من رفتم سر بزن من مث یه قطره اتفاقی می افتم ببخش اینجا پخش شدم...
مرتضی خسروی - March 1, 2008 09:59 PM
:
Hi, behzad
kash man sahmi dar tghyir sarneveshte adamha dashtam .
Anonymous - March 1, 2008 10:10 PM
ََآوا :
به هرکس می نگرم در شکایت است. در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست؟. آقا بهزاد چاره چیه؟ برای تداوم بودنمان باید مقاومت کنیم تا خواب همیشگی برسد خوابی که بیداری اش از همه ی ما پنهان است...
ََآوا - March 3, 2008 02:40 PM
باشو :
خیلی وقت ها پیش می آمد که کامنت های بدون ِ نام پای پست هام می دیدم، published می کردم تا در سایت نمایش داده بشه، و این که خوب حتما یک نفر دوست نداشته اسم پای ِ نظرش بگذارد، اما تازه فهمیدم همیشه این طوری نیست و خیلی اوقات نام نظر دهنده در adminسایت ثبت نمیشه. اگر این اتفاق افتاد و کامنت شما بدون نام نمایش داده شد، لطفا برای تصحیح کردن به من اطلاع بدهید.
باشو - March 4, 2008 10:08 PM
Amir :
behzad jan man neveshtehato ba ax didam va khondam, vaghan bazi vaghtha bayad vasate pishonito beshkafi ta harchi tosh hast berize biron...
Amir - March 5, 2008 05:05 PM
Mahbobeh :
hala nobate tarife naghsh hast
shoma jaye ma
va ma jaye shoma
tamashagarane aziz khahesh mikonam natarsid!
che vahshatnak ast
gom shodan dar talare namayeshi ke rahe khoruj nadarad!
Mahbobeh - March 9, 2008 02:49 AM