قوم ایرانی افسرده است

اول فکر می کردم افسردگی طولانی مدت گریبانم را گرفته و دچارش هستم، و این همه نگاه منفی نسبت به همه چیز، بی انگیزه بودنم و تمام حس های منفی که در ذهن ام جاری هستند به خاطر کهنه شدن افسردگی در ذهن ام است. ولی در این یک مورد به خصوص تنها که نیستم هیچ، می بینم ماشاالله سهم بسیار پررنگی از جامعه ای که در آن زیست می کنم به همین بیماری مبتلاست و وضعیت زیادی حاد است. چند وقت پیش به دوستی که مدتی است از این منطقه ی جغرافیای خارج شده است می گفتم، مهم نیست که در کدام جغرافیا باشی، همین که جزو جامعه ی ایرانی باشی پس افسره ای...
خط فقر را در سال 1386 نزدیک به 800 هزار تومان اعلام کردند. یعنی اگر شما ماهی یک میلیون تومان درآمد داشته باشی، تنها 200هزار تومان بالاتر از خط فقر هستی، یعنی نزدیک به 20 کیلوگرم برنج!
یک میلیون تومان را هم به این خاطر گفتم که درآمد یک میلیون در ماه همیشه برای جمعیت غالب خانواده ی ایرانی یک افسانه بوده است، و این چنین در ناخودآگاه جمعی جا مانده است.
آمارهای دولتی که همواره مردان اش تاکید به نگفتن آن به مردم دارند، تخمین می زنند که 42% مردم زیر خط فقر قرار دارند، یعنی زیر 800 هزار تومان درآمد. مابقی هم همان که چند خط بالا وصف کردم، 20 کیلو برنج روی خط فقر، 30کیلو برنج روی خط فقر، 40کیلو برنج روی خط فقر...
با این همه فقیر که کنار هم زندگی می کنیم یک قوم فقیر هستیم که در کشوری فقیر زندگی می کنیم که چندان هم سخت نمی گذرد چون تقریبا همه مثل هم زندگی می کنیم.
قوم ایرانی افسره است و تنها دلیل آن وضعیت معیشت مردم نیست که که امروزه دولت مردان تصدیق می کنند « به برخی از اقشار کم درآمد سخت می گذرد». همین که برخی از این جمعیت را تصدیق می کنند خوب است. اما شنیده ام که می گویند متوسط عمر این قوم پایین آمده است، که این هم نیاز به شنیدن و آمار نیست، همین که به دور و بر خودمان نگاه کنیم می بینیم که چقدر زیر 30 سال عمر می شناسیم که به علت سکته ی قلبی دار فانی را وداع گفتند و ما را غمگین کرده اند، اصلا چی شد که مرگ و میر این قدر زیاد شد؟ چقدر به جمعیتی که در این قوم تولید مثل شده زیاد کردند جمعیت این قوم را آموزش صحیح بهداشت، درمان، تغذیه و... داده شد؟ گفتم آموزش، همیشه این سوال را با خودم دارم که چطور می شود در نظام آموزش و پرورش ما یک دانش آموز 6-7سال زبان انگلیسی را تحصیل می کند، اما پس از این همه سال باز هم نمی تواند زبان انگلیسی را بخواند و بنویسد؟؟
قوم ایرانی فقط به خاطر بالا رفتن خط فقر و پایین آمدن عمر افسرده است؟ همان آمارها جمعیت افسره را 68% از جمعیت قوم ایرانی خوانده اند.
می گویند بیش از 7 میلیون جوان بیکار در میان این قوم به دنبال کار می گردند، که در این بین 8000نفر آن پزشک می باشند. یا این که در مقابل هر 10 ازدواج، 6 طلاق داریم.
باید در یک رسانه کار کنید تا بفهمید این همه خبر از این قوم که می رسد چه کاری با آدمی مثل من می کند، این همه خبر که آوار می شود بر شانه های ذهن من...
کارخانه ها یکی پس از دیگری تعطیل می شوند، واگذار می شوند، و چه بر سر جمعیتی از این قوم می آید وقتی که در شهری کارگری زندگی می کنند و اقتصاد خانوارهای آن شهر از کارخانه ی شهر می گذرد که حالا خیلی وقت است تعطیل شده و قرار است برای جمعیت بیکارش تبدیل به یک پاساژ شود.
«چشم ها خمار تراخم است و چهره ها تکیده از تریاک» که جمعیت معتاد های این قوم را 6میلیون نفر خواندند. البته قرار است برای بالاتر نرفتن این جمعیت شربت تریاک تولید شود که آخرین مراحل تحقیقاتی اش را می گذراند.
این قوم خیلی سال است که افسرده است و خاک اش را دوست دارد. و این خاک چقدر این قوم را دوست داشت که برای اش آن قدر گاز به یادگار گذاشت تا دومین کشور ذخایر گاز جهان بشویم، دومین کشور روی جهان بشویم، که جزو پنج کشور مهم نفت، که زغال سنگ، که طلا، که از همه مهمتر حاصل خیزی اش...
انگاری همین خاک است که دیگر با این قوم افسرده کاری ندارد...
این قوم افسرده بود وقتی بر تن سربازان اش لباس جنگ کرد تا از تمامیت قوم اش دفاع کند، تا نگذارد به مانند این همه قوم منقرض شده در طول حیات انسانی بر کره ی زمین از بین برود. این قوم افسرده بود وقتی خبر پیروزی سربازان اش را می شنید. این قوم افسرده بود وقتی که اجساد سربازان اش را به خاک می سپرد. این قوم افسرده بود وقتی بعد از پایان نبرد سربازان اش شروع به بازسازی تمدن اش می کرد. این قوم افسرده است...
نظرات
امیر :
از دولتی سر دولت مردان این قوم
گدا به گدا رحمت به خدا... :D
امیر - May 19, 2008 05:21 PM
صالح :
بزبزقندی...
http://www.abukoorosh.blogfa.com
صالح - May 20, 2008 07:01 AM
rana :
دوست داشتید بیاید نقاشی ببینید.
rana - May 20, 2008 03:41 PM
somayeh :
چه اشتباه غم انگیزی . نکند همه چیز همینطوراست.می پنداریم اطرافمان پر از مخلوقاتی شبیه به ماست . در حالی که جز یخ وسنگ هایی که به زبانی بیگانه با ما سخن می گویند نیست .در شرف دست دادن با دوستی هستیم . اما بازو ، بی حس ، فرو می افتد و لبخند ، خاموش می شود . چون درمی یابیم کاملاً تنهاییم . حکایت ما و مردم ایران .
somayeh - May 21, 2008 09:48 AM
:
ما براي خواندن اين قصه ي عشق به خاك، رنج دوران برده ايم
ما براي جاودانه ماندن اين عشق پاك، خون دل ها خورده ايم
Anonymous - May 21, 2008 03:02 PM
سروش :
یاداشت خوبی بود باشو
ولی خودمونیم توی یادداشتت خواستی بگی درآمدت ماهی یک میلیون هست؟!
......................................................................................................
باشو:
ممنون رفیق، ماجرای افسردگی قوم ایرانی را با پست دیگری ادامه می دهم تا بیشتر تعریف کنی.
در ضمن، درآمد من رو که تو میدونی، اگه کمک های مردمی نباشه که من از دست رفتم، سر برج ِ کمک های این برج همین روزا می رسه، تونستی سر بزن جیره ی این ماه رو بهت بدم که زنده بمونی...
سروش - May 21, 2008 04:19 PM
صالح :
زندگی...
http://www.abukoorosh.blogfa.com
صالح - May 22, 2008 07:50 AM
گلاره :
این جهان آن نبود که ما میخواستیم
باشو تنها غریبه ای کوچک است
اینجا حال ِ همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن
......
گلاره - May 26, 2008 03:24 AM
سمانه :
چقدر سياه نگاه مي كنيد.
نه من كه خيلي ها با شما موافقن ولي تكرار مكرر اينها وحشتناكتره كه.
نيست؟
سمانه - May 27, 2008 12:05 AM
:
این قند مکرر است خانم سمانه !!!!
Anonymous - May 29, 2008 01:51 PM
دایراک :
باشوی عزیز خوب نوشتی.اما افسردگی اینقدرها هم تلخ نیست.من 8ساله مبتلا هستم.اوائلش خیلی تلخ بودوسخت.خودم نمیبذیرفتم وهمه میگفتن زندگیت تباه میشه.کم کم که برام جا افتاد باهاش جنگیدم.اما ضعیف بودم.نوجوونیمو گرفت وحالا جوونیمواستعدادمووحتی زیباییمو.حالا زندانبانی شده که بهش عادت کردم...
دایراک - June 15, 2008 03:32 PM
محبوبه :
نشسته ام
اینجا دقیقا آنطرف دنیاست
و در گوشهایم هر روز
پیرزنی مغموم،
آواز های بومی سواحل دور را می خواند
کاش دستی صورتم را نقاشی می کرد
و گیسوان نداشته ام را می بافید...
نشسته ام
اینجا دقیقا آنطرف دنیاست
و قرار نیست اتفاقی بیافتد!
محبوبه - June 22, 2008 05:57 PM