من برگشتم...
يك خوره ي مطبوعات

اصولا آدمي هستم كه حرف زدن برام كار راحت تري است تا اين كه همان حرف را در قالب نوشتار در بياورم. موقعي كه مي خواهيد آن چيزي كه در ذهن تان مي گذرد را به هم نوعانتان منتقل كنيد، كلام صوتي به مراتب راوي بهتري براي مفاهيم ذهني به نسبت كلام در قالب نوشتار است. چون هنگام صحبت كردن حالتي كه صدا به خود مي گيرد خيلي از حس ها و مفاهيم را مي تواند به مخاطب كلام منتقل كند، چون از امكانات زباني بيشتري به نسبت كلام نوشتاري برخوردار است. وقتي به وبلاگ هاي غربي سر مي زنم، مي بينم گذاشتن پست هاي صوتي يا پادكست خيلي رواج دارد يا حتي پست هاي ويدئويي، خيلي جالب هستد، چون از امكانات بيشتري براي عرضه و منتقل كردن روايت هايشان استفاده مي كنند. متاسفانه بخش فني و تخصصي اين محيط را نمي شناسم، يعني نمي دانم كه بايد چه امكاناتي داشته باشم تا چطور يا چگونه دراين فضا پست هاي صوتي يا تصويري بگذارم. اون وقت خيلي راحت تر مي توانستم اين جا را به روز كنم. احتمالا وقتي به اين فن آوري دست پيدا كنم بهم خيلي خوش خواهد گذشت. چون دغدغه ي اين كه از كجا/ چطور/ چرا/ چگونه شروع كنم تا كسي كه من را مي خواند بتواند سهم بيشتري از آنچه كه در ذهن من مي گذرد را دريافت كند و درك كند، نوشتن را بدجوري برايم رنج آور مي كند. اين كلمات كه صدا ندارند چطور در كنار هم قرار بگيرند تا جمله اي كه شكل مي دهند همان آهنگي را در ذهن خواننده بنوازند كه در ذهن من نواخته اند! رنج آور است، مشكل بشر ارتباط برقرار كردن با هم نوعانش است، چون ابزار هاي زباني كه در اختيار دارد ضعيف است. دو تا انسان كه روبروي هم قرار مي گيرند، بايد خودشان را جر بدهند تا منظورشان را به ديگري بفهماند.
براي همين هر ماجرا يا حرفي را كه قرار است هرجايي بزنم، ذهن من با در نظر گرفتن (بيش از) آنچه كه گفتم با كلي مقدمه چيني آنرا روايت مي كند، تا شايد با اين تلاش بتواند سهم بيشتري از دريافتي كه نسبت به يك مسئله داشته است را به ذهن ديگري منتقل كند. اما اين بار مي خواهم خيلي خودم را درگير اين مسايل نكنم و با خيال راحت بپرم وسط ماجرا و خيلي سريع روايت را شروع كنم، اما مگر اين وسواس ذهني مي گذارد، كه حالا كه بعد از اين همه مدت كه مي خواهد فرآيند نوشتن در اين محيط را شروع كند بي مقدمه چيني باشد!؟!
سعي مي كنم زياد مقدمه چيني نكنم، حاشيه نرم، وقت تلف نكنم، وقت كسي كه لطف مي كند و من را مي خواند نگيرم...
يك مرد به اينجا مي رسد كه بايد خانواده تشكيل دهد، تشكيل مي دهد. بچه دار مي شود. پسر خوب است. بهتر است. چون مي تواند همراه پدر كشاورزي كند. مشاغل در خانواده ها موروثي بوده است. پدر خانواده كشاورز بوده، بچه ها كشاورزي مي كنند. دامدار بوده، بچه ها هم شغلي كه خواهند داشت دامپروري خواهد بود. آهنگري،نجاري، خياطي و اساسا هر حرفه اي كه به تناسب رشد بشري پديد آمده است.
حتي شهر نشين شدن انسان و تغيير شكل پيدا كردن اجتماعات بشري هم اين قواعد كلاسيك را خيلي تغيير نداده است. هميشه بزرگتر خانواده در انتخاب شغل و حرفه ي اعضاي خانواده نقش دارد، حتي وقتي پدر خانواده به اين نتيجه رسيده باشد كه در انتخاب حرفه اش اشتباه كرده است؛ چون ديگر اعضاي خانواده اش را از دنبال كردن اين حرفه بر حذر مي دارد. زندگي شهري، و نظام هاي شهري مشاغل جديدي با خود مي آورد. پدر خانواده كارمند بانك است، اگر رضايت مندي از حرفه اش را در جريان زندگي به فرزندش منتقل كند، فرزند هم كارمند بانك مي شود و يا برعكس آن. البته چون صحبت من ماجرايي ديگر است در اين بخش خيلي توقف نمي كنم، وگرنه بله، تحليل ذهني من در اين باره مبسوط تر است، چون خيلي مسايل ديگري در اين انتخاب دخيل هستند، حتي اين كه فرزند خانواده دختر بوده است يا پسر، يا خيلي چيزهاي ديگر مي تواند اين چند خط نوشته ي من را نقض كند. پس شما هم از مسئله بگذريد و عبور كنيد، چون اصلا قرار نيست از اين بنويسم چرا حرفه ي پدرم را دنبال نكردم، نه!
يكي از چيزهايي كه از پدرم در من دنبال شد، پيگيري و دنبال كردن توليدات فرهنگي بشري است. در حقيقت مصرف كردن توليدات فرهنگي، منتها چون شكل مترقي پدرم خواهم بود تبديل به يك خوره ي فرهنگي شدم.
يكي از اين محصولات هم مطبوعات است. تمام اين همه كه نوشتم براي اين بود كه تازه برسيم به اينجا كه من يك خوره ي وحشتناك مطبوعات هستم. من تمام توليدات فرهنگي بشري را به طرز وحشتناكي مصرف مي كنم. سينما، ادبيات، موسيقي، نمايش، تلويزيون و خيلي چيزهاي ديگه، و اين دفعه مي خواهم بخش هايي از آرشيوهايي كه از هركدام از آنها در ذهنم دارم را به اينجا منتقل كنم. واسه ي همين درحال حاضر درباره ي مقولات ديگرصحبت نمي كنم و مي گذارم هر وقت كه قرار است خودش اتفاق بيفتد.
مصرف كردن مطبوعات يكي از آن ارثيه هايي بود كه از پدرم به من رسيد. منتها كمتر كسي را ديدم كه مثل حودم اينقدر مريض روزنامه ها و مجلات باشد. يكي از جاهايي كه به شدت نظر من را به خودش جلب مي كند، دگه هاي مطبوعاتي است. فرقي نمي كند مسير روزانه ي من كدام خيابان است، من در تمام دكه هاي مطبوعاتي كه در مسيرم وجود دارد توقف مي كنم. چون احتمال دارد، مجله اي، نشريه اي وجود داشته باشد كه من در چند دكه ي قبلي به چشم ام نخورده باشد، يا اينكه توزيع كنندگان به آن دكه ها نداده باشند.
از آن طرف قضيه اين نيست كه من فقط جلوي دكه ها به تماشاي محبوبه هايم مي نشينم، نه! من تقريبا تمام نشرياتي كه در اين مملكت منتشر مي شوند را حداقل يك بار خريده ام. يك مجله كه براي اسب سواري منتشر مي شود و ممكن است تا به حال شما آن را نديده باشيد، چنان نگاه من را به خودش جلب مي كند، و چنان من را كنجكاو مي كند كه بدانم توي آن چه خبر است، كه اگه دكه ي اول و دوم خودم را متقاعد كنم كه بابا مجله ي اسب سواري به چه درد تو مي خورد؟ بابات اسب داشت؟ يا ننه ات؟ دكه ي سوم كه برسم و اگه اون مجله رو ببينم حتما ميخرم. چه برسه به مجلاتي كه يكي از حوزه هاي فرهنگ را تخصصي دنبال مي كند، اون مجله قطعا جزو مجلاتي است كه من هر شماره دارم دنبالش مي كنم. و من هر ماه كوهي مجله روزنامه در خونه ام دارم كه از بعضي از آنها خوشم اومده و دنبالش خواهم كرد، يا جزو مجلات و نشرياتي هستند كه هر شماره دنبال شان مي كنم، و از همه بيشتر هم نشرياتي هستند كه به يك فحش هم نميارزند و بغل بغل به آشغالدوني سر كوچه منتقل شان مي كنم. اما روز از نو و روزي از نو. و من دوباره شروع مي كنم به خريدن نشريات و جمع كردن آنها در خونه.
دليل روزنامه نگار بودن من هم همين است. در حقيقت مطبوعات ايراني يكي از دايره هايي است خوره وار دنبالش مي كردم ومي كنم، و كسي كه بخش زيادي از زندگي اش دنبال كردن مطبوعه هاست، پس به اين كار خيلي علاقمند است، و طبيعي است كه وارد اين حرفه بشود.
جالب اينجاست با وجود اينكه بيش از ده سال است روزنامه نگاري يكي از حرفه هاي اصلي درزندگي من شده، هنوز هم چيزي از خوره بودن من كم نكرده، درسته كه حالا نگاهم به اصل ماجرا فرق كرده، و اين دنبال كردن در شكل حرفه ايش و درون متني اش، من را با مسايل ديگري آشنا كرده كه حالا هركدام روايت جداگانه اي در ذهنم دارد، اما هنوز هم اكثر نشريات را مي خرم و مي خوانم. حالا با اين تفاوت كه اين مجله ي جديدي كه چاپ شده را بخرم تا در كنار اينكه خود مجله را بفهمم چيه، اين را هم بفهمم كه كدام بچه ها توش كار مي كنند. يا فلاني كه فلان جا مي نويسه، اين شماره چي نوشته، يا اين كه اين چندتا كه تنها نشريات خوب ما در حوزه هاي مورد علاقه ي من هستند، با اعتمادي كه به آن تيم دارم، مي خرمشان تا چيزهاي ديگري را دنبال كنم.
خلاصه اينكه اين پست قرار بود من را برگردونه به اين محيط و هم اينكه پيش درآمد آنچه كه در روزهاي بعد پيرامون مطبوعات ايراني مي نويسم باشد. كه هم قرار است چيزهايي كه در حافظه ي كوتاه مدت ياد من ذخيره است را براي نمي دانم چه وقتي كه قرار است سر بزنم و يادآوري برايم باشد، اينجا ثبت كنم و هم اينكه آنچه در ذهن من در اين باره مي گذرد، مي تواند براي اهالي اين دايره كمي هم سرگرم كننده باشد.
پ.ن 1 اين عكس كه به اين پست ضميمه كردم را "هادي حيدري" در همان ميزگرد پرشين كارتون گرفته است، چون از اين عكس خوشم اومد تو صفحه ام در ياهو-360 هم گذاشتم، امروز هم كنار اين پست گذاشتم اش.
پ.ن 2 مي دانم خيلي وقت است نبودم، و عقبم، اما خيلي زود خودمو مي رسونم. اين قولي است كه الان به خودم مي دهم، زماني كه معلوم نيست چند نفر دوباره خواننده ي صفحات من خواهند شد.
8 آذر 1387
نظرات
علی (رضائی) وحشی ولی تنها :
سلام چطوری نیستی غیبت زیاد داری حتما با اولیات بیا مطلبتو خوندم قشنگ بود از خونتون یه چیزایی یادم میاد یه پاسیو داشتین که توش یه میز پینگ پونگ بود اون تهشم تا نصفه پر بود روزنامه همه رو عمو خونده بود راستی فکر میکنم خرگوشم داشتین این آخری رو مطمئن نیستم ولی قبلیاشو مطمئم .ببینیمت فعلن بای
..............................................................................................
باشو:
چه خوب يادت مونده :D
علی (رضائی) وحشی ولی تنها - November 28, 2008 08:27 PM
ماهي :
واقعا چه عجب آقا!
كامنت پست قبليو بسته بوديد نگرانتون شده بوديم.
اين قولي كه به خودتون داديد
مثل قبلي هاست؟؟
...............................................................................................
باشو:
من خودم هم نمي دونم چطوري كانت پست قبليم بسته شد.
اما قول! واقعا دوست دارم بتونم برسم و با فاصله ي زماني كمتري اينجا رو به روز كنم.
ماهي - November 29, 2008 01:06 AM
:
انشاالله در چند روز آینده که سر زدیم ببینیم شما هم تعریف کرده باشید
Anonymous - November 30, 2008 11:16 PM
گلاره :
هستی؟
هستم
ممد اینام هستن
چـــــــــــه عـــجــب آقــا
گلاره - November 30, 2008 11:18 PM
مجید :
خیلی خوبه که دوباره بنویسی!
لینک می دهم بهت و میخوانمت عزیز
سبز باشی
مجید - December 3, 2008 02:34 PM
somaye :
khoshhalam 2bare mibinamet!
movafagh bashi hamishe rozname negar!
somaye - December 7, 2008 02:18 PM
Ava :
سلام...خوش حالم كه بر گشتي، در انتظار آمدنت بودم... خواهشن، ديگه غايب نشو، آخه از نبودنت احساس دلتنگي مي كنم
Ava - December 7, 2008 10:00 PM