« خوره ی مطبوعات... | صفحه اول | "مان هنر نو" نمايشگاه "انتخاب دهم" را برپا کرد »

آقا اجازه؟! مردم قوم من از چه زمانی گرفتار این بلا شدند؟

Bashu Cartoon 07.jpg
این پست خاطره ای مطبوعاتی نیست. اصلا قرار نیست به مطبوعات ربط پیدا کند. حتی اگر اتفاقات متوالی در روند کار و حرفه ام - در همین اواخر- دلیل این همه سطری باشد که در ذهنم می گذرد.
یادم می آید یکی ازاهالی دور فامیلمان تدارک رفتن به ژاپن را فراهم می دید. سالها پیش بود. همان موقع ها که تب کار در ژاپن بالا گرفته بود و مثل همیشه ی خدا در این بلاد مشکل بیکاری بود و دسته دسته به امید کار وطن را به قصد خاور دور ترک می کردند. خلاصه، یادم می آید که هر کسی که خودش یا دوستش، یا یکی از اقوامش به ژاپن سری زده بود، به این فامیل ما که می رسید فوری شروع می کرد به توصیه کردن و تعریف کردن کلی روایت های پندآموز از دیگران که اینکه پسر جان، ژاپن که می روی حواست را جمع کن! دوتا چشم داری، دو تا هم قرض کن و چهار چشمی مراقب ایرانی های مقیم آنجا باش که مبادا جیبت را نزنن! و تا جایی که برایت ممکن است اصلا با ایرانی ها مراوده نکنی بسیار بهتر است. اصلا بیشتر با همان ژاپنی ها نشست و برخاست کنی اسباب خاطرت فراهم تر است. اما اگر به ناچار سروکاری با هم وطنی هایت پیدا کردی، چشم و گوشَت را تا می توانی باز کن تا یک وقت خدای ناکرده کلاهت را از سرت بر ندارند، خلاصه اینکه دردسر برایت درست نکنند. سَرت تو لاکِ خودت باشد... و همان طور که عرض کردم، شروع می کردند به تعریف کردن کلی ماجراهای عبرت آموز از مملکت ژاپن که همه به کلاه و هم وطنان عزیزمان ربط پیدا می کرد.
حالا! یک دوستی می خواست سفری به ترکیه داشته باشد. در تمام مدتی که در حال انجام کارهای قانونی برای این سفر بود، هر کسی که از مقصد سفر این دوستِ ما باخبر می شد، بدون استثناء شروع می کردند به توصیه کردن که:
- ترکیه میرید خیلی مواظب باشید، این کافه های ایرانی یا اینایی که پاتوق ایرانی هاست نرید، اگه رفتید خیلی مراقب باشید، جیبتون رو نزنن، سرتون کلاه نذارن، براتون دردسر درست نکنن...
طرف میخواهد به سوئد برود، همین چیزها رو بهش میگویند. می خواهد برود کانادا، اروپا، آمریکا، آنهایی که خودشان مستقیم تجربه دارند یا این که با واسطه، اهَم توصیه هایشان به اینجا ختم می شود که اگر به فروشگاه ها، مراکز تفریح و یا هر پاتوقی که هم وطنان عزیزتر از جانتان رفت و آمد دارند، گذرتان افتاد، بدانید و آگاه باشید که باید شش دانگ حواستان را جمع کنید تا چیزی در پاچه ی تان فرو نرود.
میگم آخر این چه بلایی ست؟ چه مصیبتی ست که بر این قوم نازل شده که مردمانش کلاهی را بر سر دیگری می گذارند و کلاهی از سر دیگری بر می دارند! این چه بساطی ست؟ اینجا مثل نوشیدن آبی به همدیگر دروغ می گویند و برای هم آشی می پزند که بیش از یک وجب دستانشان روی آن روغن ببَندَد!
اینجا چه خـَــــــــــــبـَـــــــــــــــر است؟
این یکی چشم ندارد آن یکی را ببیند، چه برسد به اینکه توان داشته باشد آن را موفق هم ببیند. اینجا مردمانش کلمه ی ما را بلد نیستند وقتی که فقط من از همه بهترم!
- سلام آقا / خانم شما در طول روز دروغ میگید؟
- به نام خدا، نه! دروغ چیز بدی ست و دروغگو دشمن خداست...
یک گزارش کلیشه ای تلویزیونی و یا شاید هم رادیویی؛ وقتی که راننده ی تاکسی ای که سوار هستم پیچ رادیو را باز می کند. چقدر کلیشه ای، چقدر تکراری. انگار این سؤال را هر روز از این مردم می پرسند که حالا اینقدر تکراری شده. این سؤال را هر روز می پرسند؟
دروغ چرا؟؟ که بشود عبارتی برای تبلیغ فیلمی از "شهریار بحرانی" که سال ها پیش بر چسب هایش بر در و دیوار این شهر یک تبلیغات متفاوت از فیلمی سینمایی - که تلاش برای رسیدن به یک فانتزی ایرانی داشت- را ثبت کند؟ یا اینکه یکی از رفتارهای بیرونی جمعیت غالب این قوم را به رخ اش بکشد؟
کدامشان باید جواب دهند، معلم های تاریخ؟ یا زیست شناسی؟ یا طب؟
از معلم تاریخ بپرسیم ؟ جواب می دهد؟ که از چه تاریخی این بلا در این منطقه نازل شد؟ شاید به جغرافیا و معلم جغرافیا ربط داشته باشد! زلزله مگر بلا نیست؟ طوفان مگر بلا نیست؟ منطقه ی جغرافیایی خاور دور را زلزله خیز می دانند و یا بلای طوفان، که در آن طرف از کره ی زمین، در منطقه ی جغرافیایی آمریکا زیاد به وقوع می پیوندد. نکند که این هم بلایی ست که مردمان این منطقه ی جغرافیایی را گرفتار خودش کرده است؟!
آورده اند که پدران و نیاکان قوم از گفتار و پندار نیک زیاد حرف می زده اند، آیا اصل است که مردمان از نداشته هایشان زیاد سخن میرانند؟ آیا این اصل بر این ماجرا صدق می کند؟
معلم زیست یا اصلا علم طب؟ بیماری ست؟ این بیماری از آن قوم و قبیله ی دیگری بود؟ ویروس دارد؟ یا ارثی و ژنتیکی است؟ چطور به اندام این قوم سرایت کرد که این طور آلوده ی بیماری شده است؟
این چند وقت چنان بر من گذشته است که بارها به کنار هم قرار گرفتن این پازل فکر کرده ام. یعنی به محض آنکه در موقعیت های متشابه قرار می گیرم (البته نه در ژاپن یا ترکیه و کانادا و آمریکا، در همین منطقه ی جغرافیایی و صد البته رو در روی اهالی قوم خودم) ذهنم بلافاصله مشغول Change کردن سطرهای این پازل ذهنی با اجزای موقعیتی که در آن قرار گرفته ام، می شود.
صحبتم از این حرفه، یا آن شغل یا فلان کار نیست. حرفم از امروز و دیروز و پارسال نیست. دارم از بلایی می گویم که قومی به آن مبتلاست. در ناخودآگاه جمعی این قوم چنان نشسته که مبنای تمام مقیاس های ذهنی اش را عوض کرده است. چنین است که معانی افعال در ناخودآگاه جمعی اهالی این قوم دستخوش بر هم خوردن مقیاس های ذهنی می گردد. افعال خوب و بد با مقیاس های دیگری ارزش گذاری می شوند.
رنج می برم. زیاد، خیلی زیاد. بیش از آنچه که فکر می کنی باعث رنجش من می شود. افسرده ام می کند.
می دونی؟ اکثر مواقع کسی که رو به رویم ایستاده و دارد به من دروغ می گوید، سرم کلاه می گذارد و یا قول و قراری را زیر پا می گذارد و لاجرم به من بدی می کند، می بینم فطرتاً انسان بدی نیست. ذات این آدمی، بدی نیست. این شرایط است که بدی را بر ناخودآگاه این آدم تحمیل کرده است. مقیاس های ذهنی اش را برهم زده است. چنین است که بد در مقیاس های برهم خورده، معنا و کارکرد دیگری در ذهن این آدم پیدا می کند. بی آنکه این مسایل را بداند یا اندیشیده باشد. شرایط است که باعث شده این آدم که حالا رو به روی من ( حالا به هر دلیلی) قرار گرفته است، به من بدی کند.
و من فقط رنج می برم. نه آنقدر قدرت و توان دارم به این بزرگی را تغییر دهم و نه می توانم آنچه که می اندیشم را کنار بگذارم و با جمعیت غالب این قوم خودم را Change کنم.
اینجا هر روز به هم دروغ می گویند. مثل یک زنجیره سر نفر بعدی کلاه می گذارند. از پشت به هم خنجر می زنند. زیر پای هم را خالی می کنند. به هم دروغ می گویند. دروغ می گویند. دروغ می گویند. دروغ ... قوم ایرانی را چه می شود...؟!

10 دی 1387

دنبالك

دنبالك هاي اين مطلب
http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-tb.cgi/232

نظرات

Ava :

دهقان فداكار پير شده، چوپان دروغگو عزيز شده، شنگول و منگول گرگ شدن، كبري تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست، حسنك گوسفندانش رو ول كرده رفته تو يه شركت آبدار چي شده، آرش كمانگير معتاد شده، رستم اسبش رو فروخته يه پيكان قسطي خريده ميره مسافر كشي، شيرين؛ خسرو و فرهاد رو سر كار گذاشته، با دوست پسرش رفته اسكي، واقعا"چي بر سر ايران وايراني آمده؟

 

سمیه :

انگار شده جزوی از وجودمون که اگه نگیم روزگارمون نمیگذره ... تلخ است و وحشتناک بهزاد جان !

 

:

اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی

 

سمیه :

راستی بهزاد جان مطلبتو لینک مستقیم دادم با اجازه ...

 

ابله :

آخه نکته اینه که دروغ هایی که ما می دیم همش مصلحت آمیزه، سر مردم هم که کلاه میذاریم از سر خیر خواهیه، اگه نه تو دنیا به صافی و صداقت ایرانی پیدا نمی شه

 

نمیخوام بدونی کی ام :

توی دنیای مجازی رابطه های مجازی چقدر قشنگند!!!
کاش برا من در حد عمو باشو بودی
نه بیشتر
عمو باشوی مهربون

 

:

فکر نمی کردم یادداشتمو نمایش بدی
فکر کنم متوجه کنایه ی کامنتم نشدی!!!!!!!
البته سابقا ادم باهوشی بودی...
...............................................................................................
فرصت نداشتم به کامنت قبلی شمل پاسخ دهم
اما در جواب کامنت قبلی: فرق زیادی نمی کند، به هر نامی صدایم کنید پاسخ می دهم. حالا این نام بهزاد باشد یا باشو یا عمو یا هرچه که با آن خطاب قرار بگیرم.
عموی شما هم می شوم. اعضای یک خانواده که کنار هم در یک خانه زندگی می کنند، هم خونه هایی هستند که به واسطه ی این که باهم نسبت دارند و این نسبت برای آن ها تعریف شده، با هم دوست هستند.
از بین این همه آدم که بی نهایت بار از کنار ما می گذرند،در حاشیه ی یکی از خیابان ها یا میدان های شهر، کافیست فقط لختی صبر کنیم، یا سلام کنیم، تا رابطه ای که بین دو آدم در لحظه شکل می گیرد را "باز تعریف" کنیم...

 

نمیخوام بدونی کی ام :

من عمویی مثل تو نمیخوام

 

:

چهره ی قشنگی تو دنیای مجازی واسه خودت ساختی
کاش لااقل یه خورده به خود حقیقیت نزدیک بود...........
...............................................................................................
باشو:
چون تقریبا زمان زیادی از ثبت کامنت شما می گذرد و من تازه توانسته ام به نت دسترسی داشته باشم و از متن آن با خبر بشوم، فرض را بر این می گذارم که در این زمان شما این حس و تحلیل را ندارید؛ حتی اگر در زمان ثبت کامنت انتظارتان نمایشی در محیط علنی کامنتدانی سایت من بوده باشد، و این امر شما را از ایمیل زدن بر حذر داشته باشد...
روزهایتان بی درد

 

hydre :

اهمیت افتاده بود دستش را گرفتم بلند کرده بود...فرار می کرد ، من شلیک می شدم دورتادور دوازده ها از هفت تیر پدرم که بخورم به کسی و خون بیاید ،
/ یک شعر برای صبحانه

 

محبوبه :

minorva.blogfa
سر بزن
وبلاگ ارش قربانیه
از دوستان دوران دانشگاه بجنورد
و انجمن ادبی
بجنوردیها بهش افتخار میکنن!

 

محمد صالح رزم حسيني :

خبر...
http://abukoorosh.blogfa.com

 

رضا :

سلام عمو
مگه تو عموی دیگران هم هستی ؟
دلم واست تنگه عمو
خبری هم که از خودت نمیدی.
دل و دماغ داشتی خبر بده ....هنوز هم پایه خوردن لازانیا هستی؟
........................................................................................
باشو:
ببخش عمو، اینجا روزی من را به شاخ گوزن بسته اند.
برقراری ارتباطم بد جوری نا امکان پذیر شده...

 

گلاله :

سلام اگر قرنهاست که دروغگو هستیم ونسلهاست که دروغگو هستیم پس دروغگویی فرهنگ ماست.میدانیم که فرهنگ در طول تاریخ ودربستر حوادث شکل میگیرد.ما قوم حاثه ایم حاکمان پشت حاکمان آمده اند وما برای آنکه بمانیم باید مجیزشان را میگفتیم که اگر نه تکه ای نان هم جلویمان نمیانداختند.اگر دروغ نگوییم از بین میرویم

 

محبوبه :

سلام
شعرامو تو وبلاگم گذاشتم
ببین
نقد کن
خوشحال میشم

 

ارسال نظر


 
 
 
 
 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007