خوره ی مطبوعات...

در قول دادن به دیگران آدم حساسی هستم، اما کافیه که دو طرف قول خودم باشم اون وقت دقیقا همان کاری را انجام می دهم که اکثر ایرانی ها نسبت به هم انجام می دهند.این یک خط اشاره، به قولی دارد که در پانوشت پست قبلی به خودم داده ام، به هر حال من دارم تلاشم را می کنم که خودم را در نیمه ی مربی ها به خودم برسانم ،که این ها هم البته مسایل خاصی نیستند، بیشتر درگیری های شخصی ام هستند.
اما این دنبال کردن های خوره وار روزنامه ها، مجلات، ماهنامه ها، نشریات و بالکل مطبوعه های مختلف که بخشی از روزمره های من را تشکیل می دهند، در مقطع های مختلف سنی رویکردهای مختلفی نیز داشته است که آن هم طبیعی است که متأثر از ترقی و اکتسابات ذهنی به نسبت رشدش باشد.
اما فکر کردم مگر قرار است درباره ی این بنویسم؟ این که مثلا پدرم یکی از مجلاتی که می خریده و دنبال می کرده است، مجله ی "فکاهیون" بوده که در دهه ی 60 مهمترین نشریه طنز و کاریکاتور این مملکت بوده است که دیدن این مجله وقتی که دوره ی دبستان را طی می کردم چه تأثیری بر ناخودآگاه من داشته است؟
می بینم نه، اصلا قرار نیست به این مسئله از این منظر نگاه کنم که اساساً نه من حوصله ی بررسی این چنینی در قالب نوشتار را دارم و نه اصلا خواننده ای حوصله ی خواندن.
کمی اومدم جلوتر، وقتی اولین روزنامه های دیواری را برای مدرسه و هم مدرسه ای هایم تولید می کردم، و از مدیر و ناظم گرفته تا بقیه دانش آموزان مدرسه را پای آن می کشاندم تا سرگرم شان کنم!؟ نه بابا، بی خیال، چه کاریه، توضیح و تفسیرهای زیادی می طلبد که بر نه بیشتر پافشاری می کند، بگذریم.
خوب، یه کم دیگه اومدم جلوتر، وقتی که کارهای مختلفی را برای نشریات پست می کنم؟ نه.
جلوتر تر، باشه! می رسیم به این جا که کار مطبوعاتی رو در شکل آماتوری، اما با شوق و ذوق فراوان شروع کردم، و چاپ هر کاری در نشریه ای محلی، شکاندن شاخ غولی است که فقط من از پس آن بر می آیم!
اینجا خوبه؟ از اینجا شروع کنیم؟
اولین باری که تمام کارهای یک نشریه ی محلی را به شخصه انجام دادم و روی دکه فرستادم چی؟ این خوبه؟
-نه!
اولین باری که برای رادیو شروع به کار کردم چی؟
- نه! این که اصلا به مطبوعات ربطی ندارد...
وقتی که کار در مطبوعات پایتخت را شروع کردم؟ -نه!
اصلا می خواهی درست بروم از سال 76 شروع کنم که آغاز پدید آمدن نسل جدید روزنامه نگاری ایران بود؟ و من هم درست از همین سال بود که کار حرفه ایم را شروع کردم. از سال 76 شروع کنم؟ - نه!
می خوای بازم یه کمی بیام جلوتر؟ تا برسیم به سال 80 که با چند تا از دوستام یک ماهنامه ی فرهنگی و هنری به اسم "زاگرس" راه انداختیم که از تمام کارهای تحریریه گرفته تا تمام مراحل فنی، لیتوگرافی، تهیه کاغذ، چاپ، توزیع و در حقیقت بار تمام کارها و مراحل تولید آن را سه نفری به دوش گرفته بودیم، تا برای اهالی فرهنگ ماهنامه ای منتشر کنیم؟ می خوای از تجربه های جالبم در ماه هایی که زاگرس را منتشر می کردیم تعریف کنم؟ مثلا فلان شاعر چی گفته بود ، فلان مترجم ، فلان نویسنده، یا این همه حاشیه از برخوردهایم با اهالی دایره ی روشنفکری ایرانی...؟ - نه!
می خوای بازم یه کمی جلوتر بیام تا مثلا سال 82 وقتی که سردبیر هفته نامه ی "سینما ورزش" بودم؟ می دونی، بعدها با خیلی ها برخورد داشتم که هفته نامه رو می شناختند. اصلا "سینما ورزش" شناخته شده بود،اصلا می دونی، یه هفته نامه که هر هفته سینما و ورزش جامعه رو پیگیری می کنه، خیلی ماجراها برای روایت کردن بعد از این چند سال داره، این که تو اکران خصوصی فلان فیلم چه ماجراهایی اتفاق افتاد؟ می خوای با تعریف کردن یکی از این ماجراهای سینمایی و نقش یک رسانه ی سینمایی شروع کنم؟
پیگیری اهالی فوتبال هم هست، خیلی هم چیزهای جالب برایم اتفاق افتاد، می خوای تعریف کنم چطور وقتی نور فلان ستاره ی فوتبال به پت پت افتاده بود...
می خوای اصلا تعریف کنم هفته نامه ی "سینما ورزش" با این همه خاطره های ریز و درشتی که برای من و بچه هایش داشت چطور تعطیل شد؟ ببینم اصلا تو فکر می کنی چندنفر یادشان خواهد ماند؟ هفته نامه ای رو که نه چندان خیلی دور با کلی فکر و ایده آمد و رفت؟ خیلی کارها کردم که در زمان خودش جدید بود، از این ها چی؟ چیزی تعریف نکنم؟
می خوای بازم بیام جلوتر مثلا سال بعدش یعنی سال 83 وقتی که سردبیر یه هفته نامه ی جوان پسند و خانوادگی به اسم "پیرامون" شدم؟ این یکی هم تعریف کردنی زیاد داره، درست تا خرداد 84 مشغولش بودم. از صفحاتی که راه انداختم یا وسواسی که هر شماره روی گرافیک جلدش داشتم تعریف کردنی دارم تا مثلا کلی ماجراهای حاشیه ای که در روند کار برخورد کردم، که مسایل حاشیه ای خیلی جذاب هم می تونه باشه، مثلا اون باری که یکی از ستاره های سالهای دور سینمای ایران به وطن برگشته بود، و بچه ها اولین گفت و گو را باهاش انجام داده بودند، بردمش روی جلد، تعریف کنم فردای چاپ مجله یکی از منتقدین سرد و گرم چشیده ی روزگار چه بلوایی به راه انداخت؟
آخ! یادم افتاد آخرین شماره ی "سینما ورزش" هم یکی از بلواهاش گفت و گویی با ستاره ی تازه برگشته ی دیگری از سینمای دور ایران بود... خیلی سوژه برای تعریف کردن دارم ها؟
اصلا می خوای پایان بندی همین یک دانه را تعریف کنم که چی شد بعد از یک سال و سه ماه که یک مجله ی هفتگی رو سردبیری می کردم، وقتی که توانسته بود ظرف مدت چند شماره بین مخاطب هایش و روی دکه ها جا باز کند، با این همه خاطره های شاد و غمگینی که برای من و بچه ها داشت، مثل همه ی کارهای جمعی که هم جشن و شادی جمعی داره، هم غرغر و استرس و جروبحث های کاری، اما کار متوقف شد! میگذاری همین یکی رو تعریف کنم که چطور اون دفعه بیکار شدم؟
می خوای از پنج سال کار کردنم در یکی از بزرگترین بنگاه های مطبوعاتی منطقه تعریف کنم، روزنامه ی اطلاعات؟ هفته نامه ی جوانان؟
هنوز سراغ خاطراتی که تو روزنامه های ایرانی داشتم نرفتم، آخه این که من روزنامه نگاری هستم که طراحی و گرافیک می داند یا طراح و گرافیستی هستم که روزنامه نگاری می داند را هنوز خودم نمی دانم. اما درست همین حالا که این کلمات را کنار هم مرتب می کنم بیشتر فکر می کنم که یک خوره ی مطبوعات هستم که طراحی، گرافیک، کاریکاتور و هر چیز دیگری که کار کنم، بیشتر در شکل ژورنالیستی و مطبوعاتی آن است که تولید می کنم.
آخه می دونی؟ من دیدم، خیلی وقت ها مهمترین بخش فعالیت هایم را در همین قسمت میدانند. یعنی تعداد دفعاتی که مدیر هنری و طراح گرافیک نشریاتی بوده ام، و یا روزنامه ها و نشریاتی که در آنها دبیر سرویس طرح و کاریکاتور یا طراح و کاریکاتوریست ثابت آن بوده ام.
باورت میشه که خیلی کم اتفاق افتاده که بتوانم کمی تأمل کنم تا آنچه پشت سر گذاشتم را کمی با خودم مرور کنم؟ جریان پر سرعت روزمره اکثر مواقع این مجال را از من گرفته است، البته قبول می کنم که همه را گردن غم نان و روزمره نیاندازم. اما باور کن هیچ وقت نشده که بشینم و تمام مطبوعه هایی که از ابتدا تا به حال در آنها کار کرده ام را پشت هم ردیف کنم، واسه همین هم الان که می خواهم چیزی را روایت کنم چم چاره گرفتم و با تو دارم یکی به دو می کنم.
هر لحظه یک چیزی یادم میاد، مثل الان که صحبت کاریکاتور شد یاد ماجرایی افتادم توسال 80 که کاریکاتوریست روزنامه ی "همبستگی" بودم، دوره ی اوج روزنامه ی همبستگی هم همان سالها بود، تعریف کنم؟ می خوای شروع روایتم را از همین مقطع بگذاریم؟
بیشتر اوقات، نگران کم رنگ شدن خاطرات، در حافظه ی کوتاه مدتم می شوم. حافظه ی بلند مدتم با قدرت کار می کنه، اما بیشتر اوقات مشکل ما به بخش یادآوری یا همان حافظه ی کوتاه مدت بر می گرده، حالا اگه خاطرات را جایی ثبت کنیم، بعدها برای ما همان نقش یادآوری را بازی می کند.
واسه همین اگه اینها را برای تو تعریف کنم، یعنی بخشی از یادم را در یاد دیگری ثبت کرده ام. میدونی؟ شاید شیوه هایی که الان برای روایت کردن انتخاب کنم ضعیف تر از چند سال بعدم باشه، که احتمالا هم همین طوره، قرارم هم همینه که زنده بمانم تا روایت کنم، اما نگران یادم هم هستم. اگه اینا پشت هم ردیف بشه رزومه ی کاری خودم هم دستم میاد. اما این که از کجا شروع کنم و چطور، حتی بحثم اینکه چی نمیشه تعریف کرد هم نیست. تو که دیدی اکثر اوقات دارم خاطره تعریف می کنم، اصولا خاطره زیاد دارم، طبیعی که خاطرات زیادی هم از این مقطع مطبوعات داشته باشم، وقتی که کار و زندگیت یکی شد، هر روز زندگیت یک خاطره ی کاریه، و وقتی که این تلاقی بیش از یک دهه به طول انجامیده، یعنی انبوهی یاد و خاطره که همچنان بر آنها اضافه می شود.
ببین این سه سال آخر که میدونی گرافیست و دبیر سرویس طرح و کاریکاتور روزنامه ی "سرمایه" بودم. غیر از اینکه خاطراتش در یادم پر رنگ تر است، به هر حال آخرین تجربه ی جدی کاریم هم بوده، طبیعیه که در این مقطع، ذهن من فرآیند دیدن و دنبال کردن کار و روابط موجود در آن را به مراتب بهتر از مثلا هشت-نه سال پیش دسته بندی و تحلیل می کند، همین طور که یقینا پنج سال بعد به مراتب مترقی تر از امروز این کار را خواهد کرد.
نگفتی از کجا شروع کنم؟
اصلا شروع کنم؟
19 آذر 1387
نظرات
Ava :
چه خوب كه خاطراتت را با ما قسمت مي كني،بگو...پر از گوشم براي شنيدن
Ava - December 10, 2008 12:12 AM
ماهی :
واقعا خوشا به حالتون آقای باشو
از اینکه اینقدر راحت و روان می نویسین.
و از اینکه دوباره نوشتن را شروع کردین و به قول خودتون دوباره برگشتین خوشحالیم.
ماهی - December 10, 2008 02:18 PM
سروش :
آقا رسیدن بخیر
سروش - December 13, 2008 05:19 AM
سمیه :
بهزاد این دوتا پست آخرتو که خوندم جلوی هر روزنامه فروشی که میبینم می ایستم ...نه اینکه قبلن نمی ایستادم ... حالا بیشتر شده و همش هم یاد تو میفتم .
سمیه - December 14, 2008 12:58 PM
صالح.. :
داستان کوتاه....
http://abukoorosh.blogfa.com
صالح.. - December 15, 2008 09:09 AM
:
منتظرم که شروع کنی باشو
Anonymous - December 15, 2008 04:00 PM
علی :
سلام یه سوال خیلی از آدما تو صفحه دوم روزنامه کیهان خورد میشن چرا؟ راستی گرگان بودیم خونتونم رفتیم هواهم کلی بهمون حال داد بارون مشتی میبارید. همین
.........................................................................................
باشو:
اینجا بعضی ها هستن که زورشان خیلی زیاده، واسه همین می تونند عمو جون!
علی - December 15, 2008 09:25 PM
خواجه فاضل تركمن :
منم يه جورايي همينطوري ام!
خواجه فاضل تركمن - December 19, 2008 12:25 AM
ابو کوروش :
آماده…آتش…
http://abukoorosh.blogfa.com
ابو کوروش - December 24, 2008 09:17 AM
سحر :
عمو مجله مورد علاقه منو ننوشتی چرا؟
............................................................................................
باشو:
عمو من که چیزی ننوشتم، خواستم درباره ی بعضی مطبوعه هایی که بخشی از تاریخ عمرم را صرف بقا و حیاتشان کرده ام حرف بزنم، که نشد.
وگرنه خیلی از مجلات و روزنامه هایی که دمی از ما را به یادگار با خود بردند را تعریف نکرده ام. و اینجا هم نامی نبردم. از جمله مجله ی مورد علاقه ی تو.
باشد برای زمانی که شاید روایت کردنم معنای دیگری در من پیدا کند...
اما خیلی خوبه که هنوز یادت مانده، باعث خوشحالی من چیزهایی از همین رنگ است.
سحر - December 31, 2008 05:13 PM