« ایتالیایی نمی شوم... | صفحه اول | سکانس مرگ من »

فرانسوی نمی شوم...

I_love_Paris.jpg

اگر ایتالیا درهایش را تا دسته هم بازمی گذاشت، اگربرای همه ی 70 میلیون هم در ایتالیا جا و کار حاضر و آماده باشد، باز هم نمی شود که همه ی 70 میلیون بار و بندیلشان را ببندند و پا بشوند بروند آنجا که! گیرم "برلوسکونی" درهایش را تا دسته باز کرده باشد، حیای گربه ی ایرانی چه می شود؟!

روزنامه نگار ایرانی، خانه ندارد. انجمن صنفی ندارد. دولت ایران و سوریه ازش حمایت نمی کنند.
روزنامه نگاران ایرانی هجرت می کنند.
هم چنان بر تعداد روزنامه نگارانی که کشور ایران را ترک می کنند افزوده می شود.

جمله تبلیغاتی: هر روز بیشتر از دیروز، دینگ دانگ!
جمله سوالی: سفارت فرانسه درهایش را باز نگذاشت؟
جمله امری: باشو، پاشو تا دارن "کلوتید ریس" رو دادگاهی می کنند برو فرانسه پناهنده شو!

از وقتی که روشنفکران و هنرمندان ایرانی تمایل به خلوت نشینی (این سنت رفتاری آبا و اجدادی) در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران پیدا کردند، "فرنگ" کلمه ی پر رنگی در دایره ی واژگانی ما شد، و "فرانسه" مقصد بسیاری از نویسنده ها، شاعرها، هنرمندها و روشنفکرهای قوم ایرانی.

اما آب من با یک سری از فرانسوی ها از همان ابتدا توی یک جوب نمی رفت. درست است که با هم رفت و آمد داریم، اما این که دلیل نمی شود. خیلی از باجناق ها هم با هم رفت و آمد دارند.

این یک سری فرانسوی، آن موقع که "عباس کیارستمی" جایزه ی "فستیوال کن" را برد، توی روزنامه هایشان نوشتند:
کن برای دلجویی از باشو "نخل طلا" را به عباس کیارستمی باج داد.
امسال هم که فیلم جدید "بهمن قبادی" جایزه ی دیگری از این فستیوال را برده است همه جا نوشته اند که:
باشو از نفوذش در کن برای قبادی استفاده کرده است.
درست است که من در فرانسه دوست های خوبی دارم و بسیاری از فرانسوی های فرهیخته به من لطف دارند و کلوپ طرفدارهای پر جمعیتی دارم، اما از همان روزی که عباس جایزه ی اصلی فستیوال کن را برد تا امروز که تلاش های دیگرانی چون بهمن موفق به دریافت نشان و جایزه ای شده است، نظرم همین بوده و هست که این جوایز حق سینمای ایران بوده است.

همین یک عده، فکر می کنند که فرانسوی ها در همه چیز از تمام مردم جهان بیشتر می فهمند و به هیچ وجه به روی خودشان نمی آورند که ما ایرانی ها خیلی بیشتر از آنها می فهمیم.
به طرز خنده داری فکر می کنند فرهنگ جهان بشری به فرانسوی ها بدهکار است. اما ما که طلبکار هستیم این کولی بازی ها را در نمی آوریم.
معتقدند که هیچ قومی به اندازه ی فرانسوی ها مزّه ی غذا را نمی فهمد. برای همین خوشمزه ترین غذاها فرانسوی ست. اصلا کسی غیر از آنها نمی داند مزّه چیست. از این بدتر می گویند بهترین مشروب های دنیا را فرانسوی ها می سازند!
این یکی را دیگر همه ی عالم می دانند که اگر ما نبودیم تا حالا به جای شراب "آب انگور" می خوردید و به جای الکل "سرکه" بالا می انداختید. بابا نخوردید نمی دانید. همین است وقتی که "نیکلا سارکوزی" می رود روسیه با "پوتین" بنشینند و "وودکا" بزنند، پیک دوم سارکو گوز و پاتیل پهن کاخ ریاست جمهوری می شود، پوتین هم زارتی پشت بندش می رود مصاحبه مطبوعاتی می کند تا عالم و آدم بفهمند که سارکوزی مست کرده خوابیده.

پسر، چقدر با "لوک بسون"(1) به این سارکو تا حالا خندیدیم. بگذریم که این روس ها هم کارشان فقط نامردی کردن است.

سارکو هم مشکلی دارد درست مثل "برلوسکونی". نه این که بپرد روی خواهر مادر مردم، نه. این بابا اصلا مردی ندارد. زن اولش بعد از طلاق این ها را گفته است (2). بعد هم طبق همان سیاست کلیشه ای دست راستی ها - فرار به جلو- رفت با "کارلا برونی" ازدواج کرد که نشان بدهد اصلا این طور نیست. تا آن وقت ماجراهای ازدواجش تا فی الخالدون برود به مغز و اعصاب مردم.

حالا من چطور می توانم فرانسوی بشوم؟!
مــــ ـ ـ ـ ـ ـن؟! با ایـــ ـ ـ ـ ــن همه غیرت؟!
مگر می توانم تحمل کنم عکس لخت "کارلا برونی" را توی کریستی حراج کنند؟

از صبح تا شب باید مواظب باشم که:
- وسط یکی از این اجلاس ها "برلوسکونی" بی همه چیز یک وقت ترتیبِ "کارلا برونی"ی ما را ندهد...
- این روس های نامرد جای وودکا، شاش ندهند این خِنگ بخورد...
- این که عشق آمریکا پاره ش کرده، یک وقت آمریکایی ها وسط یک دیدار اوس گیرش نیاورند...
- این قدر ذلیل 250 گرم گوشت نباشد که آخر شب هرچی کارلا گفت فردا صبح همان را اجرا کند...
- فرق بادمجان و دوچرخه ی آمریکایی را بداند...
- ...
آخ ، زندگی ندارم که از دستِ این دیوانه! پیرم در می آید.

نه، من فرانسوی نمی شوم. با تمام علاقه ای که مردم با فرهنگ "نانت"، "مارسی" ، "بردو"، "لیون" و "پاریس" به من دارند، امیدوارم درک کنند که چرا حاضر نیستم فرانسوی بشوم.

اما یک مطلبی را می خواهم اینجا اضافه کنم. دوستان نزدیکم این مسئله را قبلا از من شنیده اند. خیلی وقت است که می خواهم در قالب یک پست این مطلب را ثبت کنم اما تا به حال میسر نشده بود. من روز آخر عمرم را در پاریس زندگی خواهم کرد، چون:
مرگ من در پاریس اتفاق می افتد.
مرگم را در پست دیگری نقل خواهم کرد...

............................................................................

(1) (‎(Luc Besson سال ها بود که همدیگر را به اسم می شناختیم. اما سال گذشته در مراسم تشیع جنازه ی دوست مشترکمان "آلن روب گریه" با هم دوست شدیم. پسر بسیار با هوش و طنازی ست. به هم که می رسیم می توانیم کلی فرنچ ها را جـُک کنیم و بخندیم.

(2) اول به ممد آقا، سیم کش کاخ الیزه گفته، آن هم به خمیرگیر گفته، خمیر گیر هم به زن شیر علی قصاب گفته. زن شیرعلی هم خوب مثل یک بچه ی معصوم همه را خبردار کرد، به من هم گفت.

(3) اگر توی پاورقی هم که باشد، ما مخلص همه ی فرانسوی ها هم هستیم ها...


مرتبط:
چرا ایتالیایی نمی شوم!!

دنبالك

دنبالك هاي اين مطلب
http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-tb.cgi/268

نظرات

Ava :

سلام... از این که این جا رو زنده نگه داشتی و مخاطب هایت راازانتظار در آوردی ممنون.
پشتکار و همتت برای همه ی ما قابل ستایشه.
واقعا" از صمیم قلب می گم خدا قوت
...........................................................................................
ممنونم D:

 

یک دوست :

لطفا اطلاع رسانی کنید !
http://freemazdak.blogfa.com
.....با سپاس ویژه

 

الله وکیلی :

بابا نیستی وقتیم میای همه هنرارو میریزی بیرون یه صوت هنرم واسه خودت نگه دار.همه از تابلویی که واسم کشیدی میان دیدن میکنن کلیم بهبه چهچه میکنن میخوام از این به بعد بلیط بفروشم مفت نبینن البته با اجازه نگارنده
..............................................................................................
حرضت عباسی D:

 

سمیه :

نشانه های حیات :دی
اینقدر فرانسه ایتالیا قاتی پاتی شد که فراموش کردم چی میخواستم بگم. :دی
کلا دمت گرم بهزاد باشو ...
..............................................................................................
هنوز یادت نیومده؟؟

 

ارسال نظر


 
 
 
 
 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007