سکانس مرگ من

زمان: صبح یک روز پاییزی
مکان: کافه ای در پاریس. البته کافه ای با چشم انداز رودخانه ی "سن" در شمال شهر پاریس.
درست صبح یک روز پاییزی نگاه دخترکی اروپایی سر می خورد در نگاهم تا جا بماند دلم که جا می ماند هر بار که نگاهی سر می خورد در نگاهم.
برای آخرین بار عاشق خواهم شد. عاشق دختر بلند قد و بلوندی که خلوت صبح پاریس را قدم می زند تا من.
"موهایش به زردی کاه و پلک هایش آبی"
اهل کجاست را نمی دانم، اما نامش را نخواهم پرسید.
با هم بهترین صبحانه ی جهان را خواهیم خورد، رو ی صندلی های چوبی کافه…
بعد سنگفرش پیاده روی روبروی کافه را قدم خواهم زد تا کنار دیوارک سنگی سیگاری روشن کنم که دودش بپیچد به نسیمی که در امتداد رودخانه می پیچد.
اینجا دیگر وقتش است. باید برگردم و به دیوارک سنگی پشت بکنم. آن وقت دست هایم را بالا خواهم برد و با فریاد می گویم: لـعـنـتـی هـا، شـلـیـک کـنـیـد…
+ این که مهدی هاشمی نیست؟!!
- خودم می دونم! عطا مهاجرانیه!!
+ بابا جون عطا مهاجرانی که پاریس نیست، لندنه...
- مگه ندیدی خودش گفت شلیک کنید؟
+ الاغ! صد دفعه بهت گفتم اول میری جلو میگی: آقای فلانی؟ بعد که جواب داد شلیک می کنی.
- حالا که چی؟ می خواین باز بزنین زیرش "حوری" های بهشتی من رو بالا بکشین؟!
+ دیوااااانه! واسه چی شلیک کردی؟
- حاجی، اون حوری ها حق منن، سهم منن، عشق منن .
+ . . .
- . . .
نظرات
سمیه :
جسارتا بنده یاد صادق هدایت افتادم به یک روایت دیگه در آینده :دی
سلااام
یادم اومد چی میخواستم بگم ... من اگه بین این دو فرانسه و ایتالیا می خواستم یکی رو انتخاب کنم قطعا انتخابم ایتالیانیست و نخواهد بود .
سمیه - November 30, 2009 12:22 AM
ماهی :
خیلی دیر رسیدم؟؟ خبر نداشتم به خدا
طبق عادت تا مدتها به اینجا سر می زدم ولی فیلتر بود.
حالا هم که رسیدم می بینم که زدین خودتونو کشتین!
ماهی - December 2, 2009 08:22 PM