<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>بهزاد باشو - www.behzadbashu.com</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/atom.xml" />
   <id>tag:behzadbashu.com,2010://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="بهزاد باشو - www.behzadbashu.com" />
    <updated>2010-01-23T17:43:28Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>گفت و گوهای تنهایی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/12/post_69.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=282" title="گفت و گوهای تنهایی" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.282</id>
    
    <published>2009-12-01T14:25:27Z</published>
    <updated>2010-01-23T17:43:28Z</updated>
    
    <summary> سال پیش برای شکل گرفتن این کتاب خیلی زحمت کشیدم. قرار بود به همراه CD صوتی اشعار توسط موسسه ی &quot;نغمه شهر&quot; در تیراژ بالایی منتشر بشود. نمی دانم شد؟ نشد؟...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<center><img alt="solitude dialogues.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/solitude%20dialogues.jpg" width="569" height="564" /></center>

<p> سال پیش برای شکل گرفتن این کتاب خیلی زحمت کشیدم. قرار بود به همراه CD صوتی اشعار توسط موسسه ی "نغمه شهر" در تیراژ بالایی منتشر بشود. نمی دانم شد؟ نشد؟ </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سکانس مرگ من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_68.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=274" title="سکانس مرگ من" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.274</id>
    
    <published>2009-11-29T14:37:32Z</published>
    <updated>2010-01-21T15:08:09Z</updated>
    
    <summary> زمان: صبح یک روز پاییزی مکان: کافه ای در پاریس. البته کافه ای با چشم انداز رودخانه ی &quot;سن&quot; در شمال شهر پاریس. درست صبح یک روز پاییزی نگاه دخترکی اروپایی سر می خورد در نگاهم تا جا بماند...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="8loody.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/8loody.jpg" width="198" height="259"align="left" /><br />
<strong>زمان:</strong> صبح یک روز پاییزی<br />
<strong>مکان:</strong> کافه ای در پاریس. البته کافه ای با چشم انداز رودخانه ی "سن" در شمال شهر پاریس. </p>

<p><br />
<strong>درست صبح یک روز پاییزی نگاه دخترکی اروپایی سر می خورد در نگاهم تا جا بماند دلم که جا می ماند هر بار که نگاهی سر می خورد در نگاهم. <br />
برای آخرین بار عاشق خواهم شد. عاشق دختر بلند قد و بلوندی که خلوت صبح پاریس را قدم می زند تا من.<br />
"موهایش به زردی کاه و پلک هایش آبی"<br />
اهل کجاست را نمی دانم، اما نامش را نخواهم پرسید.<br />
با هم بهترین صبحانه ی جهان را خواهیم خورد، رو ی صندلی های چوبی کافه…<br />
بعد سنگفرش پیاده روی روبروی کافه را قدم خواهم زد تا کنار دیوارک سنگی سیگاری روشن کنم که دودش بپیچد به نسیمی که در امتداد رودخانه می پیچد. <br />
اینجا دیگر وقتش است. باید برگردم و به دیوارک سنگی پشت بکنم. آن وقت دست هایم را بالا خواهم برد و با فریاد می گویم: <big>لـعـنـتـی هـا، شـلـیـک کـنـیـد</big>…</strong></p>

<center><strong>..................................................................................................................</strong></center>

<p>+ این که مهدی هاشمی نیست؟!!<br />
-  خودم می دونم! عطا مهاجرانیه!! <br />
+  بابا جون عطا مهاجرانی که پاریس نیست، لندنه...<br />
-  مگه ندیدی خودش گفت شلیک کنید؟<br />
+  الاغ! صد دفعه بهت گفتم اول میری جلو میگی: آقای فلانی؟ بعد که جواب داد شلیک می کنی.<br />
-  حالا که چی؟ می خواین باز بزنین زیرش "حوری" های بهشتی من رو بالا بکشین؟! <br />
+  دیوااااانه! واسه چی شلیک کردی؟ <br />
-  حاجی، اون حوری ها حق منن، سهم منن، عشق منن .<br />
+  . . .<br />
-  . . .<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>فرانسوی نمی شوم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_67.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=268" title="فرانسوی نمی شوم..." />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.268</id>
    
    <published>2009-11-24T18:40:13Z</published>
    <updated>2010-01-21T15:08:09Z</updated>
    
    <summary> اگر ایتالیا درهایش را تا دسته هم بازمی گذاشت، اگربرای همه ی 70 میلیون هم در ایتالیا جا و کار حاضر و آماده باشد، باز هم نمی شود که همه ی 70 میلیون بار و بندیلشان را ببندند و...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="I_love_Paris.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/I_love_Paris.jpg" width="198" height="213" align="left"/></p>

<p>اگر ایتالیا درهایش را تا دسته هم بازمی گذاشت، اگربرای همه ی 70 میلیون هم در ایتالیا جا و کار حاضر و آماده باشد، باز هم نمی شود که همه ی 70 میلیون  بار و بندیلشان را ببندند  و پا بشوند بروند آنجا که! گیرم "برلوسکونی" درهایش را تا دسته باز کرده باشد، حیای گربه ی ایرانی چه می شود؟!</p>

<p>روزنامه نگار ایرانی، خانه ندارد. انجمن صنفی ندارد. دولت ایران و سوریه ازش حمایت نمی کنند.<br />
روزنامه نگاران ایرانی هجرت می کنند.<br />
هم چنان بر تعداد روزنامه نگارانی که کشور ایران را ترک می کنند افزوده می شود.</p>

<p><strong>جمله تبلیغاتی:</strong> هر روز بیشتر از دیروز، دینگ دانگ!<br />
<strong>جمله سوالی:</strong> سفارت فرانسه درهایش را باز نگذاشت؟<br />
<strong>جمله امری:</strong> باشو، پاشو تا دارن "کلوتید ریس" رو دادگاهی می کنند برو فرانسه پناهنده شو!</p>

<p>از وقتی که روشنفکران و هنرمندان ایرانی تمایل به خلوت نشینی (این سنت رفتاری آبا و اجدادی) در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران پیدا کردند، "فرنگ" کلمه ی پر رنگی در دایره ی واژگانی ما شد، و "فرانسه" مقصد بسیاری از نویسنده ها، شاعرها، هنرمندها و روشنفکرهای قوم ایرانی.</p>

<p>اما آب من با یک سری از فرانسوی ها از همان ابتدا توی یک جوب نمی رفت. درست است که با هم رفت و آمد داریم، اما این که دلیل نمی شود. خیلی از باجناق ها هم با هم رفت و آمد دارند.</p>

<p>این یک  سری فرانسوی، آن موقع که "عباس کیارستمی" جایزه ی "فستیوال کن" را برد، توی روزنامه هایشان نوشتند:<br />
<strong>کن برای دلجویی از باشو "نخل طلا" را به عباس کیارستمی باج داد</strong>.<br />
امسال هم که فیلم جدید "بهمن قبادی" جایزه ی دیگری از این فستیوال را برده است همه جا نوشته اند که:<br />
<strong>باشو از نفوذش در کن برای قبادی استفاده کرده است</strong>.<br />
درست است که من در فرانسه دوست های خوبی دارم و بسیاری از فرانسوی های فرهیخته به من لطف دارند و کلوپ طرفدارهای پر جمعیتی دارم، اما از همان روزی که عباس جایزه ی اصلی فستیوال کن را برد  تا امروز که تلاش های دیگرانی چون بهمن موفق به دریافت نشان و جایزه ای شده است، نظرم همین بوده و هست که این جوایز حق سینمای ایران بوده است. </p>

<p>همین یک عده، فکر می کنند که فرانسوی ها در همه چیز از تمام مردم جهان بیشتر می فهمند و به هیچ وجه به روی خودشان نمی آورند که ما ایرانی ها خیلی بیشتر از آنها می فهمیم.<br />
به طرز خنده داری فکر می کنند فرهنگ جهان بشری به فرانسوی ها بدهکار است. اما ما که طلبکار هستیم این کولی بازی ها را در نمی آوریم. <br />
معتقدند که هیچ قومی به اندازه ی فرانسوی ها مزّه ی غذا را نمی فهمد. برای همین خوشمزه ترین غذاها فرانسوی ست. اصلا کسی غیر از آنها نمی داند مزّه چیست. از این بدتر می گویند بهترین مشروب های دنیا را فرانسوی ها می سازند!<br />
این یکی را دیگر همه ی عالم می دانند که اگر ما نبودیم تا حالا به جای شراب "آب انگور" می خوردید و به جای الکل "سرکه" بالا می انداختید. بابا نخوردید نمی دانید. همین است وقتی که "نیکلا سارکوزی" می رود روسیه با "پوتین" بنشینند و "وودکا" بزنند، پیک دوم سارکو گوز و پاتیل پهن کاخ ریاست جمهوری می شود، پوتین هم زارتی پشت بندش می رود مصاحبه مطبوعاتی می کند تا عالم و آدم بفهمند که سارکوزی مست کرده خوابیده.  </p>

<p>پسر، چقدر با "لوک بسون"(1) به این سارکو تا حالا خندیدیم. بگذریم که این روس ها هم کارشان فقط نامردی کردن است. </p>

<p>سارکو هم مشکلی دارد درست مثل "برلوسکونی". نه این که بپرد روی خواهر مادر مردم، نه. این بابا اصلا مردی ندارد. زن اولش بعد از طلاق این ها را گفته است (2). بعد هم طبق همان سیاست کلیشه ای دست راستی ها - فرار به جلو- رفت با "کارلا برونی" ازدواج کرد که نشان بدهد اصلا این طور نیست. تا آن وقت ماجراهای ازدواجش تا فی الخالدون برود به مغز و اعصاب مردم. </p>

<p>حالا من چطور می توانم فرانسوی بشوم؟! <br />
مــــ ـ ـ ـ ـ ـن؟! با ایـــ ـ ـ ـ ــن همه غیرت؟!<br />
مگر می توانم تحمل کنم عکس لخت "کارلا برونی" را توی کریستی <a href="http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=39774">حراج</a> کنند؟</p>

<p><strong>از صبح تا شب باید مواظب باشم که: </strong><br />
-  وسط یکی از این اجلاس ها "برلوسکونی" بی همه چیز یک وقت ترتیبِ "کارلا برونی"ی ما را ندهد...<br />
-  این روس های نامرد جای وودکا، شاش ندهند این خِنگ بخورد... <br />
-  این که عشق آمریکا پاره ش کرده، یک وقت آمریکایی ها وسط یک دیدار اوس گیرش نیاورند...<br />
-  این قدر ذلیل 250 گرم گوشت نباشد که آخر شب هرچی کارلا <a href="http://ilna.ir/newsText.aspx?id=89294">گفت</a> فردا صبح همان را اجرا کند...<br />
-  فرق بادمجان و دوچرخه ی آمریکایی را بداند...<br />
-  ...<br />
آخ ، زندگی ندارم که از دستِ این دیوانه! پیرم در می آید.</p>

<p>نه، من فرانسوی نمی شوم. با تمام علاقه ای که مردم با فرهنگ "نانت"، "مارسی" ، "بردو"، "لیون" و "پاریس" به من دارند، امیدوارم درک کنند که چرا حاضر نیستم فرانسوی بشوم.</p>

<p>اما یک مطلبی را می خواهم اینجا اضافه کنم. دوستان نزدیکم این مسئله را قبلا از من شنیده اند. خیلی وقت است که می خواهم در قالب یک پست این مطلب را ثبت کنم اما تا به حال میسر نشده بود. من روز آخر عمرم را در پاریس زندگی خواهم کرد، چون:<br />
مرگ من در پاریس اتفاق می افتد.<br />
مرگم را در پست دیگری نقل خواهم کرد...</p>

<center><strong>............................................................................</strong></center>

<p><em><strong>(1) </strong></em>(‎(Luc Besson  سال ها بود که همدیگر را به اسم می شناختیم. اما سال گذشته در مراسم تشیع جنازه ی دوست مشترکمان "آلن روب گریه" با هم دوست شدیم. پسر بسیار با هوش و طنازی ست. به هم که می رسیم می توانیم کلی فرنچ ها را جـُک کنیم و بخندیم.</p>

<p><em><strong>(2)</strong></em> اول به ممد آقا، سیم کش کاخ الیزه گفته، آن هم به خمیرگیر گفته، خمیر گیر هم به زن شیر علی قصاب گفته. زن شیرعلی هم خوب مثل یک بچه ی معصوم همه را خبردار کرد، به من هم گفت.</p>

<p><em><strong>(3)</strong> اگر توی پاورقی هم که باشد، ما مخلص همه ی فرانسوی ها هم هستیم ها...</em></p>

<p><br />
<strong>مرتبط:</strong> <br />
<a href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_66.html">چرا ایتالیایی نمی شوم!!</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ایتالیایی نمی شوم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_66.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=267" title="ایتالیایی نمی شوم..." />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.267</id>
    
    <published>2009-11-22T20:42:52Z</published>
    <updated>2010-01-21T15:08:09Z</updated>
    
    <summary> قبل ازبرگزاری دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ایران، محسن خان مخملباف در چندین نامه و برنامه ی تلویزیونی بارها از مردمی که وی را می خوانند و می بینند درخواست کرد که به پای صندوق های رای بروند...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="I-LOVE-Italy.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/I-LOVE-Italy.jpg" width="198" height="213" align="left"/></p>

<p><br />
قبل ازبرگزاری دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ایران، محسن خان مخملباف در چندین نامه و برنامه ی تلویزیونی بارها از مردمی که وی را می خوانند و می بینند درخواست کرد که به پای صندوق های رای بروند و رای بدهند.<br />
<strong>دلیل:</strong> این که نمی شود همه ی 70 میلیون ایرانی، بار و بندیلشان را جمع کنند و پا بشوند بیایند اینجا که... پس بروید رای بدهید.<br />
<strong>نتیجه:</strong> مثل تمام کنش ها و واکنش های قوم ایرانی بسیار پیچیده ست، چون هم رای داده شده و هم بار و بندیل ها جمع کرده اند و رفته اند یا دارند می روند.<br />
 <strong>توضیح برای متن:</strong> نتیجه گیری کار من نیست. می خواهم کمی برای خودم "بَقال بازی" کنم یا به قول موزیسین ها کمی "مُطربی".</p>

<p>هر روز بر تعداد روزنامه نگارانی که کشور را ترک می کنند افزوده می شود و اخبار از رقم قابل ملاحظه ای خبر می دهد که هم چنان به رقم آن اضافه می شود.</p>

<p><strong>جمله خبری:</strong> تو که نبودی سفارت ایتالیا گفته بود درهایش را برای ایرانی های آسیب دیده باز می گذارد.<br />
<strong>ترانه: </strong>بیا آسیب ببینیم بریم ایتالیا، ایتالیا... دیم دارام دام دام دارام ... بعدش برای بیت بعد بیا باهم بریم همون دبی دبی.<br />
<strong>جمله امری:</strong> باشو، پاشو برو ایتالیا !<br />
<strong>جمله سوالی:</strong> تو چرا نمی ری ایتالیا پناهنده بشی؟ </p>

<p>بین ما ایرانی ها با ایتالیایی ها احساس قرابتی دیرینه وجود دارد. مثل حسی که بین ما و مردم عراق وجود دارد، منتها بسیار کهنه تر و جا افتاده تر. چطور دلمان می خواست صدام جد و آباد آمریکا را سرویس کند؟! بعد هم وقتی دستگیر و دادگاهی شد همه توی ایران شاکی بودیم. انگار نه انگار که ما با این بابا مشکل داشتیم و توی خیابان صدام حسین کافر صدایش می کردیم و با هم کلی دعوا کردیم. بعد از 20 سال این قدر خاطر هم را می خواهیم، ایتالیا که دیگه باباااااااا... اون موقع که ما پرشیای باستان بودیم و آنها رُم باستان دعواهایمان را کردیم و تمام شد . داداشم ایتالیا.<br />
منهای این مسئله، ما و ایتالیایی ها شباهت های زیادی داریم که بسیاری از همین شباهت ها باعث می شود که ایتالیایی نشوم، چه کاریه؟ اینجا و آنجا ندارد.<br />
ایتالیایی ها درست مثل ما معتقدند که تمام جهان به آنها بدهکارند، چون اگر نبودند هستی شکل نمی گرفت.<br />
درست مثل ما فکر می کنند اگر آبا و اجدادشان زارت و زورت به همه جا لشکر کشی نمی کردند، جهان بشری از جهل و نادانی منقرض شده بود.<br />
چطور ما فکر می کنیم هرچه در هستی وجود دارد را آبا و اجداد ما کشف کرده اند، آنها هم همین نظر را درباره ی اجداد خودشان دارند.<br />
درست شبیه خودمان معتقدند هر چیزی که در جهان اختراع می شود را چند هزار قبل خودشان اختراع کرده اند، ولی بقیه از آنها دزدیده اند. <br />
آقا جفت خودمان بسیار گشاد و فراخ تشریف دارند. چون همه ی کارها را آبا و اجدادشان انجام داده اند.<br />
قوانین و روابط در کشور ایتالیا درست مثل ما بسیار پیچیده است.</p>

<p><strong>-	ایتالیایی؟ سیبی که از وسط با ایرانی نصفش کرده اند...</strong> <br />
<strong>-	ماها رو تو دهکده با هم اشتباه می گیرند، این قدر به هم شبیهیم...</strong><br />
<strong>-	آل پاچینو؟ باباش ایرانیه ولی همه فک می کنن ایتالیاایه، شباهته دیگه...</strong><br />
<strong>-	رنگ پرچم ها رو نمی بینی؟ داشَم ایتالیا...</strong><br />
<em> <strong>-	ما مخلص همه ی ایتالیایی های عزیز هم هستیم ها...</strong></em> </p>

<p>با دوستم "روبرتو بنینی"(1) ساعت ها می نشستیم درباره ی شباهت های اقوام مان صحبت می کردیم. نظرات جالبی داشت مثلا این که ایتالیایی ها و ایرانی ها را می شود از روی "ناف" آریایی شان تشخیص داد.(2)<br />
ایتالیایی ها هم مثل خودمان اصلا حال و حوصله ندارند. برای همین سالها پیش "سیلویو برلوسکونی" دولت را به دست گرفت و چون بقیه حال نداشتند هنوز هم در دست دارد. فقط این وسط مسط ها یکی ازچپی های ایتالیا، چند ماهی دولت را به دست گرفت منتها چون ایشان هم حال و حوصله نداشت دوباره به برلوسکونی پس داد.  <br />
یکی از مهمترین دلایلم برای ایتالیایی نشدن همین شخص آقای برلوسکونی ست. به غیر از خصومتِ شخصی ای که با من پیدا کرده و فعلا زهرش را روی کتاب من و روبرتو ریخته، فکر کردن به این که این بابا نمی تواند جلوی معامله ی کوفتی اش را بگیرد کلی استرس به من وارد می کند. مرتیکه صبح تا شب دنبال خواهر مادر مردم است، من هم که غیرتی! یعنی هربار که یک هیئت دولتی از یک کشور دیگه بیایند ایتالیا از استرس این که مبادا این بابا نپرد روی نسوان هیئت مذکور بیچاره می شوم. شانس که ندارم، فردای ایتالیایی شدنم وزیر امورخارجه ی آمریکا پا می شود می آید، این هم که پیر و جوان حالیش نمی شود، می پرد روی خانم کلینتون، شبانه هواپیماهای آمریکایی ایتالیا را بمب باران می کنند. همین اجلاس "گروه بیست" نبود گیر داده بود به هیکل "میشل اوباما"؟ یا اگر وسط یکی از همین اجلاس ها، دستش را ول کند وسط لنگ و پاچه ی خانم "مرکل"، آریایی های آلمان که از جنگ جهانی دوم تا به حال دندان به جگر گرفته اند و دنبال بهانه می گردند، غیرتی نمی شوند و جنگ جهانی سوم را با حمله به ایتالیا آغاز نمی کنند؟ <br />
من دو روزه توی ایتالیا سکته می کنم. <br />
نه، من ایتالیایی نمی شوم. با تمام احترامی که برای فرهیختگان، هنرمندان، روشنفکران، دوستان و طرفدارانم در "ونیز"، "رُم" و "فلورانس" قایلم، به خصوص "ونیز" شهر رویایی من، اما حاضر نیستم ایتالیایی بشوم.</p>

<center><strong>............................................................................</strong></center>

<p><em><strong>(1)</strong></em>   (Roberto Benigni) دوست و برادر من. برای ساخت "زندگی زیباست" بسیار تشویقش کردم.</p>

<p><em><strong>(2)</strong></em>  یک بار با "روبرتوبنینی" به یک نشست دعوت شدیم که با برشمردن همین شباهت ها باعث انبساط خاطر مهمان ها بشویم.  روبرتو یکی از دوستانش را دعوت کرده بود، "مارکو والدو". که ازهمان شب شروع به جمع آوری نظرات من و روبرتو کرد تا شباهت های ایرانی ها و ایتالیایی ها را به صورت کتاب جمع آوری کند. منتها کتاب در اینجا مجوز نگرفت و متاسفانه کمکی هم از من بر نمی آمد. در ایتالیا هم "برلوسکونی" به وزرات فرهنگ دستور داد جلوی این کتاب را بگیرند. شباهت های اصل کاری که معتقدم این دو قوم با هم دارند را "مارکو"ی عزیز در این کتاب به خوبی از میان صحبت های من گردآوری کرده است. به هر حال اگر این متن را تا اینجا خوانده اید بدانید که شباهت های اصل کاری را نخوانده اید. امیدوارم مشکل این کتاب به زودی در هر دو کشور حل شود. </p>

<p><em><strong>(3) </strong></em> مشکل اصلی این دزد ناموس مربوط به قسمتی از حرف های من بوده که ماهیّت واقعی ش را افشا کرده ام. "برلوسکونی" را اگر بخش کنید 4 بخش است و من با حذف بخش اول و دوم، پرده از بخش 3 و 4 برداشتم که به فارسی خودمان می شود "کونی". و چون می خواهد ثابت کند که کونی نیست هر روز عکس های مختلفی با زن های متفاوت و زیاد را روی اینترنت منتشر می کند و در حقیقت همان سیاست کلیشه ای دست راستی های ایتالیا را به کار می گیرد، فرار به جلو. یک شب هم "جورجيا ملوني "( 4) به من گفت حرف های تو کاملا درسته، چون با لارجر باکس و ویاگرا هم معامله ش بَهوت افسرده ست.</p>

<p><em><strong>(4)</strong></em>  (Giorgia Meloni) یک شب در هتل"بائر" ونیز تا صبح در بغل من برای مردم بی حوصله ی کشورش گریه کرد.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مزدک علی شاهِ نظری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_65.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=256" title="مزدک علی شاهِ نظری" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.256</id>
    
    <published>2009-11-20T17:16:32Z</published>
    <updated>2010-01-21T15:08:09Z</updated>
    
    <summary> مبرگزاری ها- یک برانداز دیگر دستگیر شد. با وجود اینکه هنوز هیچ خبری از نحوه ی دستگیری و محل نگهداری از این برانداز منتشر نشده است اما طرفداران وی به تجمع های خود برای آزادی براندازی ادامه می دهند....</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="MazdakAliKing.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/MazdakAliKing.jpg" width="205" height="297" align="left"/><br />
<strong>مبرگزاری ها-</strong> یک برانداز دیگر دستگیر شد. با وجود اینکه هنوز هیچ خبری از نحوه ی دستگیری و محل نگهداری از این برانداز منتشر نشده است اما طرفداران وی به تجمع های خود برای آزادی براندازی ادامه می دهند.<br />
<em><strong>- این روزها همه براندازند ، شما چطور؟</strong></em><br />
مزدک علی نظری ، که از خیلی قدیم به تنهایی اقدام علیه امنیت ملی می کرده است ، در صدد راه اندازی حکومت جدیدی به نام "نظریه" بوده است و خود را "مزدک علی شاه اول" می خوانده است.<br />
به گفته ی خبرگزاری های آن طرفی و این طرفی، همین براندازی ایشان به صورت تنهایی باعث گشته که خیلی دیر خبر بازداشت وی به طرفدارانش برسد.<br />
در تجمع اعتراض آمیز طرفداران مزدک علی این شعار بیشتر به گوش می رسید:<br />
<strong>یه یا علی / مزدک علی</strong><br />
هنوز اطلاعاتی از تعداد دستگیر شده های تجمع طرفداران مزدک علی شاه در دست نیست.<br />
<em><strong>- ما مخلص همه ی طرفداران مزدک علی شاه هم هستیم ها...</strong></em><br />
یکی از فعالان جنبش راه مزدک ( جرم ) اعلام کرد:<br />
ما در روز جهانی بیمه ، 13 آذر به خیابان ها خواهیم آمد و هر لباس شخصی ای که در خیابان ها ببینیم یک شاخه گل زرد بغل گوش و زلفش فرو خواهیم کرد. وی هرگونه تکذیب را از طرف جنبش مطبوعش تکذیب کرد.<br />
این فعال درباه ی ارتباط مزدک علی شاه با "م . ع . ا" آن طور که برخی از خبرگزاری ها نقل کرده بودند گفت: تا آن جا که من خبر دارم ایشان تنهایی براندازی می کرد و با مهره های سوخته همکاری نداشته است.<br />
وی احتمال ائتلاف با جنبش های مشابه را رد کرد و افزود: نه، ائتلاف کار ما نیست، ما بیشتر در کار اقدام علیه امنیت هستیم.<br />
ناظران آگاه طی دیدار با بلبلان شیرین شکر برای آزادی مزدک علی چای خوردند و بر نظارت آگاهانه ی خود تاکید کردند.</p>

<p><strong>بخوانید:</strong><br />
<a href="http://norooznews.info/news/14988.php">بازداشت یک روزنامه نگار دیگر</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نشانه ی وجود آزادی...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_64.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=255" title="نشانه ی وجود آزادی..." />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.255</id>
    
    <published>2009-11-02T13:46:19Z</published>
    <updated>2009-12-02T12:29:14Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<center><img alt="Bashu Cartoon 08.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Cartoon%2008.jpg" width="567" height="504" /></center>
]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برای تمام دوستان نگرانم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/07/post_63.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=241" title="برای تمام دوستان نگرانم..." />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.241</id>
    
    <published>2009-07-12T16:27:44Z</published>
    <updated>2009-12-02T16:20:22Z</updated>
    
    <summary>... بعد خداوند مقداری از دانش خود را به انسان بخشید، مقداری از عشق، علم ، ... و مقداری از طنازی خود را . تقصیر من نیست اگر جهان پیرامونم را طنز می اندیشم. این طور زاده شده ام... باشو...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><strong>... بعد خداوند مقداری از دانش خود را به انسان بخشید، مقداری از عشق، علم ، ... و مقداری از طنازی خود را . تقصیر من نیست اگر جهان پیرامونم را طنز می اندیشم. این طور زاده شده ام...<br />
باشو را ببخشید. تقصیر من نبود اگر شما را نگران کردم.<br />
تقصیر من نبود اگر روزنامه ها نوشتند باشو بازداشت شد.<br />
باشو را ببخشید اگر حتی خودم را هم طنز می اندیشم. تقصیر من نیست. طنز وجهی از اندیشیدن بشری ست.<br />
خبرگزاری ها نوشتند، باشو آزاد شد...<br />
<a href="http://noandish.com/com.php?id=29375">نواندیش</a><br />
<a href="http://www.baztabonline.com/Default,fa-IR,BaztabOnline,Content,NewsDetail,Key,16820.aspx">بازتاب</a><br />
...<br />
امروز اولین روزی ست که توانستم این دفتر بی مخاطب را با کمک دوستان بازیافت کنم. باور کنید تقصیر من نبود اگر این جا از کار افتاده بود. <br />
تقصیر نیست، تقدیر است که هی بد رقم می خورد...</strong><br />
21 تیر 1388<br />
<center>.............................................................................................................................................................</center><br />
<strong>خیلی وقت بعد از تحریر:</strong> تمام کامنت هایی که در چند ماه گذشته برایم گذاشتید را خوانده ام، از این که به یادم بودید ممنونم. از مهربانی هایتان سپاسگزارم.<br />
 کامنت های این پست را منتشر نمی کنم ، تا پر شماره ترین کامنت های این دفتر در حافظه اش برای من بایگانی شوند.<br />
 29 آبان 1388</p>

<p><strong> بخوانید:</strong><br />
<a href="http://norooznews.info/news/15127.php">6 سال حبس تعزیری برای بهزادیان‌نژاد به خاطر کامنت‌های وبلاگش</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>&quot;مان هنر نو&quot; نمايشگاه &quot;انتخاب دهم&quot; را برپا کرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2009/06/post_62.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=233" title="&quot;مان هنر نو&quot; نمايشگاه &quot;انتخاب دهم&quot; را برپا کرد" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2009://1.233</id>
    
    <published>2009-06-09T16:44:51Z</published>
    <updated>2009-07-12T11:56:39Z</updated>
    
    <summary> موزه-گالری مانِ هنر نو، در آستانه دهمین دوره ی انتخابات رياست جمهوری، آثاری از کارتونیست‌ها و تصویرسازان نام‌آشنای ایرانی را با عنوان «انتخاب دهم» به نمایش گذاشت. این نمایشگاه که با محوریت موضوعی انتخابات، در روز چهارشنبه سیزدهم خرداد...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="Maan-e-Honar-e-No.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Maan-e-Honar-e-No.jpg" width="397" height="643" align="left"/></p>

<p>موزه-گالری <strong>مانِ هنر نو</strong>، در آستانه دهمین دوره ی انتخابات رياست جمهوری،  آثاری از کارتونیست‌ها و تصویرسازان نام‌آشنای ایرانی را با عنوان «انتخاب دهم» به نمایش گذاشت. <br />
این نمایشگاه که با محوریت موضوعی انتخابات، در روز چهارشنبه سیزدهم خرداد افتتاح شد؛ دربرگیرنده‌ی آثاری از: <br />
<strong>فیروزه مظفری، پانته‌آ واعظ‌ نیا، نسترن بنی‌‌جمالی، توكا نیستانی، احمدرضا دالوند، داوود شهیدی، جواد علیزاده، بزرگمهرحسین‌پور، جمال رحمتی، حسن كریم‌زاده، آروین، هادی حیدری، بهزاد باشو، مهدی كریم‌زاده، ایلیا تهمتنی، صالح تسبیحی، قاسم لطفی ، کیوان زرگری، محسن نوری نجفی</strong> و ... است.<br />
این نمایشگاه تا پایان تیرماه ادامه خواهد داشت و ساعات بازدید از آن به‌جز پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها، 15 تا 20 خواهد بود.<br />
مان هنر نو در خیابان شریعتی، بالاتر از پل صدر، خیابان شهید میرزاپور، شماره‌ی 30 واقع شده است.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آقا اجازه؟! مردم قوم من از چه زمانی گرفتار این بلا شدند؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2008/12/post_60.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=232" title="آقا اجازه؟! مردم قوم من از چه زمانی گرفتار این بلا شدند؟" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2008://1.232</id>
    
    <published>2008-12-30T12:48:19Z</published>
    <updated>2009-11-17T07:14:05Z</updated>
    
    <summary> این پست خاطره ای مطبوعاتی نیست. اصلا قرار نیست به مطبوعات ربط پیدا کند. حتی اگر اتفاقات متوالی در روند کار و حرفه ام - در همین اواخر- دلیل این همه سطری باشد که در ذهنم می گذرد. یادم...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="Bashu Cartoon 07.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Cartoon%2007.jpg" width="335" height="509"align="left"/><br />
این پست خاطره ای مطبوعاتی نیست. اصلا قرار نیست به مطبوعات ربط پیدا کند. حتی اگر اتفاقات متوالی در روند کار و حرفه ام - در همین اواخر- دلیل این همه  سطری باشد که در ذهنم می گذرد.<br />
یادم می آید یکی ازاهالی دور فامیلمان تدارک رفتن به ژاپن را فراهم می دید. سالها پیش بود. همان موقع ها که تب کار در ژاپن بالا گرفته بود و مثل همیشه ی خدا در این بلاد مشکل بیکاری بود و دسته دسته به امید کار وطن را به قصد خاور دور ترک می کردند. خلاصه، یادم می آید که هر کسی که خودش یا دوستش، یا یکی از اقوامش به ژاپن سری زده بود، به این فامیل ما که می رسید فوری شروع می کرد به توصیه کردن و تعریف کردن کلی روایت های پندآموز از دیگران که اینکه پسر جان، ژاپن که می روی حواست را جمع کن! دوتا چشم داری، دو تا هم قرض کن و چهار چشمی مراقب ایرانی های مقیم آنجا باش که مبادا جیبت را نزنن! و تا  جایی که برایت ممکن است اصلا با ایرانی ها مراوده نکنی بسیار بهتر است. اصلا بیشتر با همان ژاپنی ها نشست و برخاست کنی اسباب خاطرت فراهم تر است. اما اگر به ناچار سروکاری با هم وطنی هایت پیدا کردی، چشم و گوشَت را تا می توانی باز کن تا یک وقت خدای ناکرده کلاهت را از سرت بر ندارند، خلاصه اینکه دردسر برایت درست نکنند. سَرت تو لاکِ خودت باشد... و همان طور که عرض کردم، شروع می کردند به تعریف کردن کلی ماجراهای عبرت آموز از مملکت ژاپن  که همه به کلاه و هم وطنان عزیزمان ربط پیدا می کرد.<br />
حالا! یک دوستی می خواست سفری به ترکیه داشته باشد. در تمام مدتی که در حال انجام کارهای قانونی برای این سفر بود، هر کسی که از مقصد سفر این دوستِ ما باخبر می شد، بدون استثناء شروع می کردند به توصیه کردن که: <br />
 - ترکیه میرید خیلی مواظب باشید، این کافه های ایرانی یا اینایی که پاتوق ایرانی هاست نرید، اگه رفتید خیلی مراقب باشید، جیبتون رو نزنن، سرتون کلاه نذارن، براتون دردسر درست نکنن...<br />
طرف میخواهد به سوئد برود، همین چیزها رو بهش میگویند. می خواهد برود کانادا، اروپا، آمریکا، آنهایی که خودشان مستقیم تجربه دارند یا این که با واسطه، اهَم توصیه هایشان به اینجا ختم می شود که اگر به فروشگاه ها، مراکز تفریح و یا هر پاتوقی که هم وطنان عزیزتر از جانتان رفت و آمد دارند، گذرتان افتاد، بدانید و آگاه باشید که باید شش دانگ حواستان را جمع کنید تا چیزی در پاچه ی تان فرو نرود.<br />
میگم آخر این چه بلایی ست؟ چه مصیبتی ست که بر این قوم نازل شده که مردمانش کلاهی را بر سر دیگری می گذارند و کلاهی از سر دیگری بر می دارند! این چه بساطی ست؟ اینجا مثل نوشیدن آبی به همدیگر دروغ می گویند و برای هم آشی می پزند که بیش از یک وجب دستانشان روی آن روغن ببَندَد!<br />
اینجا چه <strong>خـَــــــــــــبـَـــــــــــــــر</strong> است؟<br />
این یکی چشم ندارد آن یکی را ببیند، چه برسد به اینکه توان داشته باشد آن را موفق هم ببیند. اینجا مردمانش کلمه ی <strong>ما</strong> را بلد نیستند وقتی که فقط <strong>من</strong> از همه بهترم!<br />
<strong>-	سلام آقا / خانم شما در طول روز دروغ میگید؟</strong><br />
<strong>-	 به نام خدا، نه! دروغ چیز بدی ست و دروغگو دشمن خداست...</strong><br />
یک گزارش کلیشه ای تلویزیونی و یا شاید هم رادیویی؛ وقتی که راننده ی تاکسی ای که سوار هستم پیچ رادیو را باز می کند. چقدر کلیشه ای، چقدر تکراری. انگار این سؤال را هر روز از این مردم می پرسند که حالا اینقدر تکراری شده. این سؤال را هر روز می پرسند؟<br />
دروغ چرا؟؟ که بشود عبارتی برای تبلیغ فیلمی از "شهریار بحرانی" که سال ها پیش بر چسب هایش بر در و دیوار این شهر یک تبلیغات متفاوت از فیلمی سینمایی - که تلاش برای رسیدن به یک فانتزی ایرانی داشت- را ثبت کند؟ یا اینکه یکی از رفتارهای بیرونی جمعیت غالب این قوم را به رخ اش بکشد؟ <br />
کدامشان باید جواب دهند، معلم های تاریخ؟ یا زیست شناسی؟ یا طب؟<br />
از معلم تاریخ بپرسیم ؟ جواب می دهد؟ که از چه تاریخی این بلا در این منطقه نازل شد؟ شاید به جغرافیا و معلم جغرافیا ربط داشته باشد! زلزله مگر بلا نیست؟ طوفان مگر بلا نیست؟ منطقه ی جغرافیایی خاور دور را زلزله خیز می دانند و یا بلای طوفان، که در آن طرف از کره ی زمین، در منطقه ی جغرافیایی آمریکا زیاد به وقوع می پیوندد. نکند که این هم بلایی ست که مردمان این منطقه ی جغرافیایی را گرفتار خودش کرده است؟!<br />
آورده اند که پدران و نیاکان قوم از گفتار و پندار نیک زیاد حرف می زده اند، آیا اصل است که مردمان از نداشته هایشان زیاد سخن میرانند؟ آیا این اصل بر این ماجرا صدق می کند؟<br />
معلم زیست یا اصلا علم طب؟ بیماری ست؟ این بیماری از آن قوم و قبیله ی دیگری بود؟ ویروس دارد؟ یا ارثی و ژنتیکی است؟ چطور به اندام این قوم سرایت کرد که این طور آلوده ی بیماری شده است؟<br />
این چند وقت چنان بر من گذشته است که بارها به کنار هم قرار گرفتن این پازل فکر کرده ام. یعنی به محض آنکه در موقعیت های متشابه قرار می گیرم (البته نه در ژاپن یا ترکیه و کانادا و آمریکا، در همین منطقه ی جغرافیایی و صد البته رو در روی اهالی قوم خودم) ذهنم بلافاصله مشغول Change کردن سطرهای این پازل ذهنی با اجزای موقعیتی که در آن قرار گرفته ام، می شود.<br />
صحبتم از این حرفه، یا آن شغل یا فلان کار نیست. حرفم از امروز و دیروز و پارسال نیست. دارم از بلایی می گویم که قومی به آن مبتلاست. در ناخودآگاه جمعی این قوم چنان نشسته که مبنای تمام مقیاس های ذهنی اش را عوض کرده است. چنین است که معانی افعال در ناخودآگاه جمعی اهالی این قوم دستخوش بر هم خوردن مقیاس های ذهنی می گردد. افعال خوب و بد با مقیاس های دیگری ارزش گذاری می شوند. <br />
رنج می برم. زیاد، خیلی زیاد. بیش از آنچه که فکر می کنی باعث رنجش من می شود. افسرده ام می کند.<br />
می دونی؟ اکثر مواقع کسی که رو به رویم ایستاده و دارد به من دروغ می گوید، سرم کلاه می گذارد و یا قول و قراری را زیر پا می گذارد و لاجرم به من بدی می کند، می بینم فطرتاً انسان بدی نیست. ذات این آدمی، بدی نیست. این شرایط است که بدی را بر ناخودآگاه این آدم تحمیل کرده است. مقیاس های ذهنی اش را برهم زده است. چنین است که بد در مقیاس های برهم خورده، معنا و کارکرد دیگری در ذهن این آدم پیدا می کند. بی آنکه این مسایل را بداند یا اندیشیده باشد. شرایط است که باعث شده این آدم که حالا رو به روی من ( حالا به هر دلیلی) قرار گرفته است، به من بدی کند.<br />
و من فقط رنج می برم. نه آنقدر قدرت و توان دارم به این بزرگی را تغییر دهم و نه می توانم آنچه که می اندیشم را کنار بگذارم و با جمعیت غالب این قوم خودم را Change کنم. <br />
اینجا هر روز به هم دروغ می گویند. مثل یک زنجیره سر نفر بعدی کلاه می گذارند. از پشت به هم خنجر می زنند. زیر پای هم را خالی می کنند. به هم دروغ می گویند. دروغ می گویند. دروغ می گویند. دروغ ... قوم ایرانی را چه می شود...؟!</p>

<p><em>10 دی 1387</em></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خوره ی مطبوعات...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2008/12/post_61.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=221" title="خوره ی مطبوعات..." />
    <id>tag:behzadbashu.com,2008://1.221</id>
    
    <published>2008-12-09T01:14:45Z</published>
    <updated>2009-11-17T07:12:53Z</updated>
    
    <summary> در قول دادن به دیگران آدم حساسی هستم، اما کافیه که دو طرف قول خودم باشم اون وقت دقیقا همان کاری را انجام می دهم که اکثر ایرانی ها نسبت به هم انجام می دهند.این یک خط اشاره، به...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="Matboat-irani.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Matboat-irani.jpg" width="302" height="459" align="left"/><br />
در قول دادن به دیگران آدم حساسی هستم، اما کافیه که دو طرف قول خودم باشم اون وقت دقیقا همان کاری را انجام می دهم که اکثر ایرانی ها نسبت به هم انجام می دهند.این یک خط اشاره، به قولی دارد که در پانوشت پست قبلی به خودم داده ام، به هر حال من دارم تلاشم را می کنم که خودم را در نیمه ی مربی ها به <strong>خودم</strong> برسانم ،که این ها هم البته مسایل خاصی نیستند، بیشتر درگیری های شخصی ام هستند.<br />
اما این دنبال کردن های خوره وار روزنامه ها، مجلات، ماهنامه ها، نشریات و بالکل مطبوعه های مختلف که بخشی از روزمره های من را تشکیل می دهند، در مقطع های مختلف سنی رویکردهای مختلفی نیز داشته است که آن هم طبیعی است که متأثر از ترقی و اکتسابات ذهنی به نسبت رشدش باشد. <br />
اما فکر کردم مگر قرار است درباره ی این بنویسم؟ این که مثلا پدرم یکی از مجلاتی که می خریده و دنبال می کرده است، مجله ی "فکاهیون" بوده که در دهه ی 60 مهمترین نشریه طنز و کاریکاتور این مملکت بوده است که دیدن این مجله وقتی که دوره ی دبستان را طی می کردم چه تأثیری بر ناخودآگاه من داشته است؟ <br />
می بینم نه، اصلا قرار نیست به این مسئله از این منظر نگاه کنم که اساساً نه من حوصله ی بررسی این چنینی در قالب نوشتار را دارم و نه اصلا خواننده ای حوصله ی خواندن. <br />
کمی اومدم جلوتر، وقتی اولین روزنامه های دیواری را برای مدرسه و هم مدرسه ای هایم تولید می کردم، و از مدیر و ناظم گرفته تا بقیه دانش آموزان مدرسه را پای آن می کشاندم تا سرگرم شان کنم!؟ نه بابا، بی خیال، چه کاریه، توضیح و تفسیرهای زیادی می طلبد که بر<strong> نه </strong>بیشتر پافشاری می کند، بگذریم.<br />
خوب، یه کم دیگه اومدم جلوتر، وقتی که کارهای مختلفی را برای نشریات پست می کنم؟ نه.<br />
جلوتر تر، باشه! می رسیم به این جا که کار مطبوعاتی رو در شکل آماتوری، اما با شوق و ذوق فراوان شروع کردم، و چاپ هر کاری در نشریه ای محلی، شکاندن شاخ غولی است که فقط من از پس آن بر می آیم!  <br />
اینجا خوبه؟ از اینجا شروع کنیم؟<br />
اولین باری که تمام کارهای یک نشریه ی محلی را به شخصه انجام دادم و روی دکه فرستادم چی؟ این خوبه؟<br />
-نه!<br />
اولین باری که برای رادیو شروع به کار کردم چی؟ <br />
- نه! این که اصلا به مطبوعات ربطی ندارد...<br />
وقتی که کار در مطبوعات پایتخت را شروع کردم؟ -نه!<br />
اصلا می خواهی درست بروم از سال 76 شروع کنم که آغاز پدید آمدن نسل جدید روزنامه نگاری ایران بود؟  و من هم درست از همین سال بود که کار حرفه ایم را شروع کردم. از سال 76 شروع کنم؟ - نه! <br />
می خوای بازم یه کمی بیام جلوتر؟ تا برسیم به سال 80 که با چند تا از دوستام یک ماهنامه ی فرهنگی و هنری به اسم "زاگرس" راه انداختیم که از تمام کارهای تحریریه گرفته تا تمام مراحل فنی، لیتوگرافی، تهیه کاغذ، چاپ، توزیع و در حقیقت بار تمام کارها و مراحل تولید آن را سه نفری به دوش گرفته بودیم، تا برای اهالی فرهنگ ماهنامه ای منتشر کنیم؟ می خوای از تجربه های جالبم در ماه هایی که زاگرس را منتشر می کردیم تعریف کنم؟ مثلا فلان شاعر چی گفته بود ، فلان مترجم ، فلان نویسنده، یا این همه حاشیه از برخوردهایم با اهالی دایره ی روشنفکری ایرانی...؟ - نه!<br />
می خوای بازم یه کمی جلوتر بیام تا مثلا سال 82 وقتی که سردبیر هفته نامه ی "سینما ورزش" بودم؟ می دونی، بعدها با خیلی ها برخورد داشتم که هفته نامه رو می شناختند.  اصلا "سینما ورزش" شناخته شده بود،اصلا می دونی، یه هفته نامه که هر هفته سینما و ورزش جامعه رو  پیگیری می کنه، خیلی ماجراها برای روایت کردن بعد از این چند سال داره، این که تو اکران خصوصی فلان فیلم چه ماجراهایی اتفاق افتاد؟ می خوای با تعریف کردن یکی از این ماجراهای سینمایی و نقش یک رسانه ی سینمایی شروع کنم؟<br />
پیگیری اهالی فوتبال هم هست، خیلی هم چیزهای جالب برایم اتفاق افتاد، می خوای تعریف کنم چطور وقتی نور فلان ستاره ی فوتبال  به پت پت افتاده بود... <br />
می خوای اصلا تعریف کنم هفته نامه ی "سینما ورزش" با این همه خاطره های ریز و درشتی که برای من و بچه هایش داشت چطور تعطیل شد؟ ببینم اصلا تو فکر می کنی چندنفر یادشان خواهد ماند؟ هفته نامه ای رو که نه چندان خیلی دور با کلی فکر و ایده آمد و رفت؟ خیلی کارها کردم که در زمان خودش جدید بود، از این ها چی؟ چیزی تعریف نکنم؟<br />
می خوای بازم بیام جلوتر مثلا سال بعدش یعنی سال 83 وقتی که سردبیر یه هفته نامه ی جوان پسند و خانوادگی به اسم "پیرامون" شدم؟ این یکی هم تعریف کردنی زیاد داره، درست تا خرداد 84 مشغولش بودم. از صفحاتی که راه انداختم یا وسواسی که هر شماره روی گرافیک جلدش داشتم تعریف کردنی دارم تا مثلا کلی ماجراهای حاشیه ای که در روند کار برخورد کردم، که مسایل حاشیه ای خیلی جذاب هم می تونه باشه، مثلا اون باری که یکی از ستاره های سالهای دور سینمای ایران به وطن برگشته بود، و بچه ها اولین گفت و گو را باهاش انجام داده بودند، بردمش روی جلد، تعریف کنم فردای چاپ مجله یکی از منتقدین سرد و گرم چشیده ی روزگار چه بلوایی به راه انداخت؟ <br />
آخ! یادم افتاد آخرین شماره ی "سینما ورزش" هم یکی از بلواهاش گفت و گویی با ستاره ی تازه برگشته ی دیگری از سینمای دور ایران بود... خیلی سوژه برای تعریف کردن دارم ها؟<br />
اصلا می خوای پایان بندی همین یک دانه را تعریف کنم که چی شد بعد از یک سال و سه ماه که یک مجله ی هفتگی رو سردبیری می کردم، وقتی که توانسته بود ظرف مدت چند شماره بین مخاطب هایش و روی دکه ها جا باز کند، با این همه خاطره های شاد و غمگینی که برای من و بچه ها داشت، مثل همه ی کارهای جمعی که هم جشن و شادی جمعی داره، هم غرغر و استرس و جروبحث های کاری، اما کار متوقف شد! میگذاری همین یکی رو تعریف کنم که چطور اون دفعه بیکار شدم؟<br />
می خوای از پنج سال کار کردنم در یکی از بزرگترین بنگاه های مطبوعاتی منطقه تعریف کنم، روزنامه ی اطلاعات؟ هفته نامه ی جوانان؟<br />
هنوز سراغ خاطراتی که تو روزنامه های ایرانی داشتم نرفتم، آخه این که من روزنامه نگاری هستم که طراحی و گرافیک می داند یا طراح و گرافیستی هستم که روزنامه نگاری می داند را هنوز خودم نمی دانم. اما درست همین حالا که این کلمات را کنار هم مرتب می کنم بیشتر فکر می کنم که یک خوره ی مطبوعات هستم که طراحی، گرافیک، کاریکاتور و هر چیز دیگری که کار کنم، بیشتر در شکل ژورنالیستی و مطبوعاتی آن است که تولید می کنم.<br />
آخه می دونی؟ من دیدم، خیلی وقت ها مهمترین بخش  فعالیت هایم را در همین قسمت میدانند. یعنی تعداد دفعاتی که مدیر هنری و طراح گرافیک نشریاتی بوده ام، و یا روزنامه ها و نشریاتی که در آنها دبیر سرویس طرح و کاریکاتور یا طراح و کاریکاتوریست ثابت آن بوده ام. <br />
باورت میشه که خیلی کم اتفاق افتاده که بتوانم کمی تأمل کنم تا آنچه پشت سر گذاشتم را کمی با خودم مرور کنم؟ جریان پر سرعت روزمره اکثر مواقع این مجال را از من گرفته است، البته قبول می کنم که همه را گردن غم نان و روزمره نیاندازم. اما باور کن هیچ وقت نشده که بشینم و تمام مطبوعه هایی که از ابتدا تا به حال در آنها کار کرده ام را پشت هم ردیف کنم، واسه همین هم الان که می خواهم چیزی را روایت کنم چم چاره گرفتم و با تو دارم یکی به دو می کنم.<br />
هر لحظه یک چیزی یادم میاد، مثل الان که صحبت کاریکاتور شد یاد ماجرایی افتادم توسال 80 که کاریکاتوریست روزنامه ی "همبستگی" بودم، دوره ی اوج روزنامه ی همبستگی هم همان سالها بود، تعریف کنم؟ می خوای شروع روایتم را از همین مقطع بگذاریم؟<br />
 بیشتر اوقات، نگران کم رنگ شدن خاطرات، در حافظه ی کوتاه مدتم می شوم. حافظه ی بلند مدتم با قدرت کار می کنه، اما بیشتر اوقات مشکل ما به بخش یادآوری یا همان حافظه ی کوتاه مدت بر می گرده، حالا اگه خاطرات را جایی ثبت کنیم، بعدها برای ما همان نقش یادآوری را بازی می کند.<br />
واسه همین اگه اینها را برای تو تعریف کنم، یعنی بخشی از یادم را در یاد دیگری ثبت کرده ام. میدونی؟ شاید شیوه هایی که الان برای روایت کردن انتخاب کنم ضعیف تر از چند سال بعدم باشه، که احتمالا هم همین طوره، قرارم هم همینه که زنده بمانم تا روایت کنم، اما نگران یادم هم هستم. اگه اینا پشت هم ردیف بشه رزومه ی کاری خودم هم دستم میاد. اما این که از کجا شروع کنم و چطور، حتی بحثم اینکه چی نمیشه تعریف کرد هم نیست. تو که دیدی اکثر اوقات دارم خاطره تعریف می کنم، اصولا خاطره زیاد دارم، طبیعی که خاطرات زیادی هم از این مقطع مطبوعات داشته باشم، وقتی که کار و زندگیت یکی شد، هر روز زندگیت یک خاطره ی کاریه، و وقتی که این تلاقی بیش از یک دهه به طول انجامیده، یعنی انبوهی یاد و خاطره که همچنان بر آنها اضافه می شود.<br />
ببین این سه سال آخر که میدونی گرافیست و دبیر سرویس طرح و کاریکاتور روزنامه ی "سرمایه" بودم. غیر از اینکه خاطراتش در یادم پر رنگ تر است، به هر حال آخرین تجربه ی جدی کاریم هم بوده، طبیعیه که در این مقطع، ذهن من فرآیند دیدن و دنبال کردن کار و روابط موجود در آن را به مراتب  بهتر از مثلا هشت-نه سال پیش دسته بندی و تحلیل می کند، همین طور که یقینا  پنج سال بعد به مراتب مترقی تر از امروز این کار را خواهد کرد.<br />
نگفتی از کجا شروع کنم؟<br />
اصلا شروع کنم؟   </p>

<p><em>19 آذر 1387</em></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>من برگشتم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2008/11/post_59.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=220" title="من برگشتم..." />
    <id>tag:behzadbashu.com,2008://1.220</id>
    
    <published>2008-11-28T16:26:07Z</published>
    <updated>2009-11-17T07:22:33Z</updated>
    
    <summary>يك خوره ي مطبوعات اصولا آدمي هستم كه حرف زدن برام كار راحت تري است تا اين كه همان حرف را در قالب نوشتار در بياورم. موقعي كه مي خواهيد آن چيزي كه در ذهن تان مي گذرد را به...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><strong>يك خوره ي مطبوعات</strong><br />
<img alt="Bashu Photo 03.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Photo%2003.jpg" width="205" height="308"align="left" /><br />
اصولا آدمي هستم كه حرف زدن برام كار راحت تري است تا اين كه همان حرف را در قالب نوشتار در بياورم. موقعي كه مي خواهيد آن چيزي كه در ذهن تان مي گذرد را به هم نوعانتان منتقل كنيد، كلام صوتي به مراتب راوي بهتري براي مفاهيم ذهني به نسبت كلام در قالب نوشتار است. چون هنگام صحبت كردن حالتي كه صدا به خود مي گيرد خيلي از حس ها و مفاهيم را مي تواند به مخاطب كلام منتقل كند، چون از امكانات زباني بيشتري به نسبت كلام نوشتاري برخوردار است.  وقتي به وبلاگ هاي غربي سر مي زنم، مي بينم گذاشتن پست هاي صوتي يا <strong>پادكست</strong> خيلي رواج دارد يا حتي پست هاي ويدئويي، خيلي جالب هستد، چون از امكانات بيشتري براي عرضه و منتقل كردن روايت هايشان استفاده مي كنند. متاسفانه بخش فني و تخصصي اين محيط را نمي شناسم، يعني نمي دانم كه بايد چه امكاناتي داشته باشم تا چطور يا چگونه دراين فضا پست هاي صوتي يا تصويري بگذارم. اون وقت خيلي راحت تر مي توانستم اين جا را به روز كنم. احتمالا وقتي به اين فن آوري دست پيدا كنم بهم خيلي خوش خواهد گذشت. چون دغدغه ي اين كه از كجا/ چطور/ چرا/ چگونه شروع كنم تا كسي كه من را مي خواند بتواند سهم بيشتري از آنچه كه در ذهن من مي گذرد را دريافت كند و درك كند، نوشتن را بدجوري برايم رنج آور مي كند. اين كلمات كه صدا ندارند چطور در كنار هم قرار بگيرند تا جمله اي كه شكل مي دهند همان آهنگي را در ذهن خواننده بنوازند كه در ذهن من نواخته اند! رنج آور است، مشكل بشر ارتباط برقرار كردن با هم نوعانش است، چون ابزار هاي زباني كه در اختيار دارد ضعيف است.  دو تا انسان كه روبروي هم قرار مي گيرند، بايد خودشان را جر بدهند تا منظورشان را به ديگري بفهماند.<br />
براي همين هر ماجرا يا حرفي را كه قرار است هرجايي بزنم، ذهن من با در نظر گرفتن (بيش از) آنچه كه گفتم  با كلي مقدمه چيني آنرا روايت مي كند، تا شايد با اين تلاش بتواند سهم بيشتري از دريافتي كه نسبت به يك مسئله داشته است را به ذهن ديگري منتقل كند. اما اين بار مي خواهم خيلي خودم را درگير اين مسايل نكنم و با خيال راحت بپرم وسط ماجرا و خيلي سريع روايت را شروع كنم، اما مگر اين وسواس ذهني مي گذارد، كه حالا كه بعد از اين همه مدت كه مي خواهد فرآيند نوشتن در اين محيط را شروع كند بي مقدمه چيني باشد!؟! <br />
<strong><em>سعي مي كنم زياد مقدمه چيني نكنم، حاشيه نرم، وقت تلف نكنم، وقت كسي كه لطف مي كند و من را مي خواند نگيرم...</em></strong><br />
يك مرد به اينجا مي رسد كه بايد خانواده تشكيل دهد، تشكيل مي دهد. بچه دار مي شود. پسر خوب است. بهتر است. چون مي تواند همراه پدر كشاورزي كند. مشاغل در خانواده ها موروثي بوده است. پدر خانواده كشاورز بوده، بچه ها كشاورزي مي كنند. دامدار بوده، بچه ها هم شغلي كه خواهند داشت دامپروري خواهد بود. آهنگري،نجاري، خياطي و اساسا هر حرفه اي كه به تناسب رشد بشري پديد آمده است.<br />
حتي شهر نشين شدن انسان و تغيير شكل پيدا كردن اجتماعات بشري هم اين قواعد كلاسيك را خيلي تغيير نداده است. هميشه بزرگتر خانواده در انتخاب شغل و حرفه ي اعضاي خانواده نقش دارد، حتي وقتي پدر خانواده به اين نتيجه رسيده باشد كه در انتخاب حرفه اش اشتباه كرده است؛ چون ديگر اعضاي خانواده اش را از دنبال كردن اين حرفه بر حذر مي دارد. زندگي شهري، و نظام هاي شهري مشاغل جديدي با خود مي آورد. پدر خانواده كارمند بانك است، اگر رضايت مندي از حرفه اش را در  جريان زندگي به فرزندش منتقل كند، فرزند هم كارمند بانك مي شود و يا برعكس  آن. البته چون صحبت من ماجرايي ديگر است در اين بخش خيلي توقف نمي كنم، وگرنه بله، تحليل ذهني من در اين باره مبسوط تر است، چون خيلي مسايل ديگري در اين انتخاب دخيل هستند، حتي اين كه فرزند خانواده دختر بوده است يا پسر، يا خيلي چيزهاي ديگر مي تواند اين چند خط نوشته ي من را نقض كند. پس شما هم از مسئله بگذريد و عبور كنيد، چون اصلا قرار نيست از اين بنويسم چرا حرفه ي پدرم را دنبال نكردم، نه!<br />
يكي از چيزهايي كه از پدرم در من دنبال شد، پيگيري و دنبال كردن توليدات فرهنگي بشري است. در حقيقت مصرف كردن توليدات فرهنگي، منتها چون شكل مترقي پدرم خواهم بود تبديل به يك خوره ي فرهنگي شدم.<br />
يكي از اين محصولات هم مطبوعات است. تمام اين همه كه نوشتم براي اين بود كه تازه برسيم به اينجا كه من يك خوره ي وحشتناك مطبوعات هستم. من تمام توليدات فرهنگي بشري را به طرز وحشتناكي مصرف مي كنم. سينما، ادبيات، موسيقي، نمايش، تلويزيون و خيلي چيزهاي ديگه، و اين دفعه مي خواهم بخش هايي از آرشيوهايي كه از هركدام از آنها در ذهنم دارم را به اينجا منتقل كنم. واسه ي همين درحال حاضر درباره ي مقولات ديگرصحبت نمي كنم و مي گذارم هر وقت كه قرار است خودش اتفاق بيفتد.<br />
مصرف كردن مطبوعات يكي از آن ارثيه هايي بود كه از پدرم به من رسيد. منتها كمتر كسي را ديدم كه مثل حودم اينقدر مريض روزنامه ها و مجلات باشد. يكي از جاهايي كه به شدت نظر من را به خودش جلب مي كند، دگه هاي مطبوعاتي است. فرقي نمي كند مسير روزانه ي من كدام خيابان است، من در تمام دكه هاي مطبوعاتي كه در مسيرم وجود دارد توقف مي كنم. چون احتمال دارد، مجله اي، نشريه اي وجود داشته باشد كه من در چند دكه ي قبلي به چشم ام نخورده باشد، يا اينكه توزيع كنندگان به آن دكه ها نداده باشند.<br />
از آن طرف قضيه اين نيست كه من فقط جلوي دكه ها به تماشاي محبوبه هايم مي نشينم، نه! من تقريبا تمام نشرياتي كه در اين مملكت منتشر مي شوند را حداقل يك بار خريده ام. يك مجله كه براي اسب سواري منتشر مي شود و ممكن است تا به حال شما آن را نديده باشيد، چنان نگاه من را به خودش جلب مي كند، و چنان من را كنجكاو مي كند كه بدانم توي آن چه خبر است، كه اگه دكه ي اول و دوم خودم را متقاعد كنم كه بابا مجله ي اسب سواري به چه درد تو مي خورد؟ بابات اسب داشت؟ يا ننه ات؟ دكه ي سوم كه برسم و اگه اون مجله رو ببينم حتما ميخرم. چه برسه به مجلاتي كه يكي از حوزه هاي فرهنگ را تخصصي دنبال مي كند، اون مجله قطعا جزو مجلاتي است كه من هر شماره دارم دنبالش مي كنم. و من هر ماه كوهي مجله روزنامه در خونه ام دارم كه از  بعضي از آنها خوشم اومده و دنبالش خواهم كرد، يا جزو مجلات و نشرياتي هستند كه هر شماره دنبال شان مي كنم، و از همه بيشتر هم نشرياتي هستند كه به يك فحش هم نميارزند و بغل بغل به آشغالدوني سر كوچه منتقل شان مي كنم. اما روز از نو و روزي از نو. و من دوباره شروع مي كنم به خريدن نشريات و جمع كردن آنها در خونه.<br />
دليل روزنامه نگار بودن من هم همين است. در حقيقت مطبوعات ايراني يكي از دايره هايي است خوره وار دنبالش مي كردم ومي كنم، و كسي كه بخش زيادي از زندگي اش دنبال كردن مطبوعه هاست، پس به اين كار خيلي علاقمند است، و طبيعي است كه وارد اين حرفه بشود. <br />
جالب اينجاست با وجود اينكه بيش از ده سال است روزنامه نگاري يكي از حرفه هاي اصلي درزندگي من شده، هنوز هم چيزي از خوره بودن من كم نكرده، درسته كه حالا نگاهم به اصل ماجرا فرق كرده، و اين دنبال كردن در شكل حرفه ايش و درون متني اش، من را با مسايل ديگري آشنا كرده كه حالا هركدام روايت جداگانه اي در ذهنم دارد، اما هنوز هم اكثر نشريات را مي خرم و مي خوانم. حالا با اين تفاوت كه اين مجله ي جديدي كه چاپ شده را بخرم تا در كنار اينكه خود مجله را بفهمم چيه، اين را هم بفهمم كه كدام بچه ها توش كار مي كنند. يا فلاني كه فلان جا مي نويسه، اين شماره چي نوشته، يا اين كه اين چندتا كه تنها نشريات خوب ما در حوزه هاي مورد علاقه ي من هستند، با اعتمادي كه به آن تيم دارم، مي خرمشان تا چيزهاي ديگري را دنبال كنم.<br />
خلاصه اينكه اين پست قرار بود من را برگردونه به اين محيط و هم اينكه پيش درآمد آنچه كه در روزهاي بعد پيرامون مطبوعات ايراني مي نويسم باشد. كه هم قرار است چيزهايي كه در حافظه ي كوتاه مدت ياد من ذخيره است را براي نمي دانم چه وقتي كه قرار است سر بزنم و يادآوري برايم باشد، اينجا ثبت كنم و هم اينكه آنچه در ذهن من در اين باره مي گذرد، مي تواند براي اهالي اين دايره كمي هم سرگرم كننده باشد.</p>

<p><strong>پ.ن 1 </strong>اين عكس كه به اين پست ضميمه كردم را "هادي حيدري" در همان ميزگرد پرشين كارتون گرفته است، چون از اين عكس خوشم اومد تو صفحه ام در ياهو-360 هم گذاشتم، امروز هم كنار اين پست گذاشتم اش.<br />
<strong>پ.ن 2 </strong>مي دانم خيلي وقت است نبودم، و عقبم،  اما خيلي زود خودمو مي رسونم.  اين قولي است كه الان به خودم مي دهم، زماني كه معلوم نيست چند نفر دوباره خواننده ي صفحات من خواهند شد.</p>

<p><em>8 آذر 1387</emalign="left"></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آلبوم كپك زده...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2008/09/post_58.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=219" title="آلبوم كپك زده..." />
    <id>tag:behzadbashu.com,2008://1.219</id>
    
    <published>2008-09-11T13:29:12Z</published>
    <updated>2009-11-17T07:17:10Z</updated>
    
    <summary>حواست نباشد / همين ساعت لكنته ي ديواري / به نيش عقربه هاي تيزش / تو را و اشياق مرا / به اجزاي موريانه پسند تجزيه مي كند / و چشم هايت را مي برد / مانند دو تمبر باطل...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><strong><center>حواست نباشد / همين ساعت لكنته ي ديواري / به نيش عقربه هاي تيزش / تو را و اشياق مرا / به اجزاي موريانه پسند تجزيه مي كند / و چشم هايت را مي برد / مانند دو تمبر باطل شده ي قديمي / در آلبومي كپك زده بچسباند</center></strong></p>

<center><img alt="Bashu Cartoon 06.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Cartoon%2006.jpg" width="434" height="586" /></center>

<p><strong>پ.ن 1</strong><br />
اين طرح را كه همراه بندي از شعر "عباس صفاري" كرده ام، چند ماه پيش كه مجله ي ادبي "شوكران" نيم وي‍ژه نامه اي براي شاعر معاصر، آقاي "عباس صفاري" منتشر كرد، تو صفحه ي خودم كارش كردم. <br />
<strong>پ.ن 2</strong><br />
 تو ماه هاي اخير، كلي اتفاق هاي ريز و درشت را از سر گذرونده ام، كه اگر مجالي باشد و حالي، اون هايي كه قابل  روايت   هستند را نقل خواهم كرد. از تمام دوستاني كه كامنت هايشان بعد از اين همه تاخير، تازه امروز به نمايش درآمده، بسيار عذر خواهي مي كنم. متاسفانه در اين روزها به نت دسترسي نداشتم.</p>

<center><em>21 شهریور 1387</em></center>
]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Sin City…</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2008/06/sin_city_1.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=214" title="Sin City…" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2008://1.214</id>
    
    <published>2008-06-28T16:34:27Z</published>
    <updated>2009-11-17T07:08:11Z</updated>
    
    <summary> مثل آخرین برگ از درختی که دارد خشک می شود، توی باد می لرزد. گذاشتم صدای قدم هایم را بشنود. فقط یک لحظه جا خورد. - سیگار می خوای؟ - حتما. یکی بر می دارم. تو هم مثل من...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="Sin City.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Sin%20City.jpg" width="189" height="448" align="left"/></p>

<p> مثل آخرین برگ از درختی که دارد خشک می شود، توی باد می لرزد.<br />
گذاشتم صدای قدم هایم را بشنود.<br />
فقط یک لحظه جا خورد.</p>

<p><strong>- سیگار می خوای؟</strong><br />
<em><strong>- حتما. یکی بر می دارم.<br />
تو هم مثل من از ازدحام خسته شدی؟ </strong></em></p>

<p><strong>- من برای مهمونی این جا نیومدم.<br />
برای تو اومدم این جا.<br />
چند روزی تحت نظر داشتمت.<br />
تو همه ی اون چیزی هستی که یک مرد ممکنه بخواد.<br />
فقط به خاطر صورتت نیست...<br />
حالتت، یا صدات...<br />
چشماته...<br />
تمام چیزهایی که می تونم توی چشمات ببینم...</strong></p>

<p><strong>- <em>چی تو چشم های من می بینی؟</em></strong><br />
<strong>- یه سکوت دیوانه وار می بینم.<br />
از فرار کردن بیزاری...<br />
برای اون چیزی که باید باهاش رو در رو بشی آماده ای...<br />
ولی نمی خوای تنهایی باهاش رو در رو بشی.</strong></p>

<p><em><strong>- نه...<br />
نمی خوام تنهایی باهاش رو در رو بشم.</strong></em></p>

<p>این باد برق ایجاد می کند.<br />
اون لطیف و گرمه... و تقریبا بی وزنه.<br />
عطرش وعده ی شیرینی ست که اشک را از چشم های من جاری می کند.<br />
بهش میگم که همه چیز رو به راه خواهد شد...<br />
که از هر چیزی که می ترسد و فراریش داده، نجاتش می دهم...<br />
بهش میگم... که عاشق اش هستم.<br />
<strong>...</strong><br />
صدا خفه کن، صدای شلیک تفنگ را به نجوا تبدیل می کند.<br />
تا وقتی که جان بدهد بغلش می کنم...<br />
هیچ وقت نمی فهمم از چی فرار می کرد...</p>

<p>فردا صبح چک را نقد می کنم.</p>

<p><strong>* * * </strong><br />
قبل از این که تیتراژ خوش ریتم فیلم شروع شود، این فیلم کوتاه فوق العاده را به تماشا نشسته ایم. یک فیلم کوتاه عالی به معنای واقعی . یک اثر منحصر به فرد، تا پیش درآمدی باشد برای سمفونی قدرتمندی که "فرانک میلر" و "رابرت رودریگوئز" با تصاویر نواخته اند.<br />
اما وقتی که این قسمت از متن فیلم را پیاده می کردم، یقین داشتم که پیش درآمد مکتوب آقای "میلر" به تنهایی یک مینی مال فوق العاده، کامل و منحصر به فرد است.</p>

<p><em>8 تیر 1387</em><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بازی ِ مقدس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2008/05/post_57.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=213" title="بازی ِ مقدس" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2008://1.213</id>
    
    <published>2008-05-31T18:07:54Z</published>
    <updated>2009-11-17T07:05:52Z</updated>
    
    <summary>توکای مقدس برای راه انداختن یک بازیه جدید وبلاگی - آن هم وقتی که&quot;حوصله هیچ کار دیگری ندارد”- با نوشتن یک تا چند خط درباره ی هر کدام از وبلاگ هایی که به آن ها لینک داده است، همه آن...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p>توکای مقدس برای راه انداختن  یک <strong><a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-172.aspx">بازیه جدید وبلاگی </a></strong>- آن هم وقتی که"حوصله هیچ کار دیگری ندارد”- با نوشتن یک تا چند خط درباره ی هر کدام از وبلاگ هایی که به آن ها لینک داده است، همه آن ها را به ادامه ی بازی دعوت کرده است.</p>]]>
        <![CDATA[<p>قسمت لینک های "دوستان" سایتم را از طریق بلاگ رولینگ دات کام پشتیبانی می کردم، مثل خیلی از سایت های دیگری که می شناسم، که از وقتی که سایت مذکور فیلتر شده لینک دوستانم نمایش داده نمی شود. و تقریبا دیگه یادم رفته بود که به چه کسانی تا به حال لینک داده ام. برای لبیک گفتن به بازیه توکای مقدس با فیلتر شکن به سراغ لینک های دوستان رفتم. که یادم اومد که به 2 بخش تقسیم شان کرده بودم، کارتون و غیره.<br />
<em> (ترتیبِ لینک ها به ترتیب پینک کردن آن ها در زمان رؤیت من از طریق فیلتر شکن )</em></p>

<p><strong><a href="http://nikahang.blogspot.com">نیک آهنگ کوثر</a> –</strong> یادداشت های یک تبعیدی این روزها را آروم می گذراند و از روزهای پر مخاطبش فاصله ی زیادی گرفته است. نویسنده ی یکی از پر مخاطب ترین وبلاگ های فارسی در آغاز همه گیر شدن این قالب رسانه ای، این روزها بیشتر خودش را ملامت می کند از این که در هفت،هشت، ده سال گذشته اشتباه کرده است و یا قشر نخبه اشتباه کرده است و یا جامعه اشتباه کرده است. خیلی وقت ها هم دوست داشتم که پای یکی از روزانه هایش کامنتی بگذارم با این مضمون که  تا وقتی که فعلی را کاملا صرف نکنیم نمی توانیم پی آن ببریم، تا تجربه نکنیم که نمی دانیم. مثل اتفاقی چنین ابتدایی که هر روز این همه مادر به این همه کودک بگویند که : اون آتیشه، جیزه! دستت می سوزه... و این همه مثل من کودک که هنوز آتیش را تجربه نکرده ام و هنوز <strong>جیز</strong> در ناخودآگاهم معنایی ندارد به آتیش دست می زنم تا <strong>جیز</strong> در ناخودآگاهم معنا بگیرد. جامعه ی ایرانی چیزی جدید را در خودش تجربه می کند، تجربه های جوامع دیگر<strong>جیز</strong>ی شفاهی خواهد بود اگر در ناخودآگاه جمعی معنایی نداشته باشد. این خردِ جمعی است که به این آگاهی از خودش رسیده است که غلط بوده آن چه می پنداشت. با وجود این که خارج از این مرزهای جغرافیایی کارتون های غیر ممکنی را می تواند منتشر بکند، اما غربت را تلخ زندگی می کند.<br />
<strong><a href="http://persiancartoon.com">پرشین کارتون</a>-</strong> تقریبا هر روز سر می زنم. نشان داده اند که کارتونیست های ایرانی هم می توانند کار گروهی کنند و متلاشی نشوند.<br />
<strong><a href="http://golagha.ir">گل آقا</a>-</strong> از وقتی گرافیک سایت را عوض کردند خیلی کم کارتر از گذشته به نظرم می آیند. همیشه انتظار کارهایی را از این سایت دارم که تحقق پیدا نمی کند. <br />
<strong><a href="http://sainttouka.blogfa.com">توکای مقدس</a>-</strong> این روزها جزو وبلاگ های پر بیننده ی فارسی محسوب می شود. توکا نیستانی بر خلاف سن و سالش معاصر زندگی می کند به همین خاطر است که هم نسلان من به بعد هم با نوشته هایش ارتباط برقرار می کنند. حتی وبلاگ نویسی اش باعث شد تا روی تعدادی از هم نسلانش هم تاثیر بگذارد تا با این قالب آشتی بکنند و وبلاگ نویسی کنند. اوایل فکر می کردم - یا انتظار داشتم - حالا که می نویسد شاید "جمشید آریا"یی بشود که می آید آدم بدهایی که زور ما بهشون نمی رسد را لت و پار می کند، یا حداقل تو سرشان می زند، اصلا یک چشم غرّه ای، تَشَری، فحشی، یک داد کوچولویی که می زند. اما در عمل این شد که گه گداری گوش امثال من یا امیر ژوله را می کشد. خوب است، به هرحال بزرگتر است، ولی آخه این گوش بد مصب ما از بس که کشیده می شود، کشیده شکل گرفته است، برای همین هم بزرگترها در مواجهه با ما فقط گوشمان را می کشند یا پس کله ی مان می زنند. همین شد که نسل ما رکورد اعتیاد زد. از بس که فقط گوش بچه را می کشند و طفلک باید هی برود خودش راهِ صحیح را پیدا کند اگر راهی برای رفتن باشد یا موانع بگذارند که به چشم بیاید.<br />
تقریبا هر روز به وبلاگش سر می زنم، روزانه نویسی می کند، اما روزانه نویسی ای که مختص خودش است. طنزی تلخ در لا به لای سطرهایش جاریست که بویی ایرانی دارند. حضورش غنیمتی است برای ما.<br />
<strong><a href="http://bozicartoon.com">بزرگمهر حسین پور</a>-</strong> اول ها یک وبلاگ داشت که لینک داده بودم، از وقتی که بُزی کارتون را راه انداخت جایگزین کردم. در طول هفته چند باری به بُزی کارتونِ بزرگمهر سری می زنم. برای سرگرم کردن مخاطبانش چیزی کم نگذاشته است. <br />
<strong><a href="http://irancartoon.ir">ایران کارتون</a>-</strong> عنوان" اولین سايت مرجع کارتون و کاريکاتور در ايران" را بر پیشانی دارد، حتی اگر مجله ی "ایران کارتون"ش را برای من نفرستد باز در هفته چند بار به اخبار بخش فارسی آن سر می زنم.<br />
<strong><a href="http://touka.net">توکا نیستانی</a>-</strong> سایت آثار توکا نیستانی، که به نظر می آید از وقتی وبلاگ دار شده است حتی خودش هم به آن سر نمی زند.<br />
<strong><a href="http://ziacartoons.com">مسعود ضیائی</a>- </strong>وقتی هنوز بلاگ رولینگ فیلتر نشده بود، مسعود ضیائی هم جزو معدود دوست های کارتونیستم بود که وب سایت شخصی داشت.</p>

<p><strong><a href="http://razeno.com">رازنو</a>-</strong> منهای این که طراحی این سایت را انجام دادم، به رازنوی سیامک در طول هفته چند باری سر می زنم. خوبی رازنو این است که سیامک زود به زود به روزش می کند و می توانید از غُرغُرهایش در حوزه ی موسیقی لذت ببرید. اگر حال و حوصله داشته باشد ، خوب می نویسد. ولی اگر عصبانی و شاکی باشد، مهم نیست که درباره ی کدام اتفاق یا نهاد یا مسوول است، به خاک و خون می کشد.<br />
<strong><a href="http://arashnasiri.blogfa.com">مخلّفات</a>-</strong> وبلاگ نویسی آرش نصیری هم مثل تمام کارهای دیگرش است. نصفه نیمه، با دست پس می زنه و با پا آن کار دیگر می کند. گاهی اوقات میشه مینی مال های خوبی توی وبلاگش پیدا کرد.<br />
<strong><a href="http://faraji51.blogfa.com">محسن فرجی</a>-</strong> توی وبلاگ غزلداستان محسن فرجی امکان نداره یک خواندنی پیدا نکنم. به نظر من یکی از داستان نویس های خوب نسل ماست. و از همه مهمتر این که مثل خودم یک شعرباز تمام عیار است، برای همین همیشه شعرهای خوبی را برای وبلاگش انتخاب می کند. توی قسمت خواندنی های وبلاگش هم لینک های خواندنی خوبی پیدا می شود.<br />
<strong><a href="http://futurama.ir">کریم ارغنده پور</a>-</strong> قبل از این که "نمای آینده" را برایش طراحی کنم به نوشته هایش سر می زدم. جزو وبلاگ هایی است که در هفته چند باری سر می زنم. به روز است و بیشتر هم  مختصر و مفید می نویسد.<br />
<strong><a href="http://1mira.blogfa.com">میرا</a>-</strong> جزو اولین کسایی بود که ورودم به این فضا را تبریک گفت. بعد که به وبلاگش سر زدم دیدم فیلتر شده و نقل مکان کرده، به آدرس جدیدش که مراجعه کردم دیدم که به همون درد قبلی مجبور به اسباب کشی دوباره شده! با هوش است ( حتی نام وبلاگش را از کریستوفر فرانک وام گرفته است) و همین دلیلی است برای دنبال کردن نوشته هایش.  پیگیر تمام زندانی های سیاسی است. حقوق بشر، حقوق زندانی ها، جنبش های دانشجویی و ... مطالب وبلاگش را در بر می گیرد. و به شدت امیدوار به مردان سیاستی است که خود را اصلاح طلب نامیدند.<br />
<strong><a href="http://plak13.persianblog.ir">پلاک 1+12</a> –</strong> علی رضا بندری به همراه مقدار متنابهی  اشک + خون + گریه. دوستی قدیمی است که آدرس وبلاگش در این گوشه جایی برای خودش دارد. شعرها و ترانه های خوبی هم دارد که کمتر روی وبلاگش می گذارد.<br />
<strong><a href="http://amnakh.blogfa.com">امیر عباس نخعی</a>-</strong> خارج از این که با هم همکار هستیم و هرروز می بینمش، حاشیه نگاری های امیر را دنبال می کنم. تحلیل های سیاسی اش را می پسندم. کوتاه و مختصر موضع اش را نسبت به مسایل جاری در وبلاگش ثبت می کند.<br />
<strong><a href="http://blognevesht.blogfa.com">بلاگ نوشت</a>-</strong> غربت را نفس می کشد که حالا برای کابوس هایش فقط مرگ را تجویز می کند. هم دوست است و هم رفیق. لا به لای سطرهایش شاعری راه می رود. اگر افسردگی مجالش دهد روزانه هایی مختص خودش را می نویسد و گه گداری دو سه خط شعری که بعضی از شعرهایش را دوست دارم.<br />
<strong><a href="http://hanif.ir">حنیف مزروعی</a>-</strong> دفتر بی مخاطب سابق بر این با یادداشت های بیشتر سیاسی نویسنده اش به روز می شد که از قضا چشیدن آشی شور را برای نویسنده اش هم فراهم کرد. از وبلاگ های پر مخاطب در ابتدای این فعل بوده است، که البته این روزها افسردگی نویسنده اش دفتر بی مخاطب را ، بی مخاطب تر کرده است.<br />
<strong><a href="http://kohstan.persianblog.ir">کیوان مهرگان</a>-</strong> از اون هاست که به قول پدر این بازی در عالم دوستی اتفاق افتاد. "نفس های خاک" را با شعرهای کوتاهش به روز می کند.<br />
<strong><a href="http://yasin59.blogfa.com">چهارشنبه سوری</a>-</strong> یاسین رفیق است . در حوال ادبیات قدم می زند و شعر می گوید. حیف که اون هم افسردگی نمی گذارد وبلاگش را به روز کند.<br />
<strong><a href="http://chaay.ghoddusi.com">حامد قدوسی</a>-</strong> تحلیل هایش را می پسندم، برای همین هم از جاهایی است که سر می زنم. مخاطب هایش مثل محتوای وبلاگ جدی هستند. "یک لیوان چای داغ" جزو اولین وب سایت هایی بود که با حنیف طراحی کردیم. منتها الان خیلی دوست دارم بهش بگم یک کم فونت مطالبش را کوچک تر و فضایش را جمع و جور تر کند.<br />
<strong><a href="http://medadesiah.blogfa.com">مداد سیاه</a>-</strong> داستان های کوتاه "فرزام شیرزادی" را در این وبلاگ می خوانم. گاهی آمیخته به طنز است و لبخندی و قهقه ای ، و گاهی تلخ، مثل زهرمار.<br />
<strong><a href="http://tosee.ir/Farsi/WebLog/WebLog.aspx?PC=8&N=GhadamAli">محمد قدمعلی</a>-</strong> در حقیقت یک فتوبلاگ است. از بین دوستان عکاسم که به آن ها لینک داده بودم انگار فقط محمد هنوز وب داری می کند. این جا می توانید با عکس های محمد به شهرهای مختلف سری بزنید وحتی در مراسم های دولتی هم گذری کنید.<br />
<strong><a href="http://jour4peace.com">خبرنگاران صلح</a>-</strong> مزدک علی نظری و دوستان. از شیر مُرغ تا جون آدمیزاد. باور نمی کنید خودتان سر بزنید و ببینید.<br />
<strong><a href="http://zendehjoob.persianblog.ir">هوشیار انصاری فر</a>-</strong> در به روز کردن زنده جوب نشان داده که از من هم تنبل تر است. ولی هر 8-7 ماه یک باری که به روز می کند، یک مطلب برای خواندن به خواندنی هایم اضافه می کند. <br />
<strong><a href="http://www.rangmagazine.com">رنگ</a>-</strong> اولین مجله ی اینترتی گرافیک ایران. که باید به "شهاب اشتری" و تحریریه ی این مجله به خاطر به روز بودن و تلاشی که می کنند خسته نباشید گفت.<br />
<strong><a href="http:///rokhdaad.com">رخداد</a>-</strong> مُراد فرهاد پور و یک سایت گروهی. نادر فتوره چی راه اندازی این سایت را به من خبر داد. در طول هفته چند باری به این سایت سر می زنم و از مطالب جدیدش برای خواندن درست حسابی، پرینت می گیرم. اگر در حوالی اندیشه پرسه می زنید خواندن یادداشت ها و مقالات موجود در این سایت را به شدت توصیه می کنم.</p>

<p><strong>تمام این دوستان را به ادامه ی این بازی دعوت می کنم...</strong></p>

<p><em><strong>*سید مصطفی تاج زاده ، بهروز مهری ، رهام وزیری و دانیال پیکس هم جزو دوستانم بودند، اما کلا تخلیه کردند و هنوز به آدرس جدیدی هم نرفته اند.</strong></em></p>

<p><em>11 خرداد 1387</em></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قوم ایرانی افسرده است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://behzadbashu.com/2008/05/post_56.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://behzadbashu.com/cgi-bin/cgis/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=212" title="قوم ایرانی افسرده است" />
    <id>tag:behzadbashu.com,2008://1.212</id>
    
    <published>2008-05-18T18:37:34Z</published>
    <updated>2009-11-17T07:03:23Z</updated>
    
    <summary> اول فکر می کردم افسردگی طولانی مدت گریبانم را گرفته و دچارش هستم، و این همه نگاه منفی نسبت به همه چیز، بی انگیزه بودنم و تمام حس های منفی که در ذهن ام جاری هستند به خاطر کهنه...</summary>
    <author>
        <name>بهزاد باشو</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://behzadbashu.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="Bashu Cartoon 05.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Cartoon%2005.jpg" width="252" height="378"align="left"/><br />
اول فکر می کردم افسردگی طولانی مدت گریبانم را گرفته و دچارش هستم، و این همه نگاه منفی نسبت به همه چیز، بی انگیزه بودنم و تمام حس های منفی که در ذهن ام جاری هستند به خاطر کهنه شدن افسردگی در ذهن ام است. ولی در این یک مورد به خصوص تنها که نیستم هیچ، می بینم ماشاالله سهم بسیار پررنگی از جامعه ای که در آن زیست می کنم به همین بیماری مبتلاست و وضعیت زیادی حاد است. چند وقت پیش به دوستی که مدتی است از این منطقه ی جغرافیای خارج شده است می گفتم، مهم نیست که در کدام جغرافیا باشی، همین که جزو جامعه ی ایرانی باشی پس افسره ای... <br />
خط فقر را در سال 1386 نزدیک به 800 هزار تومان اعلام کردند. یعنی اگر شما ماهی یک میلیون تومان درآمد داشته باشی، تنها 200هزار تومان بالاتر از خط فقر هستی، یعنی نزدیک به 20 کیلوگرم برنج!<br />
یک میلیون تومان را هم به این خاطر گفتم که درآمد یک میلیون در ماه همیشه برای جمعیت غالب خانواده ی ایرانی یک افسانه بوده است، و این چنین در ناخودآگاه جمعی جا مانده است.<br />
 آمارهای دولتی که همواره مردان اش تاکید به نگفتن آن به مردم دارند، تخمین می زنند که 42% مردم زیر خط فقر قرار دارند، یعنی زیر 800 هزار تومان درآمد. مابقی هم همان که چند خط بالا وصف کردم، 20 کیلو برنج روی خط فقر، 30کیلو برنج روی خط فقر، 40کیلو برنج روی خط فقر...<br />
با این همه فقیر که کنار هم زندگی می کنیم یک قوم فقیر هستیم که در کشوری فقیر زندگی می کنیم که چندان هم سخت نمی گذرد چون تقریبا همه مثل هم زندگی می کنیم. <br />
قوم ایرانی افسره است و تنها دلیل آن وضعیت معیشت مردم نیست که که امروزه دولت مردان تصدیق می کنند  « به برخی از اقشار کم درآمد سخت می گذرد». همین که <strong>برخی</strong> از این جمعیت را تصدیق می کنند خوب است. اما شنیده ام که می گویند متوسط عمر این قوم پایین آمده است، که این هم نیاز به شنیدن و آمار نیست، همین که به دور و بر خودمان نگاه کنیم می بینیم که چقدر زیر 30 سال عمر می شناسیم که به علت سکته ی قلبی دار فانی را وداع گفتند و ما را غمگین کرده اند، اصلا چی شد که مرگ و میر این قدر زیاد شد؟ چقدر به جمعیتی که در این قوم تولید مثل شده زیاد کردند جمعیت این قوم را آموزش صحیح بهداشت، درمان، تغذیه و... داده شد؟ گفتم آموزش، همیشه این سوال را با خودم دارم که چطور می شود در نظام آموزش و پرورش ما یک دانش آموز 6-7سال زبان انگلیسی را تحصیل می کند، اما پس از این همه سال باز هم نمی تواند زبان انگلیسی را بخواند و بنویسد؟؟<br />
قوم ایرانی فقط به خاطر بالا رفتن خط فقر و پایین آمدن عمر افسرده است؟ همان آمارها جمعیت افسره را 68% از جمعیت قوم ایرانی خوانده اند. <br />
می گویند بیش از 7 میلیون جوان بیکار در میان این قوم به دنبال کار می گردند، که در این بین 8000نفر آن پزشک می باشند. یا این که در مقابل هر 10 ازدواج، 6 طلاق داریم.<br />
باید در یک رسانه کار کنید تا بفهمید این همه خبر از این قوم که می رسد چه کاری با آدمی مثل من می کند، این همه خبر که آوار می شود بر شانه های ذهن من...<br />
کارخانه ها یکی پس از دیگری تعطیل می شوند، واگذار می شوند، و چه بر سر جمعیتی از این قوم می آید وقتی که در شهری کارگری زندگی می کنند و اقتصاد خانوارهای آن شهر از کارخانه ی شهر می گذرد که حالا خیلی وقت است تعطیل شده و قرار است برای جمعیت بیکارش تبدیل به یک پاساژ شود.<br />
«چشم ها خمار تراخم است و چهره ها تکیده از تریاک» که جمعیت معتاد های این قوم را 6میلیون نفر خواندند. البته قرار است برای بالاتر نرفتن این جمعیت شربت تریاک تولید شود که آخرین مراحل تحقیقاتی اش را می گذراند.<br />
این قوم خیلی سال است که افسرده است و خاک اش را دوست دارد. و این خاک چقدر این قوم را دوست داشت که برای اش آن قدر <strong>گاز</strong> به یادگار گذاشت تا دومین کشور ذخایر گاز جهان بشویم، دومین کشور <strong>روی</strong> جهان بشویم، که جزو پنج کشور مهم <strong>نفت</strong>، که <strong>زغال سنگ، </strong>که <strong>طلا</strong>، که از همه مهمتر <strong>حاصل خیزی </strong>اش...<br />
انگاری همین خاک است که دیگر با این قوم افسرده کاری ندارد... <br />
 این قوم افسرده بود وقتی بر تن سربازان اش لباس جنگ کرد تا از تمامیت قوم اش دفاع کند، تا نگذارد به مانند این همه قوم منقرض شده در طول حیات انسانی بر کره ی زمین از بین برود. این قوم افسرده بود وقتی خبر پیروزی سربازان اش را می شنید. این قوم افسرده بود وقتی که اجساد سربازان اش را به خاک می سپرد. این قوم افسرده بود وقتی بعد از پایان نبرد سربازان اش شروع به بازسازی تمدن اش می کرد. این قوم افسرده است...</p>

<p><em>29 اردیبهشت 1387</em></p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

