<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بهزاد باشو - www.behzadbashu.com</title>
      <link>http://behzadbashu.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 28 Jun 2008 20:04:27 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>Sin City…</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Sin City.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Sin%20City.jpg" width="189" height="448" align="left"/></p>

<p> مثل آخرین برگ از درختی که دارد خشک می شود، توی باد می لرزد.<br />
گذاشتم صدای قدم هایم را بشنود.<br />
فقط یک لحظه جا خورد.</p>

<p><strong>- سیگار می خوای؟</strong><br />
<em><strong>- حتما. یکی بر می دارم.<br />
تو هم مثل من از ازدحام خسته شدی؟ </strong></em></p>

<p><strong>- من برای مهمونی این جا نیومدم.<br />
برای تو اومدم این جا.<br />
چند روزی تحت نظر داشتمت.<br />
تو همه ی اون چیزی هستی که یک مرد ممکنه بخواد.<br />
فقط به خاطر صورتت نیست...<br />
حالتت، یا صدات...<br />
چشماته...<br />
تمام چیزهایی که می تونم توی چشمات ببینم...</strong></p>

<p><strong>- <em>چی تو چشم های من می بینی؟</em></strong><br />
<strong>- یه سکوت دیوانه وار می بینم.<br />
از فرار کردن بیزاری...<br />
برای اون چیزی که باید باهاش رو در رو بشی آماده ای...<br />
ولی نمی خوای تنهایی باهاش رو در رو بشی.</strong></p>

<p><em><strong>- نه...<br />
نمی خوام تنهایی باهاش رو در رو بشم.</strong></em></p>

<p>این باد برق ایجاد می کند.<br />
اون لطیف و گرمه... و تقریبا بی وزنه.<br />
عطرش وعده ی شیرینی ست که اشک را از چشم های من جاری می کند.<br />
بهش میگم که همه چیز رو به راه خواهد شد...<br />
که از هر چیزی که می ترسد و فراریش داده، نجاتش می دهم...<br />
بهش میگم... که عاشق اش هستم.<br />
<strong>...</strong><br />
صدا خفه کن، صدای شلیک تفنگ را به نجوا تبدیل می کند.<br />
تا وقتی که جان بدهد بغلش می کنم...<br />
هیچ وقت نمی فهمم از چی فرار می کرد...</p>

<p>فردا صبح چک را نقد می کنم.</p>

<p><strong>* * * </strong><br />
قبل از این که تیتراژ خوش ریتم فیلم شروع شود، این فیلم کوتاه فوق العاده را به تماشا نشسته ایم. یک فیلم کوتاه عالی به معنای واقعی . یک اثر منحصر به فرد، تا پیش درآمدی باشد برای سمفونی قدرتمندی که "فرانک میلر" و "رابرت رودریگوئز" با تصاویر نواخته اند.<br />
اما وقتی که این قسمت از متن فیلم را پیاده می کردم، یقین داشتم که پیش درآمد مکتوب آقای "میلر" به تنهایی یک مینی مال فوق العاده، کامل و منحصر به فرد است.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/06/sin_city_1.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/06/sin_city_1.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 28 Jun 2008 20:04:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازی ِ مقدس</title>
         <description><![CDATA[<p>توکای مقدس برای راه انداختن  یک <strong><a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-172.aspx">بازیه جدید وبلاگی </a></strong>- آن هم وقتی که"حوصله هیچ کار دیگری ندارد”- با نوشتن یک تا چند خط درباره ی هر کدام از وبلاگ هایی که به آن ها لینک داده است، همه آن ها را به ادامه ی بازی دعوت کرده است.</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/05/post_57.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/05/post_57.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 31 May 2008 21:37:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قوم ایرانی افسرده است</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Bashu Cartoon 05.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Cartoon%2005.jpg" width="252" height="378"align="left"/><br />
اول فکر می کردم افسردگی طولانی مدت گریبانم را گرفته و دچارش هستم، و این همه نگاه منفی نسبت به همه چیز، بی انگیزه بودنم و تمام حس های منفی که در ذهن ام جاری هستند به خاطر کهنه شدن افسردگی در ذهن ام است. ولی در این یک مورد به خصوص تنها که نیستم هیچ، می بینم ماشاالله سهم بسیار پررنگی از جامعه ای که در آن زیست می کنم به همین بیماری مبتلاست و وضعیت زیادی حاد است. چند وقت پیش به دوستی که مدتی است از این منطقه ی جغرافیای خارج شده است می گفتم، مهم نیست که در کدام جغرافیا باشی، همین که جزو جامعه ی ایرانی باشی پس افسره ای... <br />
خط فقر را در سال 1386 نزدیک به 800 هزار تومان اعلام کردند. یعنی اگر شما ماهی یک میلیون تومان درآمد داشته باشی، تنها 200هزار تومان بالاتر از خط فقر هستی، یعنی نزدیک به 20 کیلوگرم برنج!<br />
یک میلیون تومان را هم به این خاطر گفتم که درآمد یک میلیون در ماه همیشه برای جمعیت غالب خانواده ی ایرانی یک افسانه بوده است، و این چنین در ناخودآگاه جمعی جا مانده است.<br />
 آمارهای دولتی که همواره مردان اش تاکید به نگفتن آن به مردم دارند، تخمین می زنند که 42% مردم زیر خط فقر قرار دارند، یعنی زیر 800 هزار تومان درآمد. مابقی هم همان که چند خط بالا وصف کردم، 20 کیلو برنج روی خط فقر، 30کیلو برنج روی خط فقر، 40کیلو برنج روی خط فقر...<br />
با این همه فقیر که کنار هم زندگی می کنیم یک قوم فقیر هستیم که در کشوری فقیر زندگی می کنیم که چندان هم سخت نمی گذرد چون تقریبا همه مثل هم زندگی می کنیم. <br />
قوم ایرانی افسره است و تنها دلیل آن وضعیت معیشت مردم نیست که که امروزه دولت مردان تصدیق می کنند  « به برخی از اقشار کم درآمد سخت می گذرد». همین که <strong>برخی</strong> از این جمعیت را تصدیق می کنند خوب است. اما شنیده ام که می گویند متوسط عمر این قوم پایین آمده است، که این هم نیاز به شنیدن و آمار نیست، همین که به دور و بر خودمان نگاه کنیم می بینیم که چقدر زیر 30 سال عمر می شناسیم که به علت سکته ی قلبی دار فانی را وداع گفتند و ما را غمگین کرده اند، اصلا چی شد که مرگ و میر این قدر زیاد شد؟ چقدر به جمعیتی که در این قوم تولید مثل شده زیاد کردند جمعیت این قوم را آموزش صحیح بهداشت، درمان، تغذیه و... داده شد؟ گفتم آموزش، همیشه این سوال را با خودم دارم که چطور می شود در نظام آموزش و پرورش ما یک دانش آموز 6-7سال زبان انگلیسی را تحصیل می کند، اما پس از این همه سال باز هم نمی تواند زبان انگلیسی را بخواند و بنویسد؟؟<br />
قوم ایرانی فقط به خاطر بالا رفتن خط فقر و پایین آمدن عمر افسرده است؟ همان آمارها جمعیت افسره را 68% از جمعیت قوم ایرانی خوانده اند. <br />
می گویند بیش از 7 میلیون جوان بیکار در میان این قوم به دنبال کار می گردند، که در این بین 8000نفر آن پزشک می باشند. یا این که در مقابل هر 10 ازدواج، 6 طلاق داریم.<br />
باید در یک رسانه کار کنید تا بفهمید این همه خبر از این قوم که می رسد چه کاری با آدمی مثل من می کند، این همه خبر که آوار می شود بر شانه های ذهن من...<br />
کارخانه ها یکی پس از دیگری تعطیل می شوند، واگذار می شوند، و چه بر سر جمعیتی از این قوم می آید وقتی که در شهری کارگری زندگی می کنند و اقتصاد خانوارهای آن شهر از کارخانه ی شهر می گذرد که حالا خیلی وقت است تعطیل شده و قرار است برای جمعیت بیکارش تبدیل به یک پاساژ شود.<br />
«چشم ها خمار تراخم است و چهره ها تکیده از تریاک» که جمعیت معتاد های این قوم را 6میلیون نفر خواندند. البته قرار است برای بالاتر نرفتن این جمعیت شربت تریاک تولید شود که آخرین مراحل تحقیقاتی اش را می گذراند.<br />
این قوم خیلی سال است که افسرده است و خاک اش را دوست دارد. و این خاک چقدر این قوم را دوست داشت که برای اش آن قدر <strong>گاز</strong> به یادگار گذاشت تا دومین کشور ذخایر گاز جهان بشویم، دومین کشور <strong>روی</strong> جهان بشویم، که جزو پنج کشور مهم <strong>نفت</strong>، که <strong>زغال سنگ، </strong>که <strong>طلا</strong>، که از همه مهمتر <strong>حاصل خیزی </strong>اش...<br />
انگاری همین خاک است که دیگر با این قوم افسرده کاری ندارد... <br />
 این قوم افسرده بود وقتی بر تن سربازان اش لباس جنگ کرد تا از تمامیت قوم اش دفاع کند، تا نگذارد به مانند این همه قوم منقرض شده در طول حیات انسانی بر کره ی زمین از بین برود. این قوم افسرده بود وقتی خبر پیروزی سربازان اش را می شنید. این قوم افسرده بود وقتی که اجساد سربازان اش را به خاک می سپرد. این قوم افسرده بود وقتی بعد از پایان نبرد سربازان اش شروع به بازسازی تمدن اش می کرد. این قوم افسرده است...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/05/post_56.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/05/post_56.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 18 May 2008 22:07:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تروریست می نگرد...</title>
         <description><![CDATA[<p>سر <strong>سیزده و بیست دقیقه </strong>بمب در کافه می ترکد<br />
الان تازه <strong>سیزده و شانزده دقیقه </strong>است<br />
هنوز عده ای وقت دارند که داخل شوند و عده ای بیرون بیایند<br />
<img alt="Oleg Derhachov.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Oleg%20Derhachov.jpg" width="220" height="367" align="left"/><br />
دیگر تروریست به آن سوی خیابان رفته<br />
ازاین فاصله از هر آسیبی در امان است<br />
و صحنه درست مثل فیلم هاست</p>

<p>زنی با کاپشن زرد، وارد می شود<br />
مردی با عینکی تیره خارج می شود<br />
پسرکان جین پوش حرف می زنند <br />
<strong>سیزده و هیجده دقیقه و چهار ثانیه</strong><br />
کوتاه تره شانس می آورد و سوار موتور می شود<br />
بلنده اما، وارد کافه می شود<br />
<strong>سیزده و هیجده دقیقه و چهل ثانیه</strong><br />
دختری با گیس بند سبز، از راه می رسد<br />
اتوبوسی اما، او را می پوشاند<br />
<strong>سیزده و هیجده</strong><br />
دخترک دیده نمی شود<br />
آیا آن قدر احمق بوده که برود داخل، یا نه؟<br />
<strong>سیزده و نوزده دقیقه</strong><br />
کس دیگری داخل نمی شود<br />
در عوض کچل خیکی بیرون می آید<br />
در جیبش انگار پیِ چیزی می گردد<br />
<strong>ده ثانیه به سیزده و بیست</strong><br />
اون بابا برای دستکش بی ارزش بر می گردد داخل<br />
<strong>سیزده و بیست دقیقه است</strong><br />
زمان چقدر سلانه سلانه می گذرد<br />
مثل این که حالا<br />
نه، هنوز مونده<br />
آره، الان،<br />
بمب می ترکد.</p>

<p><strong><em>ویسواوا شیمبورسکا</em></strong></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/04/post_55.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/04/post_55.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 26 Apr 2008 20:18:28 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جیب های خالی کاریکاتور</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="image1-850.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/image1-850.jpg" width="283" height="414" align="left"/><br />
اواخر سال 86 گروه <a href="http://persiancartoon.com">پرشین کارتون </a>میزگردی در دفتر روزنامه ی <a href="http://roozna.com">اعتماد ملی</a> برگزار کرد با ترکیبی که در همین عکس هست. روزهای آخر سال هم در روزنامه ی اعتماد ملی منتشر شد. امروز هم سایت پرشین کارتون همان متن تنظیم شده در روزنامه را <a href="http://persiancartoon.com/news.php?news_uid=2643">«اینجا»</a> منتشر کرده که می توانید بخوانید.<br />
در تمام مدتی که ضبط صوت بچه های پرشین کارتون روشن و مشغول ضبط کردن بود حرف های زیادی رد و بدل شد، حداقل که من یکی خیلی حرف زدم اما در متنی که برای چاپ در روزنامه تنظیم شده صحبت ها کوتاه شدن که این مسئله به علت کمبود فضای صفحات در روزنامه و البته بعضی ملاحظات، امری اجتناب ناپذیر و طبیعی است، کاریش نمی شود کرد. غالبا در اکثر گفت وگو ها بعد از اینکه به پای صفحه بندی می رسند، گفت وگو کننده را ناگزیر از کوتاه کردن جای جای متن می کند. البته انتظارم هم این بود که متنی که بر روی سایت منتشر می شود کامل تر و مفصل تر از متن روزنامه باشد.<br />
البته فحوای اصلی ِ آن چه که در میزگرد گذشت همین است که پرشین کارتونی ها تنظیم کرده اند. اما احساس می کنم بعضی از مباحثی که پیش کشیدم و در موردشان صحبت کرده ام به علت همان کمبود فضای روزنامه کوتاه شده اند و حق مطلب ادا نشده و نمی تواند پاسخ کاملی از طرف من به مخاطب باشد، یا این که (شاید تصور خودم این طور باشد) احساس می کنم نوع تنظیم متن باعث شده کمی لحن من تند تر به نظر بیاید.<br />
ولی در هر حال آن چه بدیهی است این است که پرشین کارتونی ها برای کار رسانه ای که برای خود تعریف کرده اند زحمت می کشند که قابل تقدیر است. <br />
همین طور که از تیتر این گپ و گفت هم مشخص است قرار بر این بوده که درباره ی وضعیت اقتصادی کارتون در ایران بحث بشود، ولی از آن جایی که در دایره ی کارتونیست های ایرانی اصولا دیالوگ مسئله ی کم رنگی است و این که اساسا کارتون در شکل مدرن آن در جامعه ی ما جوان است و هنوز نتوانسته گفتمانی در بعد رسانه ای برای خود ایجاد کند، این می شود که در چنین نشست هایی مسایلی ابتدایی تر بحث و گفت وگو را به سمت خودش می کشد. پیشنهادی هم که به پرشین کارتونی ها داده بودم ادامه دادن این نشست ها و بحث ها بود.<br />
اصولا معتقدم هر اتفاق مترقی در دایره ای انسانی در گرو شفاف سازی در آن است که این مهم در صورت برقراری دیالوگ اتفاق می افتد. به وجود آوردن فضا و امکان دیالوگ توسط پرشین کارتونی ها - یعنی ادامه ی آن چه که از امروز آغاز کرده اند- تأثیر بسزایی از آن ها در دایره ی کارتونیست ها بجا خواهد گذاشت. <br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/04/post_54.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/04/post_54.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 07 Apr 2008 20:38:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نوروز که می شود...</title>
         <description><![CDATA[<p><strong><br />
مادرم زمین<br />
دوباره می زاید<br />
وقتی آفتاب فروردین<br />
از شانه هایش بالا می رود.<br />
و در امتدادِ خطِ لبخندَش<br />
تو را به بهار تبریک خواهم گفت<br />
نوروز که می شود...</strong></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/03/post_53.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/03/post_53.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 20 Mar 2008 12:32:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزانه ها «7؟2»</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>دو شنبه 12 آبانِ/ بهمن ِ/ اسفند ِ/ یک هزار و/ دویست و/ سیصد و / چهارصد و/ نمی دانم</strong><br />
<img alt="P 01.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/P%2001.jpg" width="96" height="234"align="left" /></p>

<p><br />
ضمير دوم شخص از ذهنم سُر كه مي خورد <br />
                                                        در اين متن<br />
از انگشتانَت تا تَنَت <br />
راه مي روند انگشتانم<br />
عاشق كه مي شوم</p>

<p>اتاقم «All Your Love» گوش مي كند<br />
انگشتانم به انگشتانت مي پيچد<br />
و تمام شعرهاي نگفته ات<br />
تَنَم را <br />
با انگشتانت كه راه مي روند با انگشتانم<br />
راه  مي رود</p>

<p>جَز(Jazz) كه راه مي رود در اتاقم<br />
از تنم تا انگشتانم<br />
راه مي رود نگاهَت با انگشتانت؛<br />
راه كه مي روند / راه كه مي روي<br />
بر تنم<br />
انگشتانم عاشق مي شوند<br />
با انگشتانت راه كه مي روند<br />
بر تنت <br />
تختِ خواب<br />
خوابِ ماه مي بيند<br />
پلنگ كه راه مي رود بر تنت</p>

<p>پيچك مي شود انگشتانم/ت كه مي پيچد<br />
 بَر تنت/ م<br />
انگشتانت/ م<br />
كه راه مي روند زير ِ انگشتانم<br />
تنت كه راه مي رود<br />
انگشتانت<br />
تنت<br />
تنم<br />
انگشتانم<br />
راه كه مي روند<br />
اوج مي خواند « نورا جونز »<br />
اوج مي خواند جَز<br />
نور ماه كه مي پاشد بر تَنَت؛<br />
جَز راه مي رود در اتاقم<br />
مي پيچد <br />
 به انگشتانَم كه تا مي شوند لاي انگشتانَت <img alt="P 02.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/P%2002.jpg" width="96" height="234"align="left" /><br />
تا تَنت كه مي پيچَد با انگشتانت<br />
در نگاهم بچرخَد<br />
بپيچَد<br />
به دودِ سيگار<br />
 كه مي پيچَد<br />
به نور ماهِ لاي پنجره<br />
كه جَز گوش مي كند و تختِ خواب خوابش را مي بيند<br />
وقتي انگشتانم عاشق مي شوند...</p>

<p><strong>روزانه های دیگرم:</strong><br />
<a href="http://behzadbashu.com/2007/09/_31.html">روزانه ها «3؟1»</a><br />
<a href="http://behzadbashu.com/2007/08/_71.html">روزانه ها (یا دیشب اومدم خونه تون نبودی، راستش و بگو کجا رفته بودی؟) «7؟1»</a><br />
<a href="http://behzadbashu.com/2007/08/_41.html">روزانه ها (یا اگه یادش بره که وعده با من داره، وای ، وای، وای) «4؟1»</a><br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/03/_72.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/03/_72.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 04 Mar 2008 21:32:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنجي كه از اين صبح هاي ِ لعنتي ِ آدميزادي مي بَرَم</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Bashu Cartoon 04.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Cartoon%2004.jpg" width="220" height="509" align="left"/><br />
زمان زيادي ست كه نظم ِ صبح بيدار شدن از ساعتِ ذهني ام حذف شده. يك بار دوستي توي ليدِ گفت و گويي كه براي روزنامه ي همشهري با من كرده بود نوشت ،  فلاني كارهايش را از 12 شب تا 6 صبح انجام مي دهد و اگر كاري داريد تا 12 ظهر بهش زنگ نزنيد چون خواب است و نبايد عجيب باشد كه اين گفت وگوی تلفني ساعت 2 بعد از نيمه شب  انجام شده باشد.<br />
 رنجي كه مي برم از اين كه ظهرها از خواب بيدار مي شوم نيست، به هر حال اون موقع صبح ِ من ِ. رنجي كه مي برم از همين بيدار شُدنَ ست. برام وحشتناكه، افسرده ام مي كند. اون قدر كه از رنجي كه فردا صبح در انتظارم است تمام شب هايم كابوس مي بينم. چشم هايَم كه باز مي شود، حتي اگر بگوييد صَدُم ثانيه اي صرف مي شود، به هر حال زماني صرف مي شود ( در ذهن هاي متفاوت زمان متفاوت) تا خودآگاهِ ذهن ات بالا بياد و بفهمي خوب من بهزاد هستم و اينجا خونه ي من ِ ، بعد بايد بفهمي كه چند ساعتَ ست كه فقط روي دوش ِ راست ات خوابيدي و  واسه ي همين هم دست راست ات گِز گِز مي كند، بعد بايد بلند شوي، آن هم بعد ازخستگي ِ اين همه دويدن ها كه در كابوس هاي شب ات داشته اي، بايد پتو را كنار بزني و از تخت بياي پايين. اول play  كردن موزيك به اين اميد كه در حين صرف افعال هر روزه ي صبحگاهي اين ذهن كابوس زده ريتمي منظم تر بيابد.  مسواك، چاي و هر چيزي كه در كنارش واردِ معده اي كه چند ساعت چيزي واردش نشده و فعاليت قابل توجه اي نكرده است، بكنم. و بدترين قسمت، عذاب آورترين، تحقير آميز ترين فِعل صبحگاهي، اين جاست كه بزرگتريت ضعفي كه در خلقت فيزيكم وجود دارد به رُخم كشيده مي شود. رفتن به توالت، مستراح، WC ،‌مَبال يا هر اسم با معني و بي معني ِ ديگري كه دارد. كه بله، كه تو بدبختي، كه نوع جانوري ِ تو آن قدر متكامل و مترقي نيست كه بتواند براي بدست آوردن انرژي ِ لازم براي فيزيك اش در شكل ديگري تغذيه كند. ماشيني كه در اختيار تو هست، آنقدر مترقي نيست كه بتواند تفاله هاي سوختي كه مصرف كردي را دوباره تبديل به انرژي كند. و تو درست مانند تمام پستانداران ديگري كه روي كره ي زمين زندگي مي كنند غذا را به دندان مي كشي، مي جوي، قورت مي دهي و بايد تفاله هاي آن را هم از مخرج ِ كوفتي ات دفع اش كني. و تو به شكل بسيار تحقير آميزي ناچاري هر روز اين فعل ِ ناخوشايند را صرف كني. ديده ام آدم هايي كه در صرف اين فعل ماشاالله بسيار فعال هستند و هيچ رنجي هم اين چنين نمي برند؛ و فارغ كه مي شوند انگاري از فتح هند به همراه نادرشاه بازمي گردند وقتي كه با شادماني از حجم زيادي كه مخرج شان خرج كرده حرف مي زنند.<br />
و بعد لباس هايم را مي پوشم كه اين هم بر من سخت مي گذرد، نه بخاطر وسواسي كه در انتخاب آن چه كه هر روز در تركيب بندي اش با فيزيكم به وجود مي آورم، دارم؛  رنجي كه از اين فعل صبحگاهي مي برم، بعد از طي كردن پله هاي آپارتمانم كه وارد كوچه مي شوم شروع مي شود، بعد از مواجه شدن با نگاه تمسخر آميز يكي از گربه هاي كوچه؛ يا يكي از چند كبوتري كه هر روز پشت پنجره ي اتاق ِ من نون مي خورد و حالا  لبه ي پشت بام زل زده است به من. اصلا بايد هر روز با نگاه تمسخر آميزشان به روي ام بياورند كه براي پوشاندن ضعف هاي بصري فيزيك ام مجبور به پوشيدن لباس هستم.  كاملا مي توانم از نگاهِ شان بخوانم كه چقدر به اين كه بعضي جاهاي بدن ام مو دارد و بعضي جاها ندارد مي خندند. و حتما در نگاه اونا از اين مضحك تر اين است كه بعضي جاهاش كه مو دارد را مي زنم، بعضي جاهاش را كوتاه مي كنم با بعضي جاها كاري ندارم. مثل گربه نيستم كه تمام بدن ام مو ي ِ يك دستِ خوش نقشي داشته باشد. يا مثل اون گنجشكِ روي درخت روبرو ي در، كه فيزيك ام كلاژي از پرهايي با كنتراست هاي متفاوت از يك دايره ي رنگي با مقداري مو از همان تركيب رنگ باشم.  كاش اين فقط تنها ضعف بصري ِ اين فيزيك بود. آن قدر <strong>بُلد</strong> هستند كه نياكان ِ غارنشين ما با اون اندازه از تكامل مغز و ذهن بشري براي كمتر خجالت كشيدن جلوي بقيه ي جانوران ِ محل زندگي ِ شان لباس براي خودِشان درست كردند. يكي از اندام هاي اين فيزيك، عضو دوكاره اي است كه ابزار اصلي توليد مثل به شمار مي رود ، اما در هيچ جانوري به اين بي آبرويي كه در فيزيك ما قرار گرفته، نيست. براي همين هم هست كه مجبور نيستند شورت و شلوار به تن كنند چون خيلي با آبرو در ساختمان ِ اندام شان قرار گرفته است.<br />
خوب بديهي ست كه اين همه ضعف در فيزيك غير انتخابي ام رنج هاي زيادي بر من مي بَرَد ، هر روز، قبل از اين كه مثل ِ اين همه نياكان ام پشت لباس هايم كه مي پوشم پنهان شوم، روي تخت هنوز دراز كشيده ام تازه كه بيدار شده ام، و همان طور كه خودآگاهم هر روز فعال مي شود ناخودآگاهم بايد هر چيزي كه در حافظه ي كوتاه مدتِ ذهن ِ من دريافت شده را اسكن كند باهم هر روز، آن هم بعد از دويدن در آن همه كابوس از شب قبل. اين هر روز بيدار شدن در صبح هاي لعنتي ِ آدميزادي رنج ِ زيادي بر من مي بَرَد.<br />
ناگزير يك شب خودم را براي خوابي بي بيداري آماده خواهم كرد، تا ديگر نگران تاب نياوردن رنجي كه نمي دانم تا چه وقت انتظارم را مي كشد، نباشم. هراس من فقط از اينَ ست كه هيچ تضميني مبني بر پايان پذير بودن كابوس هايم وجود ندارد...</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/02/post_52.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/02/post_52.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 25 Feb 2008 01:40:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دست توپ</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="MehrNews.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/MehrNews.jpg" width="250" height="175" align="left"/></p>

<p>سر شب رسیدم خونه ی بنده خدایی دیدم دسته جمعی نشستند و دارند شبکه ی سه می بینند ( البته گوینده ای معتقده که این روزها همه TAPESH می بینند) پخش مستقیم مسابقات هندبال جام ملت های آسیا. بازی در حال انجام هم بین ایران و کویت بود. می دانم این که بگم خودم ورزشکار بودم و حرفه ای کار می کردم باورپذیری اش غیر ممکنه ولی اصولا نسبت به اتفاقات ورزشی بی تفاوت نیستم. اخبار کلی جریان های ورزش را در حد پذیرش ذهنم و بسته به رشته ی ورزشی پیگیری می کنم. و قطعا رشته های پر طرفدارتر برای جامعه، در ذهن من هم سهم پررنگ تری دارند.<br />
 اساسا ورزش از دو منظر برای من حائز اهمیت است.<strong>1-</strong> این که هر رشته ی ورزشی را یک فرم بصری می دانم، چه ورزش های گروهی و چه انفرادی، که ریتم، ترکیب بندی و هر چیز جاری در آن را در خدمت یک فرم بصری می دانم.<br />
<strong>2-</strong> معتقدم کنش ها و واکنش هایی که یک جریان ورزشی در لایه های طبقات مختلف اجتماعی ایجاد می کند و می گیرد، اندیشیدنی و مهم است. و البته  سهم هیجان و سرگرمی را هم گوشه ای از تقسیم بندی های شخصی ام در نظر بگیرید.<br />
حرف الانم هیچ ربطی به معادلات اجتماعی ندارد، نشستم پیش بقیه بچه ها و بعد از چند دقیقه قاعده ی بازی را فهمیدم. به هر حال علاقمندان جدی به هندبال را هم دایره ای از آدم ها تشکیل می دهند که طبیعتا در مقایسه با علاقمندان خیلی از رشته ها، دایره کوچکتری هستند. خلاصه اینکه تیم ایران با اختلاف هشت - نه گل از تیم کویت عقب بود. در حین گزارش این گزارشگر محترم ورزش بود که پشت سر هم از داوری مسابقات تعریف می کرد واین داور غیور بازی بود که تند و تند برای تیم ایران ضربه ی آزاد می گرفت و سوت می زد و خطا می گرفت که فهمیدم این دوره از مسابقات در اصفهان برگزار می شود. تماشاچیان در ورزشگاه بی امان تیم ملی را تشویق می کردند و یکی از مسئولین فدراسیون هندبال در جواب گزارشگر برنامه می گفت: به خاطر داور هایی که از روسیه و اکراین به این مسابقات آمده اند سطح مسابقات خیلی بالاست و داوری ها خیلی خوبه. و تیم ایران با تفاضل چندین گل از حریف عقب مانده. گزارشگر هم چند باری بر این مسئله تاکید کرد که ما می بریم و با اعصاب راحت شروع کرد به خواندن اسم  برو بچه های واحد امپکس و نودال و حراست که تا آخر بازی یادمه این اسامی تمام شدنی نبودند. شش - هفت دقیقه ی آخر بازی بود که تمام حاضرین در محدوده ی زمین، تمام تلاش خود را به کار بستن تا نتیجه ی این بازی عوض شود، دیگه داور و بازیکن های تیم کویت هم به جمع بچه های تیم ما پیوستند و دسته جمعی یک دروازه را نشانه رفتند تا تماشاچیان حاضر در ورزشگاه اصفهان همه راضی از سالن خارج شوند!<br />
وقتی هم شنیدم که در بازی قبلی تیم ایران با اختلاف یک گل بازی را به بحرین باخته و بعدش داروازه بان تیم ما از عصبانیت لگد زده به شیشه ی رختکن و خودش را خونین و مالین کرده، و مسئولین فدراسیون هندبال هم، هی می گویند که خیلی خرج کردیم و اردوی خارجی رفتیم و فلان و بهمان، دیدم واقعا هیچ علاجی نداشتیم! باید این تیم می برد، به هر حال میزبان مسابقات هستیم. اون وقت به نیمه نهایی هم نرسیم؟!!</p>

<p><strong>پ ن1:</strong> چهار- پنج ساعت از پیروزی ورزشکاران دلاوران نام آوران به لطف یزدان دیم دارام دام دام دیریم دام دام دارم گذشته ولی هیچ کدام از خبرگزاری های محترم عکسی از این بازی نگذاشتند که برای تزئین مطلبم استفاده کنم. این عکس هم فکر کنم مال بازی ایران و بحرین باشه.  <br />
<strong>پ ن 2: </strong>در اخرین دقایق 2 اسفند برای up کردن سایت با یک پست خودم را رساندم، پس ما می توانیم!</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/02/post_51.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/02/post_51.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 22 Feb 2008 23:57:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وايستا دنيا من  on نيستم</title>
         <description><![CDATA[<p>الان دو هفته اي ميشه كه از تهران زدم بيرون و در حال گشتن در جغرافياي خودمان هستم، در نهايت هم به گرگان برسم تا چند وقتي را اونجا بگذرونم. <img alt="Bashu Net.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Net.jpg" width="315" height="236" align="left"/><br />
براي تلطيف كردن ريتم جاري در ذهنم احتياج به اين حركت داشتم، پس حركت كردم. از اول برنامه ام اين بود كه سايت را هر روز با يك پست up كنم، اما توي اين دو هفته اگر به خطوط اينترنت دست پيدا مي كردم اول كارهاي روزنامه را جمع و جور و ايميل مي كردم، بعدش هم با اين سرعت پايين خطوط كه اين روزها پيدا كرده ديگه رمقي براي up كردن سايتم نمي ماند. شنيدم لنگر يك كشتي توي آب هاي دريايي خودمان و لنگر چند تا كشتي ديگه نزديك مصر، زدن و ريدن به فيبرهاي نوري، كه البته اين فقط تنها راه متصل شدن نيست، اگر لنگر كشتي هاي هوايي به ماهواره ها گير نكند. اما مي گويند اين دليل اختلال در منطقه ي خاورميانه است.<br />
از اون دسته از آدم ها كه ميگن: آخيش! چند وقته اخبار را دنبال نمي كنم چقدر راحتم ( اين جا رو اون خندونك ياهو مسنجر كه مي خواد بالا بياره در نظر بگيريد)  كه نيستم هيچ، اخبار اتفاقاتي كه جهان بشري رقم مي زنند را در كنار خيلي چيزهاي ديگه به شدت دنبال مي كنم. حالا توي اين روزهايي كه به سختي مي توانم به خطوط اينترنت دسترسي پيدا كنم، يك سايت سياسي منبع و سوژه ي اخباري ميشه كه در اين ده – پانزده روز تمام اتفافات جاري در فضاي سياسي و اجتماعي جامعه ي ايراني را تحت شعاع خودش قرار مي دهد به چه بزرگي! از اون طرف تاييد صلاحيت ها، تاييد شد! تكذيب شد؟! خاوير كلمنته ي اجنبي قرارداد را امضا كرد؟ نكرد؟ مي كنه؟ كي؟ عموفيدل قهرمان هشتاد و يك ساله پس از پنجاه سال به چراگاه بردن رعيت هاي كوبايي اين مهم را به برادرش واگذار كرد! آلن رب گريه واسه چي مرد؟! انتخابات پاكستان؟ اين يارو مشرف بي خيال ميشه يا نه؟ راي تگزاس چي شد؟<br />
اين همه سوال هايي كه وقتي از كافي نت اين شهر به كافي نت اون شهر، دستمال به دست كابل هاي تلفن بودم، از دوست هاي مختلفي که مثل خودم انسان های مریضی هستندتلفني جويا مي شدم. <br />
اگرمي توانستم، از خدمت اين شش ميليارد هم نوع خواهش مي كردم كه اندكي بر ماتحت مبارك خود جلوس كنيد و از انگشت ميانه فرو كردن در ساير اعضاي اندام هم نوعانتان خودداري كنيد تا هيچ خبري توليد نشود! آخ كه مگر مي توانيد؟ جانتان در مي رود براي انگشت كردن هم نوعانتان... <br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/02/_on.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/02/_on.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 21 Feb 2008 19:16:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شوکران 29 منتشر شد</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Shokaran29.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Shokaran29.jpg" width="268" height="369" align="left"/><br />
بیست و نهمین شماره ی دو ماه نامه ی ادبی "شوکران" به همراه نیم ویژه نامه ای برای <strong>"عباس صفاری"</strong> شاعر معاصر، منتشر شد.<br />
در این شماره آثاری از :<br />
سعید آذین، مسعود آرسو، رضوان ابوترابی، محمد رحیم اخوت، اسدالله امرایی، مفتون امینی، بهزاد باشو، علیرضا بهنام، شهرام پور رستم، بهاالدین خرمشاهی، ساسان فریدی فر، سید فرید قاسمی، نرگس قندیل زاده، عباس صفاری، عمران صلاحی، یاشار صلاحی، ی گرکانی، محمد محمدعلی، محمود معتقدی، رامین مکابر، سید حسین میرکاظمی، خسرو ناقد، پونه ندائی، حسین نوش آذر، لادن نیک نام، رسول یونان و<br />
دوریس لسینگ، تی اس الیوت، ریچاد براتیگان، هان دک کیو، کنستانتیت کوافی، فخری صالح، اوکتای رفعت، خوان خلمن، اریش فرید<br />
به چاپ رسیده است.<br />
از نقاط قوت و منحصر به فرد هر شماره ی مجله ی شوکران، طراحی های قدرتمند جلد آن است که توسط "ساعد مشکی" گرافیست با سابقه ی معاصر به زیور طبع آراسته می شود. و هر شماره کشف فرمی جدید را در قالب جلد مجله تجربه می کند. اما تصویری که به وسیله ی آن طراحی جلد این شماره ی شوکران را شکل گرفته و باعث شده با تمام جلدهای شماره های گذشته اش فرق داشته باشد، نقشه ای از ایران است که توسط یک کارتوگراف فرانسوی حدود 300 سال پیش کشیده شده است و نام"خلیج فارس" در این نقشه ی سیصد ساله دلیل قرار گرفتن آن بر جلد آخرین شماره ی شوکران است.</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/02/_29.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/02/_29.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 05 Feb 2008 20:39:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرنده در قفس</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
<center><img alt="the bird in the cage.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/the%20bird%20in%20the%20cage.jpg" width="402" height="399" /></center></p>

<p>این کتاب که توسط "انتشارات سرمدی" مراحل چاپ را می گذراند، در تیراژ 2200 نسخه و با قیمت 2000 تومان، هفته ی آینده به کتاب فروشی ها عرضه می شود. </p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/01/post_50.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/01/post_50.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 30 Jan 2008 20:53:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گندم بودن را دوست خواهي داشت...</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Mehran-Ghasemi.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Mehran-Ghasemi.jpg" width="402" height="562" align="left"/></p>

<p><em><strong>برای برادرم "مهران قاسمی" که پرواز کرد. به همین سادگی!</strong></em></p>

<p>شنيدم در بُعد ديگري از هستي چشم باز كرده اي كه چشم هاي من سه شنبه را خيس كرد.<br />
حالا ديگر از آن سه شنبه ي خيس كه پيله ي زميني ات را شكافتي؛ از آن پنج شنبه ي لعنتي كه مثل شهر سپيد پوش ات كرد، ده - پانزده روز گذشته است تا من بتوانم به اين همه كلمه آرايشي در قالب اين متن بدهم. تا ثبت كنم در بخشي از حافظه اي كه قرارداد كرده ايم مجازي بخوانيم اش.</p>

<p>نزديك به ده سال از آن همه دقيقه لحظه ساختيم. يك روز، دو روز نبود. كه حالا ذهن من اين همه خاطره ي جاري از تو در خودش را با پوشه اي جدا به نام تو دسته بندي كرده است. كنار پوشه ي پدرم. ساز و كار ذهن اين چنيني است، چقدر سنگيني مي كند اين دسته بندي اش، چقدر سخت است، اين همه خاطره كه با خود مي كشد سنگين است. كجا بار اين همه خاطره را سبك كند وقتي كه هيچ ذهني براي دريافت، غير خودش وجود ندارد. اين همه ذهن، تنها. اين همه آدم، تنها. مي خواهم بروم از دل فيلم اعتراضِ مسعود كيميايي، تيغ ژيلت را از دست پولاد بگيرم كه بكشم به پيشاني ام تا اين همه هياهوي در ذهن ام كه كاسه ي سرم را سنگين كرده است بيرون بريزد... </p>

<p>پيشنهادت براي كارت عروسي ات ، يك طراحي يا كارتون از من بود؛ و اين را بهانه اي مي كردي تا در آخرين شب هاي دوران مجردي ات يكي از ضلع هاي مربع (من، رضا، ار‍‍ژنگ و تو) بماني. تا اين كه كلي حرف بزنيم و به اين نتيجه تن بدهي، كه به هزار و يك دليل بهتر است سراغ يكي از كارت فروشي ها بروي و قبول كني كه مي شود بين كارت هاي آن ها هم فرمي متفاوت پيدا كرد.<br />
 اون وقت فرداش زنگ زدي گفتي: داداش انتخاب كرديم، متفاوته، قاب داره، روي كارت ها هم يه خوشه ی گندم داره...<br />
- مباركه!</p>

<p>قرار نبود بعد از گذراندن پنج-شش ماه ديگر از اين سال سراسر عجيب اين همه آدم باهم، بي هم، اين همه دوباره به من تسليت بگويند... روا نبود.  </p>

<p>در خانه ام را كه باز كردم مي بينم چقدر عجيب است كه بعد از دو سال كارت عروسي ات هنوز بالاي كتابخانه ام دست نخورده است.  قاب را باز كردم، قرار نبود آينه اي برابر آينه ات بگذارم، خوشه ي گندم،  خوشه ي گندم روي كارت را كندم، تا دانه هاي جدا شده اش را در خاك بكارم، كه حالا ده - پانزده روزه اند. تا روز چندم كه بشوند باز چند دانه براي كاشتن تو بدهند.<br />
گندم بودن را دوست خواهي داشت...</p>

<p>مرتبط:<br />
<a href="http://www.hanouz.com/archives/005219.php#more"><strong>مرثيه ام براي تو گريه مي كند / علی دهقان</strong></a><br />
<a href="http://roham.us/2008/01/post_146.shtml"><strong>خداحافظ سوسیالیست دوست داشتنی / رهام وزیری</strong></a><br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2008/01/post_49.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2008/01/post_49.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 22 Jan 2008 02:52:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اکبر رادی هم ...</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="ISNA.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/ISNA.jpg" width="315" height="218"align="left" />دیگر از سه نمایشنامه نویس گروه ماراتن که پاییز 43 جلال آل احمد در مجله ی "آرش" از آنها نام برد، تنها بهرام بیضایی تنها تر از همیشه مانده است.<br />
نقل کردند:<br />
خانم "اميليا شولز" خواهش كرده بود كه پيش از آن كه تابوت سركيسيان را در خاك بگذارند درِ آن را باز كنند.... و وقتي اين كار شد نسخه‌اي از كتاب روزنه آبي را از كيفش درآورده و در تابوت گذاشته است. سركيسيان با متن "روزنه آبي" اکبر رادي به خاك سپرده شد.<br />
آن وقت رضا براهنی هم نوشت: در قيامت تئاتر قيام خواهد كرد. صحنه مالامال از زبان خواهد شد. صحنه هم قيامت است، هم زايش، هم مادر، هم كلام.</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2007/12/post_48.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2007/12/post_48.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 31 Dec 2007 17:50:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شب يلدا...</title>
         <description><![CDATA[<p>انار است و من و هندوانه و برف<br />
و نيم رخ حافظ ، پشت پنجره ام<br />
زلف آشفته<br />
خوي كرده<br />
مست ،<br />
اما نمي خندد<br />
شب يلدا انار است و من و هندوانه و برف<br />
و لحظه ي بي دريغ فالي از حافظ<br />
از در صداي مشت مي آيد<br />
باز مي كنم<br />
حافظ آمده است<br />
« خوي كرده... مست...»<br />
نمي خندد.</p>

<p><strong><em>بيژن نجدي</em></strong><br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2007/12/post_47.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2007/12/post_47.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 21 Dec 2007 22:04:50 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
