<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بهزاد باشو - www.behzadbashu.com</title>
      <link>http://behzadbashu.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 19 Jun 2010 01:28:36 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ما از بیخ نمی دونیم...!</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="interrogation.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/interrogation.jpg" width="200" height="276" align="left"/><br />
[پیمان و نازی در یکی از اتاق های ویلا سعی می کنند با بچه ها صحبت کنند] </p>

<p>پیمان (پیمان معادی): آناهیتا بابا، شما ندیدی "خاله الی" بره از ویلا بیرون؟ ها؟ منو نگاه کن...<br />
آناهیتا [4 ساله از تهران!!] : ندیدم<br />
پیمان: ندیدی! مروارید عمو، اینو به من بگو که، شما وقتی بادبادکت افتاد توی آب، آرش داشت غرق می شد، "خاله الی" رو دیدی بود یا داشت از ویلا می رفت بیرون؟<br />
مروارید: بود<br />
پیمان: بودش؟ <br />
[مروارید با سر تایید می کند]<br />
پیمان: پس بود، خوب یعنی تا اون موقعی که تو دویدی اومدی پیش ما که داشتیم والیبال بازی می کردیم، یادته گریه می کردی؟ اومدی ما رو صدا کردی، اون موقع خاله الی رو دیدی؟<br />
مروارید: بود... قبلش بود...<br />
پیمان: قبلش یعنی چقدر عمو؟<br />
مروارید: یه کم<br />
نازی (رعنا آزادی ور): یه کم قبلش یعنی چقدر خاله؟ مثلا از یک تا چند؟ یک، دو، سه، چهار...<br />
مروارید: یک، دو، سه... نمی دونم<br />
نازی: آرش تو چی خاله؟ وقتی توی آب بودی "خاله الی" اومد سمتت بگیرتت؟<br />
آرش: نوچ...<br />
پیمان [عصبانی] : کله تو بگیر بالا درست جواب بده...<br />
آرش: من که دیشب صد بار گفتم که...<br />
پیمان: بلندشو صاف بشین ببینم، مگه ازت سوال نمی کنه؟<br />
آرش: من گشنمه...<br />
پیمان [عصبانی تر دست آرش را می کشد] : گشنته پاشو برو بیرون، پاشو ببینم، میگم مثل بچه ی آدم تعریف کن چی شده قر میده... <br />
آرش [با داد و گریه]: من که توی آب بودم ندیدم که...<br />
پیمان: برو بیرون...<br />
 </p>

<p><strong>زمان: یک سال پیش در چنین روزی. 29 خرداد 1388 درست به ساعت ثبت همین متن.<br />
مکان: ما نمی دونیم...!<br />
شرح: جناب، من که دیشب صد بار گفتم که ما نمی دونیم...!</strong></p>

<p><strong>پ.ن:</strong> تحقیق کردم دیدم فیلم "درباره ی الی..." در تاریخ متن قبلی اکران شده بود. فهمیدم این را هم نمی دانیم.</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/06/post_76.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/06/post_76.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 19 Jun 2010 01:28:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما نمی دونیم...</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="I don’t know.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/I%20don%E2%80%99t%20know.jpg" width="234" height="154"align="left" /></p>

<p>[احمد و به دنبالش شهره به سمت ایوان ویلا حرکت می کنند]</p>

<p>احمد ( شهاب حسینی) : آرش عمو...<br />
شهره ( مریلا زارعی): آرش مامان، مروارید...<br />
احمد: بچه ها یک دقیقه بشینین این جا، گوش کنین ببینین چی بهتون میگم...<br />
شما می دونین خاله الی واسه چی با ما اومده بود شمال ؟<br />
مروارید: اومده بود... اومده بود مواظب من باشه من نرم تو آب...<br />
احمد و شهره: آفرین...<br />
آرش: نخیر! <br />
شهره: واسه چی اومده بود؟<br />
آرش: بگم؟<br />
شهره: بگو...<br />
آرش [رو به احمد]: اومده بود عاشق تو بشه.<br />
احمد: عاشق من؟! کی اینو به تو گفته عمو جون؟<br />
آرش: خودم فهمیدم. <br />
احمد: اشتباه کردی، برای اینکه همه چی شوخی بود...<br />
شهره: شنیدی مامان؟ شوخی بود...<br />
مروارید: واسه همین هم خاله الی ناراحت شد رفت خونه شون؟<br />
احمد: نه عمو جون اصلا خاله الی ناراحت نشد. رفت توی آب آرش رو نجات بده طفلکی خودش غرق شد.<br />
مروارید: هنوزم توی آبه ؟<br />
شهره [رو به آرش و مروارید] : مروارید جان، گوش بده، آرش مامان گوش بده! الان داداش خاله الی میاد اینجا، خوب؟ خوب؟ آدم جدی ایه، آدم عصبانی ایه، باید یک قولی به من بدید... [سرفه می کند]<br />
احمد: بذار من بهشون بگم...<br />
بچه ها، حواستون رو جمع کنین باید قول بدین که به داداش خاله الی درباره ی این شوخی هایی که می کردیم...<br />
مروارید: کدوم شوخی؟<br />
احمد: همین چیزایی که آرش می گفت...<br />
شهره: شادی کردیم...<br />
احمد: زدیم، رقصیدیم، خندیدیم...<br />
آرش: پنتامیم بازی کردیم.<br />
احمد: آااره، پنتامیم اینا بازی کردیم هیچی بهش نمی گین. هر چی ازتون پرسید [شهره : چی بگن؟]فقط بهش میگین نمی دونیم...<br />
آرش: نمی دونیم...<br />
احمد: ما نمی دونیم...<br />
آرش : ما نمی دونیم...<br />
احمد: آفــــرین...</p>

<p><strong>زمان: یک سال پیش در چنین روزی. 24 خرداد 1388 درست به ساعت ثبت همین متن.<br />
مکان: ما نمی دونیم...!<br />
شرح: ما نمی دونیم...!</strong></p>

<p><strong>پ.ن:</strong> در 24 خرداد 1388 فیلم "درباره ی الی..." هنوز اکران نشده بود. این را می دانیم.</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/06/post_77.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/06/post_77.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 14 Jun 2010 23:45:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تعیین دستور کار (Agenda-Setting Theory)</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Cartoon-By-Angel Boligán.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Cartoon-By-Angel%20Bolig%C3%A1n.jpg" width="255" height="433" align="left"/></p>

<p><strong>رسانه ها </strong>در ساختمند کردن زندگی روزمره نقش بسزایی را ایفا می کنند. آن ها حوزه های خصوصی و عمومی مختلف مردم را به یکدیگر پیوند می دهند. مردم در منزل به تماشای تلویزیون می نشینند، ولی درباره ی برنامه های آن در محل کار بحث می کنند. آهنگی که از رادیوی اتومبیل می شنوند، معرفی و بررسی آن را در روزنامه می خوانند. رسانه های همگانی در تمام حوزه هایی که بین مردم وجود دارند حاضر هستند و موضوعات و گفت و گوها را تشکیل می دهند.<br />
بر اساس <strong>نظریه ی تعیین دستور کار</strong> <strong>(Agenda-Setting Theory)</strong> ، رسانه ها معمولا بر موضوعات خاصی تمرکز می کنند و سایر موضوعات را نادیده می گیرند و از این طریق یک دستور کار تعیین می کنند و در عمل به ملاحظاتی که مردم در تصمیمات اجتماعی و سیاسی خود مد نظر دارند، شکل می دهند.<br />
بر اساس این نظریه، به مردم نمی گویند بیندیشید، بلکه به آن ها می گویند درباره ی چه چیزی بیندیشید، و در این میان به دستور کار اشخاص و جوامع شکل می دهند.<br />
در جهانی که به طور روز افزونی پیچیده تر می شود و در هنگامی که حوادث و رخدادهای دوردست هم بسیار پر اهمیت می شوند، بیشتر مردم برای معنی کردن جهان به رسانه های همگانی متکی شده اند. و رسانه ها دستور کاری برای مردم تعیین می کنند.<br />
در چنین شرایطی اطلاعاتی که در دستور کار است فقط از طریق خبر در روزنامه ای محلی یا از اخبار شامگاهی در تلویزیون به افکار جمعی هجوم نمی آورند، بلکه از طریق تبلیغات تلویزیونی یا یک فیلم در سینما و... نیز این اطلاعات گسترش می یابند.<br />
پژوهشگران و دانشمندان علوم اجتماعی مختلفی با مطالعه و جامعه شناسی زندگی روزمره بر اساس تعاملات رسانه ها، به نظریه های متعددی در این زمینه رسیده اند که با گسترده شدن ابعاد فرآیندهای رسانه ای به مرور متکامل تر شده اند که "نظریه ی تعیین دستورکار"  یکی از آنهاست.</p>

<p><strong>در همین جزیره بخوانید:</strong><br />
<a href="http://behzadbashu.com/2007/11/post_40.html">نظريه ی مارپيچ سكوت</a></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/06/post_75.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/06/post_75.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 13 Jun 2010 18:43:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چند شنبه ی امروزم دکتر؟</title>
         <description><![CDATA[<p>آرام بخش ها را درست سر ساعتی که تجویز شده اند می خورم. یکی روکش دار با شکل بیضی و یکی گرد خط دار. ملالی نیست به قول "سید" ، « جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند». <br />
نمی دانم "آن که بر در می کوبد شبا هنگام" به ضیافت کابوس وار خوابم می خواهد هجوم بیاورد یا در کابوس بیداری ست که بر در می کوبد؟ <br />
پشت درو ننداختی ننه؟<br />
زمان را گم کرده ام. چند شنبه ی امروزم؟ همه چی داره از یادم میره. "عمو حسین" هم هی توی گوشم می خونه: «همه چی از یاد آدمی میره، مگه یادش که همیشه یادشه».<br />
زنگ می زنم به دکترم، زمان را گم کرده ام، همه چی داره از یادم میره...<br />
- ایرادی ندارد! درست است عزیزم! روند درمان داروییه! برات لازمه!! تا دو هفته ی دیگه یه سر بیا پیشم...<br />
+ دیواااانه... ک...توی ک... ک... ک...  بهت میگم زمانم رو گم کردم، الان فرق دو هفته ی دیگه با فردا یا یک سال دیگه رو نمی فهمم، راهنماییم کن، حرف بزن...<br />
- باشو جان مشکلی نیست! اینا طبیعیه!! بازم میگم برات لازمه! هر وقت اومدی بیا پیشم...<br />
دکتر است خوب، حتما یک چیزایی توی این زمینه بیشتر از من می فهمد.</p>

<p><strong><em>پ.ن 1</em> </strong>نمی دانم دکتر به روح اعتقاد دارد یا نه؟<br />
<strong><em>پ.ن 2</em> </strong>ببین دکتر سر شوخی رو خودت باز کردی!<br />
<strong><em>پ.ن 3</em></strong> فکر می کنم لازم به توضیح است که منظور من آن دکتر اصلا نیست، این دکتر را می گویم! واللا...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/05/post_74.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/05/post_74.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 30 May 2010 03:36:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شگفتی های  منظومه شمسی (Wonders of the Solar System)</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Wonders-Of-The-Solar-System.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Wonders-Of-The-Solar-System.jpg" width="241" height="341" align="left"/><br />
<strong>« ما در دنیایی از شگفتی ها زندگی می کنیم. مکانی زیبا، شگفت انگیز، پیچیده و عجیب. اقیانوس های وسیع و آب و هوایی باور نکردنی ما را احاطه کرده است. کوه های عظیم و منظره های هیجان انگیز داریم.<br />
اما اگر فکر می کنید همه ی ماجرا همین سیاره ی ماست که در یک گوشه ی مجلل قرار گرفته است، اشتباه می کنید! <br />
به عنوان یک فیزیک دان مسحور این شده ام که چگونه قوانین طبیعت این همه چیز را در اینجا به وجود آورده و چطور دنیاهای ماوارای سیاره ما را ساخته است.<br />
من فکر می کنم در بزرگترین دوران اکتشافی که تمدن بشری به خود دیده است قرار داریم...»</strong></p>

<p>این ها جملاتی ست که راوی مجموعه مستند تلویزیونی شگفتی های منظومه ی شمسی <strong>برایان کاکس </strong>(<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Brian_Cox_(physicist)">Brian Cox</a>) می گوید. <br />
پرفسور جوان دانشگاه منچستر روایت گر مستند پر هزینه ای است که توسط شبکه بی بی سی (BBC) و کانال علوم (Science Channel) تهیه و ساخته شده است. تا با زبانی ساده و تصاویر بدیع اتفاق تازه ای را در ساخت مجموعه های علمی و تلویزیونی رقم بزند.<br />
این مجموعه از 5 قسمت 60 دقیقه ای شکل گرفته است. که از 7 مارس 2010 به صورت هفتگی  از  BBC2 پخش شده اند. یا شاید بهتر باشد به قول "برایان کاکس"  بگویم،   منظومه ی شمسی را هر هفته به اتاق نشیمن بینندگانشان برده است.<br />
<strong>1. امپراتوری خورشید <em>(Empire of the Sun)</em></strong><br />
<strong>2. انسجام از بی نظمی <em>(Order Out of Chaos)</em></strong><br />
<strong>3. خط باریک آبی <em>(The Thin Blue Line)</em></strong><br />
<strong>4. مرده یا زنده <em>(Dead or Alive)</em></strong><br />
<strong>5. بیگانه ها <em>(Aliens)</em></strong><br />
عناوین این سریال 5 قسمتی هستند. البته این طور که از صفحه ی تویتر آقای کاکس خواندم قرار بوده است که ساخت فصل جدید این سریال از اردیبهشت ماه امسال آغاز شود، تا سریال مستند "شگفتی های منظومه شمسی" تبدیل به یک سریال علمی چند فصلی بشود.<br />
اگر ذره ای علاقه به دانستن داشته باشید یا مثل من عطش تماشا کردن، این مجموعه با فرمت تصویری HD و فرمت صوتی استریو و دالبی شما را شیفته ی خودش خواهد کرد. <br />
اگر حال و حوصله و امکانات دانلود کردن را دارید، سایت "دانلودها" <a href="http://www.downloadha.com/1389/02/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa%d9%8a-%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d9%85%d9%86%d8%b8%d9%88%d9%85%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d9%85%d9%be/">قسمت اول</a> ، <a href="http://www.downloadha.com/1389/02/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b8%d9%88%d9%85%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%b3/">قسمت دوم </a>و <a href="http://www.downloadha.com/1389/03/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b8%d9%88%d9%85%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%b3%db%8c-%d8%ae%d8%b7-%d8%a8/">قسمت سوم</a> این مجموعه را به همین آدرس هایی که لینک کرده ام برای دانلود گذاشته است و دو قسمت دیگر را هم به نوبت برای دانلود در دسترس قرار خواهند داد.<br />
اگر هم حوصله و وقت این کار را نداشتید از CD فروش محل خودتان آمارش را بگیرید، چون آن ها همه چیز را دانلود می کنند.<br />
در نهایت به شما که این متن را خوانده اید پیشنهاد می کنم هر طور که شده این اثر را ببینید.</p>

<p><strong>در همین رابطه:</strong><br />
- <a href="http://www.bbc.co.uk/programmes/b00qyxfb">وب سایت سریال</a><br />
- <a href="http://www.imdb.com/title/tt1611787">صفحه ی سریال در IMDB </a></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/05/post_73.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/05/post_73.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 24 May 2010 18:49:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>طفل گمشده</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
<strong>طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست  </p>

<p>با چشمهای روشنِ براق </p>

<p>با گیسویی بلند به بالای آرزو </p>

<p>هرکس از او نشانی دارد </p>

<p>ما را کند خبر </p>

<p> این هم نشان ما  : </p>

<p>یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر</strong></p>

<p><br />
<strong><em>محمدرضا شفیعی کدکنی</em> </strong></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/05/post_72.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/05/post_72.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 13 May 2010 17:38:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کافه های شب ...</title>
         <description><![CDATA[<center><img alt="The Night Cafes Cover.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/The%20Night%20Cafes%20Cover.jpg" width="569" height="425" /></center>

<p><br />
این طراحی جلد را دو سال پیش اجرا کردم، و هنوز آن را دوست دارم.<br />
<strong>"کافه های شب"</strong> ترجمه ی گزیده ای از اشعار <strong>رسول یونان</strong> به زبان کردی ست که توسط "مریوان حلبچه ای" انجام و در کردستان عراق منتشر شده است. و تا به امروز دو بار تجدید چاپ شده است، که این از اقبال اهالی شعر کردستان به اشعار رسول یونان خبر می دهد.<br />
<strong>"کنسرت در جهنم"</strong> دیگر مجموعه شعری از یونان است که در همان مقطع توسط همین مترجم در کردستان منتشر شد که طراحی جلد دیگری از من را به همراه داشت. در فرصت دیگری آن را هم به نمایش می گذارم.</p>

<p><br />
<strong>در همین رابطه:</strong><br />
<a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1452606">گزيده‌اي از شعرهاي رسول يونان به كردي منتشر مي‌شود</a><br />
<a href="http://rasul-yunan.blogfa.com">وبلاگ رسول یونان</a></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/05/post_71.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/05/post_71.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 08 May 2010 02:05:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تهران - فروردین 1389</title>
         <description><![CDATA[<center><img alt="Meeee.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Meeee.jpg" width="535" height="380"/></center>

<p>* نام و حقوق عکاس محفوظ است !!</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/04/_1389.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/04/_1389.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 10 Apr 2010 15:45:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زندگی فی‌البداهه ...</title>
         <description><![CDATA[<p>زندگی فی‌البداهه<br />
نمایشی بی تمرین<br />
تنی بی پُرو<br />
سری بی تأمل</p>

<p>از نقشی که بازی می‌کنم ناآگاه‌ام<br />
فقط می‌دانم که از آن خودم‌ست، غیر قابل تعویض</p>

<p>موضوع نمایش‌نامه را<br />
درست روی صحنه باید حدس بزنم<br />
<strong>برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم</strong><br />
سرعت جریانی را که بر من وارد می‌شود به سختی تاب می‌آورم<br />
بدیهه می‌سازم، با آن که از بدیهه‌سازی بدم می‌آید</p>

<p>بر ناآگاهی‌ام هر گام سکندری می‌خورم<br />
رفتارم بوی دهاتی ‌بودن می‌دهد<br />
غریزه‌هایم نشان از تازه‌کاری دارند<br />
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم<br />
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است</p>

<p>واژگان و حرکات غیر قابل پس‌گرفتن<br />
ستارگان، تا آخر شمرده نشده‌اند<br />
<strong>شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه‌هایش را می‌بندم</strong><br />
این هم نتایج تأسف‌بار این شتاب‌زدگی است</p>

<p><strong>کاش دست کم، بشود چهارشنبه‌ای را از پیش تمرین کرد</strong><br />
پنج‌شنبه‌ای را تکرار کرد<br />
اما وای، دیگر، جمعه با نمایش‌نامه‌ای که نمی‌شناسمش از راه می‌رسد<br />
می‌پرسم آیا این کار درستی است<br />
(صدایم گرفته است<br />
چون حتا نگذاشتند پشت پرده، سینه‌ام را صاف کنم)</p>

<p>گمراه‌کننده است که فکر کنی این امتحانی سرسری در اتاقی موقتی است، نه<br />
میان دکورها ایستاده‌ام و می‌بینم چه استوارند<br />
دقت همه‌ی آکساسوارها مرا متعجب می‌سازد<br />
صحنه‌ای گردان، دیری‌ست که می‌گردد</p>

<p>حتا دورترین سحابی‌ها روشن شده است<br />
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است<br />
و هر کاری که می‌کنم<br />
برای همیشه به کاری که کرده‌ام بدل می‌شود</p>

<p><strong><em>ویسواوا شیمبورسکا</em></strong></p>

<p><br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2010/04/post_70.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2010/04/post_70.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 04 Apr 2010 16:14:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گفت و گوهای تنهایی</title>
         <description><![CDATA[<center><img alt="solitude dialogues.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/solitude%20dialogues.jpg" width="569" height="564" /></center>

<p> سال پیش برای شکل گرفتن این کتاب خیلی زحمت کشیدم. قرار بود به همراه CD صوتی اشعار توسط موسسه ی "نغمه شهر" در تیراژ بالایی منتشر بشود. نمی دانم شد؟ نشد؟ </p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2009/12/post_69.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2009/12/post_69.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 01 Dec 2009 17:55:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>(3) سکانس مرگ من</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="8loody.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/8loody.jpg" width="198" height="259"align="left" /><br />
<strong>زمان:</strong> صبح یک روز پاییزی<br />
<strong>مکان:</strong> کافه ای در پاریس. البته کافه ای با چشم انداز رودخانه ی "سن" در شمال شهر پاریس. </p>

<p><br />
<strong>درست صبح یک روز پاییزی نگاه دخترکی اروپایی سر می خورد در نگاهم تا جا بماند دلم که جا می ماند هر بار که نگاهی سر می خورد در نگاهم. <br />
برای آخرین بار عاشق خواهم شد. عاشق دختر بلند قد و بلوندی که خلوت صبح پاریس را قدم می زند تا من.<br />
"موهایش به زردی کاه و پلک هایش آبی"<br />
اهل کجاست را نمی دانم، اما نامش را نخواهم پرسید.<br />
با هم بهترین صبحانه ی جهان را خواهیم خورد، رو ی صندلی های چوبی کافه…<br />
بعد سنگفرش پیاده روی روبروی کافه را قدم خواهم زد تا کنار دیوارک سنگی سیگاری روشن کنم که دودش بپیچد به نسیمی که در امتداد رودخانه می پیچد. <br />
اینجا دیگر وقتش است. باید برگردم و به دیوارک سنگی پشت بکنم. آن وقت دست هایم را بالا خواهم برد و با فریاد می گویم: <big>لـعـنـتـی هـا، شـلـیـک کـنـیـد</big>…</strong></p>

<center><strong>..................................................................................................................</strong></center>

<p><br />
+    این که مهدی هاشمی نیست؟!!<br />
-     خودم می دونم! عطا مهاجرانیه!! <br />
+     بابا جون عطا مهاجرانی که پاریس نیست، لندنه ...<br />
-     مگه ندیدی خودش گفت شلیک کنید؟<br />
+    الاغ! صد دفعه بهت گفتم اول میری جلو میگی: آقای فلانی؟ بعد که جواب داد شلیک می کنی .<br />
-     حالا که چی؟ می خواین باز بزنین زیرش "حوری" های بهشتی من رو بالا بکشین؟! <br />
+     دیوااااانه! واسه چی شلیک کردی؟ <br />
-     حاجی، اون حوری ها حق منن، سهم منن، عشق منن .<br />
+    . . .<br />
-    . . .</p>

<p><br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<strong>بخوانید:</strong><br />
<strong>قسمت اول:</strong> <a href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_66.html">چرا ایتالیایی نمی شوم؟!</a><br />
<strong>قسمت دوم:</strong> <a href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_67.html">چرا فرانسوی نمی شوم؟</a><br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<em> 8 آذر 1388</em><br />
</p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2009/11/post_68.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2009/11/post_68.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 29 Nov 2009 18:07:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>(2) فرانسوی نمی شوم...</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="I_love_Paris.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/I_love_Paris.jpg" width="198" height="213" align="left"/></p>

<p>اگر ایتالیا درهایش را تا دسته هم بازمی گذاشت، اگربرای همه ی 70 میلیون هم در ایتالیا جا و کار حاضر و آماده باشد، باز هم نمی شود که همه ی 70 میلیون  بار و بندیلشان را ببندند  و پا بشوند بروند آنجا که! گیرم "برلوسکونی" درهایش را تا دسته باز کرده باشد، حیای گربه ی ایرانی چه می شود؟!</p>

<p>روزنامه نگار ایرانی، خانه ندارد. انجمن صنفی ندارد. دولت ایران و سوریه ازش حمایت نمی کنند.<br />
روزنامه نگاران ایرانی هجرت می کنند.<br />
هم چنان بر تعداد روزنامه نگارانی که کشور ایران را ترک می کنند افزوده می شود.</p>

<p><strong>جمله تبلیغاتی:</strong> هر روز بیشتر از دیروز، دینگ دانگ!<br />
<strong>جمله سوالی:</strong> سفارت فرانسه درهایش را باز نگذاشت؟<br />
<strong>جمله امری:</strong> باشو، پاشو تا دارن "کلوتید ریس" رو دادگاهی می کنند برو فرانسه پناهنده شو!</p>

<p>از وقتی که روشنفکران و هنرمندان ایرانی تمایل به خلوت نشینی (این سنت رفتاری آبا و اجدادی) در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران پیدا کردند، "فرنگ" کلمه ی پر رنگی در دایره ی واژگانی ما شد، و "فرانسه" مقصد بسیاری از نویسنده ها، شاعرها، هنرمندها و روشنفکرهای قوم ایرانی.</p>

<p>اما آب من با یک سری از فرانسوی ها از همان ابتدا توی یک جوب نمی رفت. درست است که با هم رفت و آمد داریم، اما این که دلیل نمی شود. خیلی از باجناق ها هم با هم رفت و آمد دارند.</p>

<p>این یک  سری فرانسوی، آن موقع که "عباس کیارستمی" جایزه ی "فستیوال کن" را برد، توی روزنامه هایشان نوشتند:<br />
<strong>کن برای دلجویی از باشو "نخل طلا" را به عباس کیارستمی باج داد</strong>.<br />
امسال هم که فیلم جدید "بهمن قبادی" جایزه ی دیگری از این فستیوال را برده است همه جا نوشته اند که:<br />
<strong>باشو از نفوذش در کن برای قبادی استفاده کرده است</strong>.<br />
درست است که من در فرانسه دوست های خوبی دارم و بسیاری از فرانسوی های فرهیخته به من لطف دارند و کلوپ طرفدارهای پر جمعیتی دارم، اما از همان روزی که عباس جایزه ی اصلی فستیوال کن را برد  تا امروز که تلاش های دیگرانی چون بهمن موفق به دریافت نشان و جایزه ای شده است، نظرم همین بوده و هست که این جوایز حق سینمای ایران بوده است. </p>

<p>همین یک عده، فکر می کنند که فرانسوی ها در همه چیز از تمام مردم جهان بیشتر می فهمند و به هیچ وجه به روی خودشان نمی آورند که ما ایرانی ها خیلی بیشتر از آنها می فهمیم.<br />
به طرز خنده داری فکر می کنند فرهنگ جهان بشری به فرانسوی ها بدهکار است. اما ما که طلبکار هستیم این کولی بازی ها را در نمی آوریم. <br />
معتقدند که هیچ قومی به اندازه ی فرانسوی ها مزّه ی غذا را نمی فهمد. برای همین خوشمزه ترین غذاها فرانسوی ست. اصلا کسی غیر از آنها نمی داند مزّه چیست. از این بدتر می گویند بهترین مشروب های دنیا را فرانسوی ها می سازند!<br />
این یکی را دیگر همه ی عالم می دانند که اگر ما نبودیم تا حالا به جای شراب "آب انگور" می خوردید و به جای الکل "سرکه" بالا می انداختید. بابا نخوردید نمی دانید. همین است وقتی که "نیکلا سارکوزی" می رود روسیه با "پوتین" بنشینند و "وودکا" بزنند، پیک دوم سارکو گوز و پاتیل پهن کاخ ریاست جمهوری می شود، پوتین هم زارتی پشت بندش می رود مصاحبه مطبوعاتی می کند تا عالم و آدم بفهمند که سارکوزی مست کرده خوابیده.  </p>

<p>پسر، چقدر با "لوک بسون"(1) به این سارکو تا حالا خندیدیم. بگذریم که این روس ها هم کارشان فقط نامردی کردن است. </p>

<p>سارکو هم مشکلی دارد درست مثل "برلوسکونی". نه این که بپرد روی خواهر مادر مردم، نه. این بابا اصلا مردی ندارد. زن اولش بعد از طلاق این ها را گفته است (2). بعد هم طبق همان سیاست کلیشه ای دست راستی ها - فرار به جلو- رفت با "کارلا برونی" ازدواج کرد که نشان بدهد اصلا این طور نیست. تا آن وقت ماجراهای ازدواجش تا فی الخالدون برود به مغز و اعصاب مردم. </p>

<p>حالا من چطور می توانم فرانسوی بشوم؟! <br />
مــــ ـ ـ ـ ـ ـن؟! با ایـــ ـ ـ ـ ــن همه غیرت؟!<br />
مگر می توانم تحمل کنم عکس لخت "کارلا برونی" را توی کریستی <a href="http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=39774">حراج</a> کنند؟</p>

<p><strong>از صبح تا شب باید مواظب باشم که: </strong><br />
-  وسط یکی از این اجلاس ها "برلوسکونی" بی همه چیز یک وقت ترتیبِ "کارلا برونی"ی ما را ندهد...<br />
-  این روس های نامرد جای وودکا، شاش ندهند این خِنگ بخورد... <br />
-  این که عشق آمریکا پاره ش کرده، یک وقت آمریکایی ها وسط یک دیدار اوس گیرش نیاورند...<br />
-  این قدر ذلیل 250 گرم گوشت نباشد که آخر شب هرچی کارلا <a href="http://ilna.ir/newsText.aspx?id=89294">گفت</a> فردا صبح همان را اجرا کند...<br />
-  فرق بادمجان و دوچرخه ی آمریکایی را بداند...<br />
-  ...<br />
آخ ، زندگی ندارم که از دستِ این دیوانه! پیرم در می آید.</p>

<p>نه، من فرانسوی نمی شوم. با تمام علاقه ای که مردم با فرهنگ "نانت"، "مارسی" ، "بردو"، "لیون" و "پاریس" به من دارند، امیدوارم درک کنند که چرا حاضر نیستم فرانسوی بشوم.</p>

<p>اما یک مطلبی را می خواهم اینجا اضافه کنم. دوستان نزدیکم این مسئله را قبلا از من شنیده اند. خیلی وقت است که می خواهم در قالب یک پست این مطلب را ثبت کنم اما تا به حال میسر نشده بود. من روز آخر عمرم را در پاریس زندگی خواهم کرد، چون:<br />
مرگ من در پاریس اتفاق می افتد.<br />
مرگم را در پست دیگری نقل خواهم کرد...</p>

<center><strong>............................................................................</strong></center>

<p><em><strong>(1) </strong></em>(‎(Luc Besson  سال ها بود که همدیگر را به اسم می شناختیم. اما سال گذشته در مراسم تشیع جنازه ی دوست مشترکمان "آلن روب گریه" با هم دوست شدیم. پسر بسیار با هوش و طنازی ست. به هم که می رسیم می توانیم کلی فرنچ ها را جـُک کنیم و بخندیم.</p>

<p><em><strong>(2)</strong></em> اول به ممد آقا، سیم کش کاخ الیزه گفته، آن هم به خمیرگیر گفته، خمیر گیر هم به زن شیر علی قصاب گفته. زن شیرعلی هم خوب مثل یک بچه ی معصوم همه را خبردار کرد، به من هم گفت.</p>

<p><em><strong>(3)</strong> اگر توی پاورقی هم که باشد، ما مخلص همه ی فرانسوی ها هم هستیم ها...</em></p>

<p><br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<strong>بخوانید:</strong><br />
<strong>قسمت اول:</strong> <a href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_66.html">چرا ایتالیایی نمی شوم؟!</a><br />
<strong>قسمت سوم:</strong> <a href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_68.html">سکانس مرگ من</a><br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<em> 3 آذر 1388</em></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2009/11/post_67.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2009/11/post_67.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 24 Nov 2009 22:10:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>(1) ایتالیایی نمی شوم...</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="I-LOVE-Italy.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/I-LOVE-Italy.jpg" width="198" height="213" align="left"/></p>

<p><br />
قبل ازبرگزاری دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ایران، محسن خان مخملباف در چندین نامه و برنامه ی تلویزیونی بارها از مردمی که وی را می خوانند و می بینند درخواست کرد که به پای صندوق های رای بروند و رای بدهند.<br />
<strong>دلیل:</strong> این که نمی شود همه ی 70 میلیون ایرانی، بار و بندیلشان را جمع کنند و پا بشوند بیایند اینجا که... پس بروید رای بدهید.<br />
<strong>نتیجه:</strong> مثل تمام کنش ها و واکنش های قوم ایرانی بسیار پیچیده ست، چون هم رای داده شده و هم بار و بندیل ها جمع کرده اند و رفته اند یا دارند می روند.<br />
 <strong>توضیح برای متن:</strong> نتیجه گیری کار من نیست. می خواهم کمی برای خودم "بَقال بازی" کنم یا به قول موزیسین ها کمی "مُطربی".</p>

<p>هر روز بر تعداد روزنامه نگارانی که کشور را ترک می کنند افزوده می شود و اخبار از رقم قابل ملاحظه ای خبر می دهد که هم چنان به رقم آن اضافه می شود.</p>

<p><strong>جمله خبری:</strong> تو که نبودی سفارت ایتالیا گفته بود درهایش را برای ایرانی های آسیب دیده باز می گذارد.<br />
<strong>ترانه: </strong>بیا آسیب ببینیم بریم ایتالیا، ایتالیا... دیم دارام دام دام دارام ... بعدش برای بیت بعد بیا باهم بریم همون دبی دبی.<br />
<strong>جمله امری:</strong> باشو، پاشو برو ایتالیا !<br />
<strong>جمله سوالی:</strong> تو چرا نمی ری ایتالیا پناهنده بشی؟ </p>

<p>بین ما ایرانی ها با ایتالیایی ها احساس قرابتی دیرینه وجود دارد. مثل حسی که بین ما و مردم عراق وجود دارد، منتها بسیار کهنه تر و جا افتاده تر. چطور دلمان می خواست صدام جد و آباد آمریکا را سرویس کند؟! بعد هم وقتی دستگیر و دادگاهی شد همه توی ایران شاکی بودیم. انگار نه انگار که ما با این بابا مشکل داشتیم و توی خیابان صدام حسین کافر صدایش می کردیم و با هم کلی دعوا کردیم. بعد از 20 سال این قدر خاطر هم را می خواهیم، ایتالیا که دیگه باباااااااا... اون موقع که ما پرشیای باستان بودیم و آنها رُم باستان دعواهایمان را کردیم و تمام شد . داداشم ایتالیا.<br />
منهای این مسئله، ما و ایتالیایی ها شباهت های زیادی داریم که بسیاری از همین شباهت ها باعث می شود که ایتالیایی نشوم، چه کاریه؟ اینجا و آنجا ندارد.<br />
ایتالیایی ها درست مثل ما معتقدند که تمام جهان به آنها بدهکارند، چون اگر نبودند هستی شکل نمی گرفت.<br />
درست مثل ما فکر می کنند اگر آبا و اجدادشان زارت و زورت به همه جا لشکر کشی نمی کردند، جهان بشری از جهل و نادانی منقرض شده بود.<br />
چطور ما فکر می کنیم هرچه در هستی وجود دارد را آبا و اجداد ما کشف کرده اند، آنها هم همین نظر را درباره ی اجداد خودشان دارند.<br />
درست شبیه خودمان معتقدند هر چیزی که در جهان اختراع می شود را چند هزار قبل خودشان اختراع کرده اند، ولی بقیه از آنها دزدیده اند. <br />
آقا جفت خودمان بسیار گشاد و فراخ تشریف دارند. چون همه ی کارها را آبا و اجدادشان انجام داده اند.<br />
قوانین و روابط در کشور ایتالیا درست مثل ما بسیار پیچیده است.</p>

<p><strong>-	ایتالیایی؟ سیبی که از وسط با ایرانی نصفش کرده اند...</strong> <br />
<strong>-	ماها رو تو دهکده با هم اشتباه می گیرند، این قدر به هم شبیهیم...</strong><br />
<strong>-	آل پاچینو؟ باباش ایرانیه ولی همه فک می کنن ایتالیاایه، شباهته دیگه...</strong><br />
<strong>-	رنگ پرچم ها رو نمی بینی؟ داشَم ایتالیا...</strong><br />
<em> <strong>-	ما مخلص همه ی ایتالیایی های عزیز هم هستیم ها...</strong></em> </p>

<p>با دوستم "روبرتو بنینی"(1) ساعت ها می نشستیم درباره ی شباهت های اقوام مان صحبت می کردیم. نظرات جالبی داشت مثلا این که ایتالیایی ها و ایرانی ها را می شود از روی "ناف" آریایی شان تشخیص داد.(2)<br />
ایتالیایی ها هم مثل خودمان اصلا حال و حوصله ندارند. برای همین سالها پیش "سیلویو برلوسکونی" دولت را به دست گرفت و چون بقیه حال نداشتند هنوز هم در دست دارد. فقط این وسط مسط ها یکی ازچپی های ایتالیا، چند ماهی دولت را به دست گرفت منتها چون ایشان هم حال و حوصله نداشت دوباره به برلوسکونی پس داد.  <br />
یکی از مهمترین دلایلم برای ایتالیایی نشدن همین شخص آقای برلوسکونی ست. به غیر از خصومتِ شخصی ای که با من پیدا کرده و فعلا زهرش را روی کتاب من و روبرتو ریخته، فکر کردن به این که این بابا نمی تواند جلوی معامله ی کوفتی اش را بگیرد کلی استرس به من وارد می کند. مرتیکه صبح تا شب دنبال خواهر مادر مردم است، من هم که غیرتی! یعنی هربار که یک هیئت دولتی از یک کشور دیگه بیایند ایتالیا از استرس این که مبادا این بابا نپرد روی نسوان هیئت مذکور بیچاره می شوم. شانس که ندارم، فردای ایتالیایی شدنم وزیر امورخارجه ی آمریکا پا می شود می آید، این هم که پیر و جوان حالیش نمی شود، می پرد روی خانم کلینتون، شبانه هواپیماهای آمریکایی ایتالیا را بمب باران می کنند. همین اجلاس "گروه بیست" نبود گیر داده بود به هیکل "میشل اوباما"؟ یا اگر وسط یکی از همین اجلاس ها، دستش را ول کند وسط لنگ و پاچه ی خانم "مرکل"، آریایی های آلمان که از جنگ جهانی دوم تا به حال دندان به جگر گرفته اند و دنبال بهانه می گردند، غیرتی نمی شوند و جنگ جهانی سوم را با حمله به ایتالیا آغاز نمی کنند؟ <br />
من دو روزه توی ایتالیا سکته می کنم. <br />
نه، من ایتالیایی نمی شوم. با تمام احترامی که برای فرهیختگان، هنرمندان، روشنفکران، دوستان و طرفدارانم در "ونیز"، "رُم" و "فلورانس" قایلم، به خصوص "ونیز" شهر رویایی من، اما حاضر نیستم ایتالیایی بشوم.</p>

<center><strong>............................................................................</strong></center>

<p><em><strong>(1)</strong></em>   (Roberto Benigni) دوست و برادر من. برای ساخت "زندگی زیباست" بسیار تشویقش کردم.</p>

<p><em><strong>(2)</strong></em>  یک بار با "روبرتوبنینی" به یک نشست دعوت شدیم که با برشمردن همین شباهت ها باعث انبساط خاطر مهمان ها بشویم.  روبرتو یکی از دوستانش را دعوت کرده بود، "مارکو والدو". که ازهمان شب شروع به جمع آوری نظرات من و روبرتو کرد تا شباهت های ایرانی ها و ایتالیایی ها را به صورت کتاب جمع آوری کند. منتها کتاب در اینجا مجوز نگرفت و متاسفانه کمکی هم از من بر نمی آمد. در ایتالیا هم "برلوسکونی" به وزرات فرهنگ دستور داد جلوی این کتاب را بگیرند. شباهت های اصل کاری که معتقدم این دو قوم با هم دارند را "مارکو"ی عزیز در این کتاب به خوبی از میان صحبت های من گردآوری کرده است. به هر حال اگر این متن را تا اینجا خوانده اید بدانید که شباهت های اصل کاری را نخوانده اید. امیدوارم مشکل این کتاب به زودی در هر دو کشور حل شود. </p>

<p><em><strong>(3) </strong></em> مشکل اصلی این دزد ناموس مربوط به قسمتی از حرف های من بوده که ماهیّت واقعی ش را افشا کرده ام. "برلوسکونی" را اگر بخش کنید 4 بخش است و من با حذف بخش اول و دوم، پرده از بخش 3 و 4 برداشتم که به فارسی خودمان می شود "کونی". و چون می خواهد ثابت کند که کونی نیست هر روز عکس های مختلفی با زن های متفاوت و زیاد را روی اینترنت منتشر می کند و در حقیقت همان سیاست کلیشه ای دست راستی های ایتالیا را به کار می گیرد، فرار به جلو. یک شب هم "جورجيا ملوني "( 4) به من گفت حرف های تو کاملا درسته، چون با لارجر باکس و ویاگرا هم معامله ش بَهوت افسرده ست.</p>

<p><em><strong>(4)</strong></em>  (Giorgia Meloni) یک شب در هتل"بائر" ونیز تا صبح در بغل من برای مردم بی حوصله ی کشورش گریه کرد.</p>

<p><br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<strong>بخوانید:</strong><br />
<strong>قسمت دوم:</strong> <a href="http://behzadbashu.com/2009/11/post_67.html">چرا فرانسوی نمی شوم!!</a><br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<em>2 آذر 1388</em></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2009/11/post_66.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2009/11/post_66.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 23 Nov 2009 00:12:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مزدک علی شاهِ نظری</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="MazdakAliKing.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/MazdakAliKing.jpg" width="205" height="297" align="left"/><br />
<strong>مبرگزاری ها-</strong> یک برانداز دیگر دستگیر شد. با وجود اینکه هنوز هیچ خبری از نحوه ی دستگیری و محل نگهداری از این برانداز منتشر نشده است اما طرفداران وی به تجمع های خود برای آزادی براندازی ادامه می دهند.<br />
<em><strong>- این روزها همه براندازند ، شما چطور؟</strong></em><br />
مزدک علی نظری ، که از خیلی قدیم به تنهایی اقدام علیه امنیت ملی می کرده است ، در صدد راه اندازی حکومت جدیدی به نام "نظریه" بوده است و خود را "مزدک علی شاه اول" می خوانده است.<br />
به گفته ی خبرگزاری های آن طرفی و این طرفی، همین براندازی ایشان به صورت تنهایی باعث گشته که خیلی دیر خبر بازداشت وی به طرفدارانش برسد.<br />
در تجمع اعتراض آمیز طرفداران مزدک علی این شعار بیشتر به گوش می رسید:<br />
<strong>یه یا علی / مزدک علی</strong><br />
هنوز اطلاعاتی از تعداد دستگیر شده های تجمع طرفداران مزدک علی شاه در دست نیست.<br />
<em><strong>- ما مخلص همه ی طرفداران مزدک علی شاه هم هستیم ها...</strong></em><br />
یکی از فعالان جنبش راه مزدک ( جرم ) اعلام کرد:<br />
ما در روز جهانی بیمه ، 13 آذر به خیابان ها خواهیم آمد و هر لباس شخصی ای که در خیابان ها ببینیم یک شاخه گل زرد بغل گوش و زلفش فرو خواهیم کرد. وی هرگونه تکذیب را از طرف جنبش مطبوعش تکذیب کرد.<br />
این فعال درباه ی ارتباط مزدک علی شاه با "م . ع . ا" آن طور که برخی از خبرگزاری ها نقل کرده بودند گفت: تا آن جا که من خبر دارم ایشان تنهایی براندازی می کرد و با مهره های سوخته همکاری نداشته است.<br />
وی احتمال ائتلاف با جنبش های مشابه را رد کرد و افزود: نه، ائتلاف کار ما نیست، ما بیشتر در کار اقدام علیه امنیت هستیم.<br />
ناظران آگاه طی دیدار با بلبلان شیرین شکر برای آزادی مزدک علی چای خوردند و بر نظارت آگاهانه ی خود تاکید کردند.</p>

<p><strong>بخوانید:</strong><br />
<a href="http://norooznews.info/news/14988.php">بازداشت یک روزنامه نگار دیگر</a><br />
<center><em>29 آبان 1388</em></center></p>]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2009/11/post_65.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2009/11/post_65.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 20 Nov 2009 20:46:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نشانه ی وجود آزادی...</title>
         <description><![CDATA[<center><img alt="Bashu Cartoon 08.jpg" src="http://behzadbashu.com/pic/Bashu%20Cartoon%2008.jpg" width="567" height="504" /></center>

<center><em>10 آبان 1388</em></center>
]]></description>
         <link>http://behzadbashu.com/2009/11/post_64.html</link>
         <guid>http://behzadbashu.com/2009/11/post_64.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 02 Nov 2009 17:16:19 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
